۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سهشنبه
قصه ما به سر رسید
متشکرم
زندگی باز می گردد آرام قسمت آخر
ای دمت را ببرند بچه! زنگ بزن تاکسی دیر شد । هنرپیشه ها از مد می افتند । آدمها هم از مد می افتند ।
مهناز بدو می رود، می رود هاله را صدا کند . وصدایش می آید که تعارف می کند واحوال عزیز را می پرسد. وبه هاله می گوید گلی کارت دارد.
هاله جان تو را خدا این روشا را راه بنداز برود .دیر شد
جواب می دهد :گلی جون زنگ زده تاکسی .
می پرسم تو سالاد الویه درست کرده بودی ؟
نه ! هول می شود. گلی جون کسی به من نگفت . می خواین الان درست کنم؟
می گویم ولش کن خودمانیم دیگر همین سالاد بس است ماهی ها را می چینم تودیس ومی گذارم؛ گرم بماند.برنج را می خواهم بریزم.
صدای هاله است ؛ چی لازم داریم شرمنده کارها همش با شما بود، من چه کار کنم.؟
جعبه بگیر وبنشون را باید بدهم دستش نرود تو اتاق ؛ از آن موقع هاست که؛ عزیز کنترل زبانش دستش نیست شر به پا می شود. فکرم به جایی نمی رسد ای کاش پی همان سالاد الویه را گرفته بود. می پرسم کوکو رادرست می کنی ؟
می گه چشم گلی جان . خوشحال می شود به من کمک کند کلا دوست دارد با من نزدیک باشد . واین یخ وجود من ؛ نمی دانم کی آب می شود ؟برنج را سبزی می زنم . ودم می کنم . مهناز که، می آید می پرسم: این نمی خواهد برود ؟
فهمید تو هستی بد می شه جلو نیای می دانی از چه نظر که. جلو مامان اینها مشکوک می شوند. دم کردی برنج را خوب من دم می کردم.
نگاهش می کنم جلو هاله ، چشمهایم را تنگ می کنم و میگویم : هاله این مهناز عاشق محمد است چوبش را سمیرا برای من بلند کرده؛می بینی ؟ تو برنج دم می کردی کی پیش محمد می نشست؟ بز مجه؟
عاشق جوش آوردن مهنازم ولی این بز مگر جوش می آورد؟ اصلا کم نمی آورد بد حرفی نمی زند.
پیش بند را باز می کنم .مهناز در نهایت خونسردی جواب می دهد : عاشق محمدم . عاششق و لی جه فایده مار روش خوابیده ،با گوشه چشم به من نگاه می کند؛ دستم را می خواند.
هاله ریسه می رود.
از معجون مهناز یک سری می ریزم وبا شیرینی به سالن می برم .سلام می کنم ومی گویم این معجون ساخت مهناز است سینی را روی میز می گذارم و استگان عزیز را می گذارم کنار دستش. بفرمایید عزیز، شما بفرمایید مهرداد خان
این بار دوم است که خط قزمز محمد را رد می کنم و مهرداد صدایش می زنم
. می خند د وتشکر می کند ولحنش ملایم و طنز آلود است وبه خودش اجازه می دهد؛ سر تا پای مرا برانداز کند سیندرلای آشپز خانه را.
گلی جان اصرار دارد من رابا اسم شناسنامه ام صدا کند. مشگلی نیست! امشب شام دستپخت شماست دیگه ؟
اگر شام می مانید زنگ بزنید سمیرا وبچه ها هم بیایند. مامان خوشحال می شنود .
روشا صدایم می کند ؛ عذر خواهی می کنم بیرون می آیم
تاکسی آمده می روم پایین سوارش کنم .به راننده می گویم . سر ساعت برو دنبالش. وبر گردانش اینجا .
شماره ماشین را یادداشت می کنم.
می خواهم بالا بروم که جلو در آسانسور به محمد روبرو می شوم کمی جا می خورم خداحافظی کرده ودنبالم آمده .می گویم شام می ماندید.معلوم است تعارف می کنم. سرم را بالا می گیرم وپشتم را صاف می کنم به نظر دستپاچه می رسد . چشمانش چیزی بروز نمی دهد نه خوب نه بد.
می خواهم صحیت کنم .
اینجا!؟ خیر است انشا الله
خیر اش را تو مشخص می کنی . دستش را جلو می آورد . به دیوار تکیه می کنم که عقب تر باشم .لبخندش گرم و محواست.
در پارکینگ سرد و یخ زده ؛ لرز می کنم. بوی ادکلنش گرم وشیرین است حس رخوت و خواب آلودگی را تداعی می کند سر انگشتان داغش را از کنار بینی ام تا نزدیک گوش وبلندای گردنم را به آرامی حرکت می دهد. یک لحظه سرش به جلو متمایل می شود ؛ طره مویم را پشت گوشم مرتب می کند.صدایش یک دست است . دستش را با نرمی عقب می زنم هر لحظه ممکن است کسی برسد.
بر می گردم گلک ؛ سمیرا تا آن موقع تکلیفش را یکسره کرده شادی را هم می گذارم کانادا . می خواهم به من جدی فکر
نشد محمد نمی گذارم حرفش را ادامه دهد. این قرار را نداشتیم تو شادی را می کذاری کانادا برمی گردی سر زندگیت پیش سمیرا شانه هایم را می گیرد و فشار می دهدو در یک حرکت . به سمت ماشین می رود
. پاکت بزرگی دستش است درش راباز.میکند یک بسته مخمل قرمز که خوب می دانم چیست قرآن دست نویس متعلق به مراسم عقد مادر شوهر عزیز. این دین من به شماست نیت کرده بودم نذر کرده بودم به توبدهم تو لیاقتش را داری . نمی گذاری خاک بخورد می خوانیش.
پارچه سرخ را باز می کنم صندق چوب گردو نمایان می شود دلم فرو می ریزد. همه دنبال این قرا نند که به مهرداد بخشیده شده وقتی مرتب جبهه می رفت ومی آمد قران عقد عزیزو مادرشوهرش یکی بود .عزبز بهش هدیه کرد. برای قدر دانی
.مال خودت است باید قبول کنی نخواستی بده به ایتام.قران موروثی را من به ایتام نمی دهم . پاکت را نگاه می کنم اوراق قرضه است بسیار زیاد. نگاهش می کنم نه محمد من خریدنی نیستم . به اینها نیاز ندارم. همان قران را می گیرم .صدایش را در نمی یاورم عزیز می داند؟
نه فقط ایرج می داند. می خواهم تا نیستم راحت زندگی کنی مثل لاله وسمیرا . روشا باید بهترین باشد
سر همان شرط دیگر؟ روشا یه اندازه خودش دارد بیشتر هم دارد.
چشمانش موذی می شود. بلی شرط .همیشه تورا می خواستم معلوم نبود همه می دانستند.
نیت من بوده قصد کرده بودم و باخدا پیمان بسته بودو شرایط فراهم شود . اینها را به دستت برسانم
شادی را گذاشتم آمدم صحبت می کنیم .
مطمئن باش هیج صحبتی نداریم .
سکوت می کند قصد کرده بودم و باخدا پیمان بسته بودو شرایط فراهم شود . اینها را به دستت برسانم
بعد می گوید: باشه می روم تا آبها از آسیاب بریزد ولی شادی را نمی برم وهمین جا بماند تا من برگردم اگر تصمیمت عوض شد زنگ بزن شادی را ببرم دلم برای شادی می سوزد
می گویم تصمیم من همین است شرطم هم بوده؛ باشد این مال من اوراق را هم قبول می کنم ولی محمد بر می گردد سر زندگیش. . به داد سمیرا برس. حالش بد است.
هر از گاهی از این بازیها در می یاورد. جدی نگیر قبل از رفتن دوست دارم یک دل سیر ببینمت. .و می بینمت.
نه محمد فکرش را نکن . تمام شد برو .
فعلا زن منی نمی بخشم تا سه ماه وده روز حق منی . می فهمی؟ حق من یعنی حق الناس مفهوم است دیگر .برای بعدش بعدا فکر می کنم.
نه محمد نه!!!
دیشب دست تو بود الآن نه دیگر قبل از رفتن می بینمت وبی برو برگرد
نه محمد فکرش را نکن.برای همین اوراق را می پذیرم تا ماجرا تمام شود. همه اش مال توست یا سمیرا هم سهم دارد؟
سهم سمیرا هر چه در گاوصندوق را شکسته و برداشته وآنچه از ملک وغیره به نامش است دستش است اینها به
او ربط ندارد. مال شخص توست . می بینمت .و می رود.
محمد صبر کن
محمد صبر کن
می ایستد در نور نیمه صورتش پیداست ونیم دیگر آن محو خیره نگاهم می کند.
دبشب خاطره شد تمام شد ؛ یک شب بعد از این مدت مثل اسکارلت در فیلم بر باد رفته زندگی کردم خرابش نکن . بگذار بماند برای من وبرای تو برای روز های پیریمان تا بهش پناه ببریم .اگر ادامه بدهیم زندگی هر دومان به هم می ریزد مال تو از این هم بدتر می شود.چه اصراری داری بهم بریزی این خاطره از آهنگ هتل کالیفرنیا را . بگذار بماند . ما آینده ای با هم نداریم .نمی گذارند داشته باشیم . مگر یک رابطه پنهانی . و عواقبش . سمیرا همین الان دنیا را به هم ریخته یس است.
خیره نگاهم می کند ؛ چشمانش را می بندد . می چرخد وبا سرعت به سمت در خروجی می رود .
من هم پاکت را در صندوق عقب ماشین می گذارم و. نفس بلندی میکشم می روم.
.
پایان
۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه
محمد می آید 17
مامان حاضر شو برو . اینجا نمی شود دیر بروی.
می روم هاله سرم را برام درست می کند
بگو چشمت را هم بکشد .
ول کن مامان اونجا کسی این چیزها حالیش نیست.
صدای مهناز است
پس خاله بگو هیچ کس حالیش نیست دیگه .! خودت هم حالیت نیست؟. دختری مثلا، تر تمیز باید باشی.
روشا می رود
صدایش می کنم عزیز چطور است ؟ بی حاله دلم نمی خواد برم با این حال عزیز. با مامانی غر غر می کنند . گوش مجانی من وهاله راگیر آورده اند.
دارم آماده می شم دیگه . و می رود
.مهنار می گوید چه اصراری داری برود ؟
با همسن وسالهاش باشد بهتر است . تا نگران این مزخرفات باشد
.زیر چانه سمیرا و مامان وعزیز گوش درد گرفته از بس صد من یک غاز شنیده ؛خوبه هاله عاقله اظهار نظر نمی کند .
پس براش بهتر است نباشد. و دوباره صدایش می کنم
. بیا یک چیزی بخور روشا .
مامان آن پنجره را باز کنید. می آیم می خورم برایم نگهدارید. شب اینجا بمانیم . الان حلوا خوردم .
مهناز می گوید یادم رفته بود حلوا کره دارد نمی خوری آره ؟.با چایی عالی می شود ها ! چایی هم که نمی خوری ماندم تو با چی کیف می کنی ؟
کیف می کنم چه جور برام چایی قرمز دم کن .لیمو عمانی هم بنداز با عسل خواهر خوبم .
آره برای عزیز ومامان هم خوب است سنبلتیو بریزم با گل گاوزبان دیگه چی . ؟
همین زعفران و عسل نوک قاشق چایی هم زنجبیل هم یادت نرود کم ها.
دیگه آرامبخش نمی شود .
شادی آور که می شود.
به درد آقایان می خورد تقویت شوند نه مامان وعزیز !
مهناز اولش قراز بود برای من دم کنی فکرت جایی دیگر کار نمی کند؟.آن چیزی که من دوست دارم؛ که دلم می خواد شما که با چایی حال می کنید؟ مگر نه ؟ سر این هم کل کل می کنی.!
ترکیبش را مطمئنی بد نباشه براشون.؟
هر کاری می خوای بکن .
معجونت را درست می کنم. برا ی سرما خوردگی خوب است سر و کله ات حسابی به هم ریخته . وایسادی بساط سرخ کردنی هم راه انداختی .
موذیانه می گویم فلفل قرمز یک قاشق بزرگ بریز توش خوب می شود. یاد نوشیدنی گرمی که دیشب توی آب سرد زیبا بهم داد می افتم آنهم سوزان بود. چی داشت توش ؟ یادم نمی یاد. تلخ بود وتند ولی مطمئنم ال ک ل نداشت . ای کاش پرسیده بودم خیلی برام خوب بود.
مهناز می گوید گم شو یک قاشق هم مایه ظرفشویی می ریزم رودل همه پاک شه
بریز عالیه.
زنگ را می زنند. روشا با یک جوردلهره می گوید: بابای لاله است چه کار کنم ؟نمی خواهم من را ببیند با این قیافه دارم می روم بیرون.
. گفتم زود برو . گوش نکردی حالا یکی یکی می آیند. فکر کنم زود بره شام نمی مانه برو تواتاق آنوری زنگ بزن تاکسی. می شینن توسالن از هال یواشکی رد شو چادرت دم دست باشد.
هرچند می دانم این دیگر آن محمد نیست . ولی لازم نیست همه بدانند
هاله می اید دوتا چادر نماز دستش است .
مهناز به من نگاه می کند فکر کن با چادر بری جلوش .
همین کار را می کنم اگر بیایم جلو حتما با چادر می آیم.
قبول کن کل قضیه کمدی است.من وتو کی جلوش با چادر بودیم که دفعه دوم باشه . این هاله از ماهی های حوض هم رو می گیرد.
به هاله می گویم تعارف کن توسالن عزیز را مهناز می آورد پیشش.
هاله به حرف مهناز می خندد.
این را راست می گوید. صدای یا الله می آید سه بار پس هنوز یادش نرفته .
ماهی ها را سرخ می کنم .صدای حرفشان می آید ؛عزیز ناله می کند.
محمد می گوید عزیز حالت خوب است کجات درد می کنه؟ فشارت که فشار دختر پانزده ساله است .
مهناز چای می ریزد . روشا در آستان در ایستاده ادای محمد را در می آورد وبه جای او لب می زند ودستهایش را تکان می دهد.
مهناز ومن از خنده غش می کنیم. چایی را می دهد دست روشا روشا با شکلک اعتراض می کند . مهناز می گوید من ببرم یا مامانت مگه خواستگار است وببر دیگه .
روشا جواب می دهد هاله چکاره است پس .؟
می گم برو چای یخ کرد .تنبل
صدای سلام روشا می آید .صدای محمد :سلام گلی خانم . ای وای یک لحظه فکر کردم گلی است .ماشاالله
به مهناز می گویم: شکر خدا کور هم شده .بین من وروشا فرق نمی گذارد. عجب!!!!
کور نیست زبان باز است.
شاید هم سیاستمدار!
صدای عزیز می آید: . گلی بچه ام که آب شده . این زن تو سمیرا هم که باز شروع کرده گه زیادی خورده می دانی جلو هممون پای تلفن گفت به گلی دیشب پیشش خوابیدی چقدر مهرت کرده چه مدت قراره نگهت داره زنته مادر ناراحت نشی ها حرفهایی که لایق مادر وخواهر خودش است را بار گلی کرده.
صدای محمد: شما هم برای همین حالتان بد شده دیگر .
گلی از وقتی آمده از توی آشپزخانه در نیامده بچک . به چه رویی درآد .به زنت می گی جلو همه میاد دست گلی را می بوسه معذرت می خواد.
مهناز نطر می دهد : عزیز هم پاک از مخ خلاص شده سمیرا ودست بوسی؟
صدای بغض آلودعزیز: مثل آن دفعه که گفت هر چی زن بیوه تو تهران است آدرس مطب محمدتان را بلد است گلی چطور آدرس می خواهد.
صدای محمد که: قربان صدقه عزیز می رود بعد توضیح می دهد:که دارد می رود خارج از دست همین کارها وخیلی از کارهای دیگر سمیرا.
روشا می آید ؛می گوید: هه هه!! من را با تو عوضی گرفته . !!آلن دلون .
مهناز می گوید روشا آلن دلون را از کجا می شناسی خاله .؟! حالا که زمان انریکو و براد پیت واین حرفهاست خاله!!! واقعا که این کجاش به انریکو می خورد؟ برا زمان خودش شاید چیزی بوده حالا که پیره .
۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه
اسکارلت کم کم آرام می شود 16
میپرسم شب دعوت نداشتی؟
با این حال عزیز؟
چرا نری لباسهات را آورده ام. و بر ای آماده کردن شام به آشپزخانه میروم.
می دانم تمام این بازیها برای این است که عزیز می خواهد سر از ما جرا در بیاورد. مهم نیست ااز زبان من وروشا نباشد از هرکه می خواهد بپرسد.
روشا دنبالم می آید چشمانش پر از سوال. می گوید مامان راست است راست می گویند ؟
چی را مامان اینقدر اینجا قصه و افسانه از دیروز سر هم شده که نمی دانم کدام را می گویی ؟
همین داستان را دیگر رویش نمی شود مثل دیگران باشد .
می گویم بعدا در باره اش حسابی صحبت می کنیم خانه خودمان در آرامش.
ماهی ها را آماده سرخ کردن می کنم. مهناز می آیدمی پرسد چه کار کنم.
آب برای برنج بگذار . . ادامه می دهم جی فکر می کنی مهناز این کارها چیه ؟ فیلمه شورش را در آورده اند. من واقعا نمی توانستم دیشب برگردم جراتش را نداشتم توی این برف . آن جاده پیچ وا پیچ.
می گوید بهانه است دیشب اصلا راه بسته بود می آمدی هم همین برنامه بود. بلاخره این گندکاری را سمیرا ندیده نمی گرفت باید یک جوری پای فامیل را .وسط می کشید. و خودش را تبرئه می کرد.دیوار کی از وکوتاهتر؟مامان را که می شناسی.
تازه هیچی نمی دانه
صدای مهناز محکم می شود گلناز مریضی خودآزاری داری مامان چی را باید بدانه।نمی دانه می خوای برو الآن عزیز را هم توجیه کن। نه اصلا براش توضیح بده ।
عزیز بهتر از مامانه می گه خوب کردی .
می خنده من هم می خندم. .وادامه می دهد مهم اینه که بلاخره بعد از هفت سال یک کاری کردی
می گم نه سال از مرگ سعید میگذره .بیست وپنج روز دیگه می شه نه سال.
ماهی تابه را آماده می کنم .
مهناز می گه زود نیست ؟
نه روشا مهمانه ناهار هم نخورده . جایی هم غذا نمی خوره گرسنه میره کرسنه بر می گردد.
پس کی می خواد بره؟ الان مردها میان که.
نمی دانم همیشه آنقدر دیر مره که تا می رسه زنگ می زنم برگرد. می گه اول از همه برم دانه دانه سلام علیک کنم آخر از همه میرم یک بار سلام علیک می کنم اول از همه هم میام یک بار خداحافظی می کنم.
سلام علیک هم کوپنی شده اینا دیگه کی اند؟
روشا کوپنی اش کرده می شناسی اش که.
نمی شد گلی به یک پلو خوروش رضایت می دادی ؟ این بوی ماهی را بعد از بوی حلوا راه نمی انداختی؟
بوی حلوا را که عزیز راه انداخت. مامان گفت ماهی بکیر برای شام که به همه بچسبه.
همه را هم خودب وایسا سرخ کن . فاطمه را هم زنگ می زد می امد .
تو برو بیرون بو نگیری . و هود را روشن می کنم.
من بو بگیرم مهم نیست الآن محمد میاد . تو بو می گیری .
این وسط عزیز ویتامین محمدش کم شد که چی بشه. تو هم که دست به نقد زنگ زدی بیا . اگر همه اش فیلم باشه چی فکر می کنه من ردیف کردم می خوام ماه به پیشونی اش ببینم. این مرد ها را که می شناسی فوری فکر می کنند چه خبره.
خوب فکر کنه گلی یک بار در زندگیت فکر کردی یک قدم تو جلو بگذاری برای بدست آوردن کسی؟
کسی یعنی محمد . آره دیگه در تمام عمرم قبل از دیشب اصلا به محمد فکر نکرده بودو بعد از این هم نمی کنم.
تو فکر نکرده بودی محمد که کرده بود.
اون به تمام زنهای دنیا فکر می کند. به مردی فکر کنم وبراش به خودم زحمت بدم بوی ماهی وحلوا نگیرم لابد الان هم بروم آرایش هم بکنم که در جا شوهر دو زن دیگر است؟
شوهر سه زن است!!!
باکفگیر می زنم توی دلش . پرو .... بعد خنده ام می گیرد عجب لعبتی تور کردم !! حال می کنی مهناز ؟
مهناز سرش را بالا می گیرد جشمانش را به سقف می دوزد و می گوید بد هم نیست!!وآه می گشد.
مهناز میشه رسما خفه شی؟ فکر کنم اشتباه شد تو دیشب آنجا می ماندی بیشتر خوش می گذشت.
این ایرج وا مانده اگر نبود آآآره من که مثل تو خر نیستم . تاج نجابت را روی سرت نمی بینم جایی گذاشتیش؟
حالا که ایرج هست. سمیرا هم هست خانم دکتر شادی نمی دانم چیچی مند هم هست.
آره غیر از همان آخری همه را می شناسم ولی خودم را سانسور نمی کنم مرد جذاب و خوش تیپ و..........
بس کن مهناز قرار نبود خفی شی। پولدار هم هست بقیه اش را هم می دانی
اوه.... اوه ......... داری حسودی می کنی .دیدی ؟می خواستم ببینم تو چی می گی برای من وتو که پولدار نیست برای اون سمیرای ندید بدید همه چی تمام است .بقیه اش هم تودیدی کافی است.
نمی ارزید مهناز اصلا نمی ارزید .هیچ وقت نمی ارزد . مایه نباید بگذاری جز برای ایرج . هیچ مردی ارزشش را ندارد. من هم فیله بودم مرده وزنده ام صد تومان. فرق نمی کرد همین داستان اینجا جریان داشت فرقش اینه که الان دلم نمی سوزد . داد هم نمی زنم.و روشا را صدا می کنم.که تمامش کند.
مامان حاضر شو برو . اینجا نمی شود دیر بروی.
می روم هاله سرم را برام درست می کند
بگو چشمت را هم بکشد .
ول کن مامان اونجا کسی این چیزها حالیش نیست.
صدای مهناز است پس خاله بگو هیچ کس حالیش نیست دیگه । خودت هم حالیت نیست। دختری مثلا تر تمیز باید باشی.روشا می رود
صدایش می کنم عزیز چطور است ؟ بی حاله دلم نمی خواد برم با این حال عزی।ز دارد با مامانی غر غر می کنند ।
می توان ایستاد 15
- .روشا زنگ می زند پول ندارد با تاکسی سرویس آمده ومی روم پایین پول راننده را بدهم وکیفش راهم از ماشین برمی دارم ولباسهایش را به دستش می دهم.
بالا که می آییم جو سنگین است. آمدن روشا شاید تغییری باشد
.برمی گردم به آشپزخانه ویک ماشاالله بلند می گویم کسی دست به شربتهای ولو شده رو زمین نزده. خودم را سرگرم می کنم، مثل همیشه که آزرده ام وبه خاطر می آورم اصلا نباید آزرده باشم . اندام بلندوباریک روشا در آستانه درمیبینم که صحنه غش عام را تماشا می کند. وچشمانش متعجب است. وگرسنگی از وجودش ساطع است. رو به مامانم می گوید چایی داریم ؟و مامانم جواب می دهد قوری را پیدا نکردم.!!
نگاه مبهوت وچشمان گردشده روشا به نگاهم قفل می شود. می پرسد سمیرا جون با شما هم حرف زده؟
می کشمش این سمیرا را. باید خودم را کنترل کنم . سه شماره میشمرم و بعد به سمت یخچال می روم پشت به همه تا نگاه وحشی ام را پنهان کنم
باشما حرف زد مگه؟ خانم .از ارامش صدایم جا می خورم.
نه زنگ زد سرکلاس بودم جواب ندانم.
دختر من است. می شناسمش بهتر از خودم رفتار او را پیش بینی می کنم .ولی رفتار خودم را نه . راست نمی گوید. حد اقل از مادرم بیشتر کنترل دارد . ماهی ها را بیرون می آورم . تا آماده کنم. نگاه همه را پشت کردنم احساس می کنم . صدای عزیز می آید مثل اینکه برای یک بچه قصه می گوید. مادر جان سمیرا باشوهرش دعواش شده اوقاتش تلخ است وعیب ندارد تلفنش را جواب بده .ولی حرفهایش ر همین ا گوش نده . بیا ببینم دم بریده چه خبرها .
صدای روشا لرزان است ولی کنترل دارد. دلم را آتش میزند. عزیز جان من دیگر با سمیرا کاری ندارم. ببخشید خیلی بی ادب است.
می گویم بعدا درخانه با هم صحبت می کنیم .
روشا می گوید نه مامان همین جا جلو همه من حرفم را می زنم. خاله مهناز شما هم گوش کن. مامان بزرگ اگر یک بار دیگر سمیرا جون حرفهایی همیشگی را تکرار کند یا یک بار دیگر مثل امروز حرف بزند به همین روی قبله جوابش را می دهم . من هم هرچه می دانم به لاله می گویم.
چه چیز را می داند این بچه؟ صدای مهناز را می شنوم بدون دستکش ماهی ها را می شورم. مثل یک تیک عصبی. اههههههههه خاله قسم نخور گناه داره!؛ سمیرا که قسم خوردن ندارد؛ اعصابش ناراحت است بیا چای حاضر شد. صدای عزیز است . نه مهناز حرف نزن ببینم چی می داند این دم بریده ؟!!
سکوت مامانم محکومم می کند او هم مرا می شناسد فکر می کنم من مگر چه جنایتی کرده ام جز اینکه شوهرم بی موقع مرده. . ماهی ها را ادویه می زنم . مهناز می پرسد گلی داری چه کار می کنی ماهی است نه مرغ.سیر اینجاست چه شامی داریم امشب.
عزیز دست بردار نیست مهناز حرف تو حرف نیار هنوز این فامیل بزگتر داره من نمردم که هنوز . برمی گردم نگاهشان میکنم زن برادرم معذب خشکش زده هنوز به این داستانها عادت نکرده. همه چیز را هم دقیق نمی داند معذب است ونگاهی هراسان دارد. فکر می کنم تلفن وصحبتهای سمیرا راهنوز هضم نکرده. سرش را باید گرم کنم مادرم که دهنش را باز نمی کند. سنگین برایش تمام شده. با نگاهم روشا را دعوت به سکوت می کنم. می فهمد.
گلی بس است؛ سکوت کافی است . باسکوتت فقط خودت را محکوم می کنی.نهیب خودم است. رو به عزییز می کنم. وبا آرامترین صدای ممکن می گویم : بلی عزیز حق باشماست. شما بزرگتر هستید. هر کس با هرکس هر خورده حسابی دارد . بیاید وحرفش را بزند ولی با روشا کار نداشته باشد روشا هم هیچ چیز بیشتر نمی داند .رو به خانم برادرم می کنم .بانگاهی مستقیم همان نگاهی که همه را لال ومیخکوب می کند. نگاه سر کلاس و لبخند را هم اضافه می کنم .هاله جان شما سالاد را آماده می کنی؟
دستهای چروکیده عزیز به هم گره می خورد. تمام صورتش سرخ است. دستهایم را می شورم . ومیگویم عزیز من توضیح می دهم.
سرم را بالا نگه می دارم دارم صلیب را حمل می کنم تا بالای تپه های ناصریه باید بروم بلکه امروز تمام شود فرقش این است که من گلی هستم نه حضرت مسیح . صدای خودم را می شنوم .یک هفته است سمیرا زنگ می زند . ولی حرفش حرف امروز نبوده. به من گفت می خواهد خصوصی با من حرف بزند رو به رو . برای اینکه کسی نفهمد گفت باغچه همدیگر را ببینیم . برای چهارشنبه قرار گذاشت. من هم رفتم وسط راه برف گرفت. نمی شد برگردم . رفتم آنجا منتظرم بودند . هرچه صبر کردم نیامد ولی محمد آمد. برف سنگین شده بود محمد نگذاشت برگردم .یعد فهمیدم سمیرا اصلا قصد حرف زدن و آمدن نداشته از صبح هم با پسرش .برق کار آنجا بوده تا اتاق خوابها را هم دوربین کار گذاشته .ظاهرا می خواسته من با محمد صحبت کنم. همین . من هم مجبور شدم شب را در سریداریشان بمانم جون همه جا دوربین داشت.
صدای مادرم است.آ نگوشه باغ طرف کوچه باریکه ؟ تو دیشب آنجا ماندی؟ تنها؟
می پرسم چه کار دیگری می توانستم بکنم .جلو دوربین های سمیرا؟
هاله نظر می دهد . جلو دوربینها که بهتر از ته باغ بود.
چند لحظه سکوت می کنم. سمیرا تلفن را قطع کرده بود موبایل هم نمی گرفت جز بالکن طبقه آخر . رفتم باسمیرا از همان جا صحبت کردم . ازبس سرد بود فشارم افتاد وسه ساعت توبالکن خوابم برد. توسرما زیبا می گفت یخ زده بودم.
عزیز گفت محمد کجا بود.
نبود رفته بود . حرفم را می خورم. تعجبم از این است که گوش عزیز درست می شنود.
کیفم را بر می دارم ومی روم بالکن سیگاری روشن می کنم وبه دیوار تکیه می دهم تا آنجا که همه می دانستند برایشان تعریف کردم بقیه زندگی خصوصی محمد است وسمیرا وشادی هرچند بعید می دانم قضیه شادی را ندانند.شهر را نگاه می کنم که از این بالا در برف غنوده.ازهوای برف نفس عمیق می کشم. یاد محمد می افتم چیزی در دلم میریزد. و البته به خاطر می آورم شرط بندیش را با ایرج بی غیرت.
سرگردان درمیان برف وخنکی مرطوبش در حسی میان زمین وآسمان با فکرم می روم باز به سمت دریاچه . بوی چوب سوخته شومینه؛ آهنگ هتل کالیفرنیا؛گلیمهای پشت پنجره و کرپ کشی سفید! ادکلن گران قیمت محمد..تماشای سپیدی صبح از پنجره روبه اسمان حمام خانه زیبا.و مهارت دستان آموخته محمد. شاید عشق کهنه . شاید شرط با ایرج ! شاید بلهوسی . احساسی گس نرم سبک و فراموش شده. بی قراری .بی قراری وآرامشی شیرین و بعد از آن. جای پای روی برف و .دوباره محمدی غریبه. بازبانی تند. قهوه کنار شومینه وخداحافظی رسمی جلو دوربین. سیگار دوم را در می آورم روشا بارنگ گچی در را یاز می کند
.بیا مامان عزیز در دستشویی افتاده و بند دلم پاره می شود
. می دوم عزیز سنگین شده دودستی جسبیده یه شیر روشا سعی دارد بلندش کند مهناز ومامانم می آیند نمی شود.میگویم عزیز پایت را به زمین فشار بده بلندش می کنم مهناز سمت تلفن می دود. مامانم کولش می کند. به سمت هال می بریمش وومینشانیمش ومن با سر داخل مبل می افتم تعادلم به هم می خورد میگویم روشا زنگ بزن به اورزانس.مهناز می گوید زنگ زدم به محمد. گفت خودش را می رساند .عزیز محمد لازم شده پس نوهً دور دانه اش. آب ولگن می آوریم عزیز دستهایش را بشوید .سرم کیج می رود و با لگن آب سکندری می خورم تو دیوار.وکمرم خشک مانده. هیچ احساس خوبی ندارم. آب قند برای عزیز می آورند . قیاقه روشا ترسیده . رنگ پریده بغلش می کنم سرش را توی سینه ام می گیرم خودم احساس آرامش می کنم. میپرسم شب دعوت نداشتی؟
میروم به سبک بالی باد 14
زیبا را صدا می زنم وازش می خواهم به شوهرش بگوید روی ماشین من را تمیز کند.می خواهم بروم.
محمد می گوید صبر کن یک کم هوا باز شود.
نه اگر بمانم باز می شود داستان دیروز مجبور می شوم شب بمانم।
چشمانش خندان می شود ؛مگر بد است؟ بینی اش را جم می کند مثل بچه گی ها که جر زنی می کرد
هر جور صلاحت است. خیلی احتیاط کن.
حتما مرسی از پذیزاییتون سلام من را به سمیرا خیلی برسانید.
چشم.حتما می رسانم.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
وای بلاخره چشمم به میدان نو بنیاد روشن می شود .خدایا شکرت.
به خانه میروم تلفن را می کشم حوصله سمیرا را اصلا ندارم. به روشا اس ام اس میدهم بیا خانه مامان بزرگ خودت را نشان بده. جواب می دهد باشه کیف لپ تاب را بیاور.گوشی را خاموش می کنم.
لباسم را عوض می کنم روی مبل عزیزم لم می دهم وسیگارم را روشن می کنم ودر کاپ عزیزم یک شیر قهوه عالی می نوشم.
چشم انداز شهر برفی است آرزو می کنم امشب سر جایم بخوابم. وتاشب چه راه درازی است امروز ، امروزهمان جمعه طولانی امسیحی هاست هر چند پنجشنبه است . ولی احتمالش را می دهم تا شب به صلیب کشیده شوم . و غیر از آن تمام روز را هم باید صلیبم را حمل کنم.
لیست خرید مامان را کامل می کنم. بد جوری همه جا یخ زده. وهزار تا عطسه می کنم سرما خوردم رد خور نداره.
از در که وارد می شوم همه هستند. سلام می کنم خرید ها را می برم آشپزخانه. مهناز خواهرم خودش را به من می رساند ومیگوید: سمیرا پوستمان را کنده از بس زنگ زده. چرا گوشیت خاموشه؟
از دست سمیرا.می دانم چی می خواهد بگوید. حوصله اش را ندارم. من را فرستاده آنجا خودش نیامده راستی چی دارد بگوید؟ تمام خانه اش را دوربین کار گذاشته غیر از دستشوییها
مهناز وا می رود। همانجور خیره به من می ماند. ومی گوید عجب. خوب دستشویی ها راهم می گذاشت!!!!چشمهایم را تنگ می کنم وبا نگاهی موذیانه می گویم حق با تو بود . محمد زبان باز ترین و زن پسند ترین مرد آسیاست.
-پس بلاخره موفق شدی مرد های آسیا را از دم امتحان کنی!!!
- نه محمد را امتحان کردم.
- آرررررررررره آفرین بلاخره دستش به تو رسید. با ایرج شرط بسته بود.
-شرط بسته بود که چی ؟ این گوهر تو شوهرت واقعا که آقاست آدم سر خواهر زنش شرط می بنده. بی غیرت فکر می کردم تمام زورش همان نون زیر کباب صدا کردنه من است بی شرف.
- ولش کن . گفته بوده اگر یک روز به آخر عمرم مانده باشه گلی را می گیرم خیلی ثواب داره.
-شوهرت شرط را برد !! شل نده ها!!!
_ یعنی چی ؟ مگه نمی گی که بلی؟
- نه آنطور که او می خواست من زیر بار هیچ چی نرفتم.
- از بس خری حالا صداش را در نیار . ریز می خندد....وزیر گوشم ور ور می کند.
- می گویم نه چندان ! بود دیگه!!!حالا!!!
- با لحن یک کارشناس حرفه ای اظهار می کند: همان دفعه اول که معلوم نمی شوداقلا سه –چهار قسمتش را باید ببینی بعد.
- حرفه ای هستی مهناز آفرین .
- ایرج می گه !!
- توهم اینقدر خری مه به همه می گی. انگار تجربه خودت است.گه می خوره ایرج.
- روسگته ها گلناز بس کن.تمام خریدها را جا به جا می کنم .می شینم تو هال مهناز بد جوری حالش گرفته شده. بهت زده نشسته.دلم می سوزد. می روم بوسش میکنم. عزیز جان می رود آشپز خانه . مادرم می آید ویک جوری که عروسش نشنود می گوید چرا دیشب آنجا ماندی؟
- انگار خودم خواستم بمانم!! جواب می دهم وا............ مگر برف رانمی بینین.؟ چطور می آمدم؟ . رویش را می کند آنطرف و باغیظ اضافه می کند همانطور که رفتی!!!!
- این دختره سمیرا صد دفعه زنگ زده و می دانی چه زبان زهری هم دارد.باشوهرش شب ماندی ییلاق. فکر آبرو ما را نکردی خواهرت جلو ایرج .برادرت پیش زنش.
- دهانم را می بندم این بهتر است. من می دانم وسمیرا . با این آشی که برای من پخته. تصمیم می گیرم باهاش صحبت کنم وحالش را جا بیاورم.
- عزیز جان از آشپز خانه صدا می زند گلی بیا ببین این آرد سرخ شده؟ حالا باید جواب این یکی را هم بدهم. می روم آرد را ریخته هنوز سفید سفید است می گیرم از دستش و می گویم بدین من عزیز جان . وقاشق چوبی را ازش می گیرم. می گوید حمد بخوان. وشروع می کند: خدا رحمت کنه حسینم را این شب جمعه ای . کمرم را شکست. زنده که بود از دست خانم بازیهاش حالا هم از غصه رفتنش می سوزم . این پسرش هم به خودش رفته هیز وهوس باز. زنش هم که عایشه خانم دست هرچی سلیطه را از پشت بسته. ننه برای چی شب مانده بودی با این پسره تنها؟
- شکر می کنم که این اقلا مقدمه چینی بلد است .می گویم برف بود راه بسته بود نمی شد بیام.
- ننه زن بیوه باید رعایت خیلی چیز ها را بکند در دروازه..............مهناز می آید تو ونجاتم می دهد. بیاین کمک گلی داره حلوا می پزه .بیا سر از کارش در اریم چرا حلواش معروف شده. همه می آیند وآنجا جمع می شوند من حمد وسوره می خوانم وآرد را سرخ می کنم .تلفن را بچه مهناز می آورد خاله باشما کار دارد. می گویم مهناز بزن رو آیفون حوصله ندارم بعدا توضیح بدهم.
- سمیرا پشت خط است و می گوید گلی چی شد. محمد آمد. می پرم توشکمش که من را کشاندی آنجا خودت نیامدی این همه هم اراجیف سر هم کرده ای ؟ ببین اینها چی می گویند آشی که برای من پختی همین الان اینجا حاضر شده. بیا اینجا کاسه کاسه کن. بده خیرات مثل آبروی من که بر باد دادی.
- من حرفی نزدم حرفها مال جای دیگر است. محکم می گوید. هرچه باشد وکیل است دیگر.
- صحیح . شما من را فرستادی جایی که همه اتاقهاش دوربین داره؟ دیدی حظ کردی.؟ چی باید می دیدی سمیرا که من را دستاویز قرار دادی؟
- محمد آخرش چی گفت؟ کار خودت را کردی چی مهرت کرده؟ حالا مدتِ چقدر قرار گذاشتید.؟ محمد را من می شناسم سه ماه بیشتر به کسی رو نمی دهد. شستم خبر دار می شود که دارد اقرار می گیرد تلفن را ضبط می کند.
- حرفه ای برخورد می کنی سمیرا .آدم فروشی هم بد شغلی نیست
- .همه سر تا پا گوش شده اند نفس از کسی در نمی آید. صدای سمیرا از آیفون تلفن توی آشپزخانه می پیچد.:
- من از اول می دانستم .همش هم می گفتم این گلی که بالا سرش قسم می خورید ج..............
- مامانم حالش بد می شود می شیند رو صندلی . مهناز آب قند درست می کند زن برادرم دهنش را به زور جمع می کند.تا لبخندش معلوم نباشد. عزیز جان چنگ انداخته صورتش را خراشانده.من حلوایم را هم می زنم.
- می گویم خوب کردم بار چندمته سمیرا.؟ مدیون می کنی خودت را . فکر آخرتت را کرده ای؟من نمی گذرم یادت باشد.
- محمد می رود دختره را می گذارد کانادا اگر تو خرابترش نکنی بر می گردد.
- سکوت می کند. بعد می گوید: توچی تو چی می شوی؟
- من را که تو گذاشتی تو دامنش خودت جمعش کن.
- راست بگو گلی شب کجا خوابیدی؟
- باید جواب بدهم از دوربین ها بپرس . مگه ندیدی؟تو سویت زیبا اینها.
- کی تو اتاق لاله خوابیده بود؟
- نمی دانم یا زیبا وحکیم یا پیرمرده.دیگر هم حوصله ات را ندارم به من زنگ نزن . می گویم آرد سوخت اشاره می کنم که تلفن را قطع کنند.ماهیتابه را می گذارم زمین سرم را بالا می گیرم رو به زن برادرم خیره می گویم شربت را بده.
- شربت را می دهد. هنوز وقتش نشده آرد را می گذارم زمین وشربت را بو می کنم . این گلابش زیاد است هلش کم است. هل را پیدا می کنم ومی سابم. ارد را دوباره حرارت می دهم و برای رنگش امتخان می کنم. موقع اش است.داغ وسوزان است . می گویم: عزیز شربت و عزیز با حال خراب قابلمه شربت را می آورد وشربت از دستش میافتد به سرعت قابلمه را می گیرم وبین زمین وآسمان بقیه شربت را میریزم روی آردویک قاشق هم روغن مایع اظافه می کنم.وهم می زنم . رنگ وعطرش مثل همیشه عالی شده و عزیز می گوید به شادی بپزی حلوای ما را گلی نپزد گلی فقط حلوا به شادی بپزد.
۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه
فلسفه های گلی 13

بس کن گلی چقدر فلسفه می بافی وتوجیه می کنی هنوز که کاری نکرده ای ।ولی می کنی می دانم . ومی دانم که استفاده می کنی استفاده نمی شوی!!!!! اگر اینقدر شعور داشتی که اینجا نبودی الان در خانه امن خودت بودی . همین الان هم ازت استفاده شده.
***************************************************************************************
بیدار که می شوم یادم می آید پنجشنبه است. با این برف کلاسها که حتما تعطیل است ولی شب مامانم !!همه خانه مامانم هستندو مهناز که طبق معمول تنبل است ودخترم روشا مهمانی دعوت دارد. و باز برنامه داریم.وچشمانم را باز می کنم وگلیمها را می بینم وخیلی چیزهای دیگر یادم می آید!! آماده می شوم برای برگشتن. پایین می آیم از آشپزخانه لیوان بردارم آّب می رخورم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم وری برف جا پا است جای پای کسی که از در آشپزخانه رفته بیرون. جای پای محمد که با برف پر می شود برفی. ک هنوز می بارد.جوری غم انگیز وغریب ؛ به نظرم می رسد. جای پای آدم رفته. موهای خیسم را باروسری وشال می پوشانم حتما آنجا زیبا صبحانه دارد . من سر حالم یعنی خیلی سر حالم وسبک بر عکس آنچه فکر می کردم، اصلا پشیمان یا ناراحت نیستم . نه اصلا . بیشتر از آنچه باید باشم محکمم. راه پارو شده است وکپه برفی را می بینم که دیروز ماشینم بوده.محمد صبحانه می خورد سلام می کنم ونگاه می کنم سر میز چیز دندان گیری که دوست داشته باشم هست یا نه ؟ به زیبا می کوییم یک لیوان شیر گرم کند با یک قاشق عسل وباشیشه نسکافه بیاورد .
محمد می گوید :سان شاین ساندی هم بگذار کنارش. باکیک برانی.
میگم اره اگر حاضره هستم می خورم.
زیبا می گوید:شای ساندی نداریم شایمان احمد است . برانی برای ناهار.
. اگر نسکافه نداری همان چای را بیاور با شیر خوبه شا. یتان محمد نیست.
.
محمد اشاره می کند به دیس واضافه می کند. این عالیه ؛ روسی است .
نگاهش می کنم دزدی آنهم شلغم؟ نمی دانم این جماعتی که می دانند من گوشت نمی خورم یک بند گوشت تعارفم می کنند آنهم برای صبحانه.
بدنم درد می کند. وبی اختیار اه می کشم .
چیزیت شده؟ ]
نه همه جام درد می کنه.
بلی دیشب توی سرمی بیست وهفت هشت درج زیر صفر نزدیک سه ساعت نشسته بودی خوابیده بودی چیچی فیشن کرده بودی؟
این چه عذابیه به خودت میدی . گناه داره.
زیبا شیر را باقوری چای وشیشیه نسکافه می آورد تشکر می کنم.شیشه را نگاه میکنم و می گویمم این مارک می گیرید نستله شرکت اسراییلی است مسلمانان تحریمش کرده اند.
محمد می پرسد. این مسلمانی تو آدم را یک مدل دیگر دق مرگ می کند. چه ربطی دارد. ؟ هنوز دفتر روز نامه کار می کنی؟
روزنامه که خیلی وقته تعطیل شده فقط درس می دهم.
با کتک تعطیل شد دیگه چماق .سنگ و انتفاضه!.توهم کتک خوردی؟ ومی خندند
نه من فقط یک روز باز داشت شدم بازجویی هم نشدم آزاد شدم. به خاطر نام فامیلم البته!!!
من ریش گرو گذاشتم برات.
عالیه متشکرم. بعد هم جار نزدی عجیب است. آنهم از محمد دایی حسین.
نمی توانستم جار بزنم وگرنه حتما می زدم.
صحیح
شانس آوردی فامیلی خودت بود که به من گفتن. اگر فامیلی سعید بود هتل روشاخت بود.
صحیح
باورت نمی شه از وقتی شنیدم تا وقتی عمه گفت آمدی نمی توانستم بشینم همش راه می رفتم.
مرسی پباده روی رفته بودی ؟واضافه می کنم . تو نمی دانستی روزنامه باز است یا بسته چه طوری باور کنم؟
شیر وچای وعسلم را بر می دارم می روم جلو شومینه وموهام راهوا می دهم نمش کشیده شه.
کی می شه رفت ؟
یکی دوساعت دیگر . پیست تعطیل بوده شادی اینها بعد از ظهر از آن طرف بر می گردند.
وای شادی شد سمیرا من شدم شادی . وای وای
می خوای برو سوییت زبیا استراحت کن .بعداز ظهر باهم بریم امروز که مملکت تعطیل است.
شام دور همیم یک عالمه خرید دارم . می رم خانه مادرم برای شام پختن. خانم جان هم آنجاست .
زیبا می آید خانم خوب خوابیدید سویت راحت بود؟
مرسی زیبا خیلی خوب بود همه چیز عالی بود
محمد نگاهم می کند. پس عالی بود.
چرا نه. عالی چطوری است دیگر.
از صد حساب کنی نمره ات هفت است
نمره خوبی است هفت عددی کامل اس ,
روی تو هم کم ا ست کم نیاری.
زیبا را صدا می زنم وازش می خواهم به شوهرش بگوید روی ماشین من را تمیز کند.می خواهم بروم.
محمد می گوید صبر کن یک کم هوا باز شود.
نه اگر بمانم باز می شود داستان دیروز مجبور می شوم شب بمانم.
هر جور صلاحت است. خیلی احتیاط کن.
حتما مرسی از پذیزاییتون. سلام من را به سمیرا خیلی برسانید.
چشم.حتما می رسانم.
۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه
اسکارلت قسمت 12

گلی به چی فکر می کنی. سکوت علامت رضاست.
نه علامت فکر است
من شش روز دیگر ایران نیستم این که دیگر فکر ندارد. چقدر به خودت سخت میگیری نکنه تن سعیدقراره تو قبر بلرزه؟,,
نه تن سمیرا در خانه اش می لرزد.
آن که در هر صورت فردا پس فردا دمار از روزگارت در می آورد. این بار وقتی بهش می گی کردم خوب کردم. حرفت راست است . اقلا آش را بخور دهنت که در هر صورت می سوزد من هم مثل تو.
به شادی چه می گویی؟
اون تو این خطها نیست. از کجا می فهمد؟
سمیرا بهش می گوید.
در هر صورت سمیرا بهش میگوید اگر بخواهد بگوید از نظر سمیرا تا همین لحظه هم همه چیز محرز است.
نمی شه این زیبا چه می دانم حکیم اینها.
هرچی از عصر قر قره کردند باز هم می گویند.همه را باید راضی نگه داری ؟ چه ربطی به آنها دارد؟
نمی توانم راحت نیستم.
ای بی عرضه نکنه بعد از سعید اولین باره . واقعا با خودت با جوانی ات این کار را کرده ای؟
جواب نمی دهم فکر می کنم آخر چه طوری. ومی گویم آخه چه جوری نمی شود. نخیر.
به سادگی نگران نباش. شرایط را بگو .
چه شرطی؟
شرط ضمن عقد.
عقد؟ نکنه جدی گرفتی؟
معلومه جدی دارم میگویم من که کار خلاف شرع نمی کنم. حرامی ؟
چیرا حرامی ؟ اصلا شرط من برگشتنت سر زندگی ات است. قبول داری یا علی . نداری که نه. سمیرا داره دق می کنه همش جیغ می کشه.
برگردی سرخانه ات. پیش سمیرا باشه قبوله. قبول اگر
شرط غیرقابل انجام صحیح نیست. من شرط هایم را می گویم مهریه در شئونات شما هدیه یک قرآن و این شیشه آب که مهرحضرت فاطمه است .مدت قرار داد شش روز از امروز مدت عده راهم می بخشم.
نمی شود. شرطم را قبول می کنی. وگرنه نه نمی توانم.
نکنه تو واقعا داستان ازدواج من با مادر بزرگت را باور کردی. گیرت سر سمیرا نیست.
آنهم هست.
نه آن قصه است که بابام ساخت مادرم به بازی بچه ها و امد ورفتها وسواس نداشته باشه.
خدا رحمتشان کند. دایی جان راسنی هم نداشتند،تنوع طلبی تو هم به ایشان رفته.
نه من بدترم!!! او عاشق شکوه بود سربسرش گذاشتند رفت براش از یتیم خانه یک شوهر سوری هم جور کرد.تا همین پنج سال آخر که از پا افتاد ونشد از خانه بیرون بره هم هواش را داشت.همه چیز هم براش گذاشت مطابق مادرم.
قبول کن نترس آب از آب تکان نمی خورد. نظم دنیا هم به هم نمی ریزدو هیچ خبری هم نمی شود. فردا هم جایزه نجیب ترین راهبه پیر را نمی دهند که بگذاری سر طاقچه خانه ات. فردا فقط محاکمه در پیش است .دادستان و قاضی را سمیرا خریده. همه فامیل را از همین الان بر ضد من وتو پر کرده.
تردید دارم بعد فکر می کنم :واقعا چرا نه! من باچی می جنگمم! با یک مشت شعار.کسی که در زندگی اش اینهمه ایستاده؛در این موقعیت چه تصمیمی باید بگیرد؟ تکلیف من را روشن کرده. حد اقل اینهمه روراست است که سر کارم نمی گذارد. شش روز نه بیشتر برای یازده دقیقه.!!حالا گلی خانم چه می کنی؟ زندگی فیلم هندی نیست. اینجا را محمد حق دارد باید در هر صورت خودت را آماده کنی برای فردا که همه مدعی العموم هستندو حتما محاکمه می شوی. گرفتیم الان گفتی نه. آش همان است کاسه همان . بعد هم نباید فکر کنی. من خودم را برای زندگی سمیرا باج می دهم. بعد سمیرا بفهمد. بیاید از تو تشکر کند. این خبرها نیست امشب هم یکی از شبهای زندگی ات است ونه لزوما شبی سرنوشت ساز . تمام اشتباهات بیست وهفت سال زندگی زناشویی محمد وسمیرا راهم یک شبه نمی توانی حل کنی. خدایا این داستان چرا به اینجا رسید من نمی خواستم. وخدا می داند که من نمی خواستم داستان به اینجا بکشد. خودش مثل همیشه داستان را می سازد نه آنجور که ما می خواهیم همان جور که او می خواهد خوب حق انتخاب هم داریم. و این انتخاب همین جا روی می دهد در همین لحظه . من همیشه همین لحظه را زندگی وتجربه می کنم نه دیروز را ونه فردا را.
می گویم باشد ولی من زیر با ر هیچ تعهدی نمی روم حتی برای شش روز.
_ یعنی چی؟
یعنی اینکه یا زنگی زنگ یا رومی روم.یاهمه تعهدات یا هیچ چیز.
_نمی فهمم
_ اینجا بمان می فهمی.
_تو باید راضی باشی.جمله اش را به زبان آوردی. تمام شد.
_برایم آسان نیست باید بفهمی هیچ قولی نمی دهم و در عو ض هیچ مبارزه ای هم نمی کنم روالش باید طی شود. شاید امشب طی نشد شاید هم شد.
_ نوشیدنی دوست داری؟
_ می شود دوست داشته باشم. چرا که نه این هم روش. من به کاتا لیزور نیاز دارم.
برف همچنان در پشت گلیمهای پنجره می بارد.وتا محمد برود و به ساختمان اصلی (سمیرا) و سویت دنج, زیبا وحکیم والبته پیرمرد(گلی) . من با خودم تنها می مانم بی هیچ آیینه ای خودم را می بینم. اگر پدر محمد آن راست یا دروغ را درباره صیغه
ازدواج بین محمد و مادر بزرگ من سرهم نکرده بود.اگر محمد مثل امروز به این حرفها معتقد نبود؛ و من به جای سمیرا بودم
به نظر من داستان همین بود . الآن من جای سمیرا اعصاب نداشتم. محمد در چهار چوب شرع وعرف بارها زنان دیگر را تجربه کرده بود. من هم حوزه می رفتم یا این را نه استعدادم بیشتر بود و امکان داشت ویا زمان ایجاب می کرد حقوق می خواندم من هم در شانزده سالگی دخترم را شوهر میدادم . یک نوه داشتم . وهمه آن کارهایی که سمیرا انجام داده بود ومن تعجب کرده بودم انجام می دادم وحالا دشمن شاد . از سرزنشها و طعنه های خاله خانباجی هایی مثل خودم از آخرین شگردها ودستاویزها برای نگهداشتن؛ داشته هایم استفاده می کردم.الان سمیرا را واسطه کرده بودم و خانه را هم دوربین کار گذاشته بودم چه میدانم شاید این کار را هم می کردم هرگز در شرایط سمیرا نبودم.
و.........و ........ و..........
بس کن گلی چقدر فلسفه می بافی وتوجیه می کنی هنوز که کاری نکرده ای .ولی می کنی می دانم . ومی دانم که استفاده می کنی استفاده نمی شوی!!!!! اگر اینقدر شعور داشتی که اینجا نبودی الان در خانه امن خودت بودی . همین الان هم ازت
اسکارلت قسمت 11

گاهی فکر می کنم سمیرا از جایی تحریک می شود.
یعنی از طرف دوستات؟نه فکر نکنم همان خانم دکتر است که مشاوره بهش می دهد.
چی می دانی گلی ؟ لطفا بگو
من فقط حدس می زنم چیزی نمی دانم. چرا فکر می کنی باید چیزی را بدانم؟]
بهر حال من می روم.
این حرف محمد است. یاسقوط می کنم که سمیرا باعثش است یا چه می دانم فقط می دانم چیزی فرو ریخته ودیگر مثل سابق نمی شود. زندگی به هم ریخته.
صلاح نمی بینم بحث سمیرا را ادامه بدهم محمد را من می شناسم. بهر حال هم خونیم .هرچند از کودکی باسمیرا بزرگ
شدم از وقتی با ما همسایه شدند ولی همیشه دوستی من با سمیرا به واسطه محمد بوده. اولش برای اینکه راحت تر با محمد ملاقات کند. بعد هم فامیل شدیم. ومعاشرت با من را ادامه داد.وحالا بعد از آن همه چرت وپرتی که قبل وبعد از مرگ سعید تو دهن ها انداخت. دو باره به نقش واسطه گری گذشته بر گشته ام . فعلا که در این کوهستان گیر افتاده ام و بلند تکرار می کنم حالا که در این کوهستان گیر افتاده ام .فردا روز دیگری است.
و گلیم رنگی را می زنم کنار و کوهستان راکه در شب ازبرف سفیدی می زند تماشا کنم. ولی برف آنقدر تند است که چیزی پیدا نیست.
گلی یک پیشنهاد بی شرمانه دارم وبدون مکس پیشنهادش را مطرح میکند.بر نمی گردم نمی توانم برگردم فقط برف را تماشا می کنم.وخشکم زده نه برای رد با قبول پیشنهاد برای اینکه این مرد چقدر تنوع طلب است.
می گویم: نه
جواب می دهد: از بس خری به پایمان نوشته اند الان مادر زن پسر کوچکه عمو ابراهیم هم میداند که تو امشب کجایی؟
هزار تا اتفاق ردیف شده تا ما امشب اینجا باشیم. بزرگترین ترس سمیرا از این بوده و خودش موقعیتش را فراهم کرده.
زمین وآسمان دست به دست هم داده برای الآن. چرا اینقدر سخت می گیری چی از دست می دهی.
نگاهم را از برف می گیرم. وبه او می دوزم . می پرسم خجالت نمی کشی؟
برای چی خجالت بکشم. آرزوم بوده. دیگرزمانی برام وجود ندارد. همه اتفاقات به امشب ختم شده. ومن کسی نیستم که رحمت وبرکت خدا را رد کنم.
عین راسپوتین شدی در در بار تزار داستانش که یادت هست؟بی خود نبود سمیرا اینقدر حساس بود.خودت مقصر بودی.
اتفاقا نه من یک عمر بهای امشب را پیش پیش پرداخته ام. تو هم پرداخته ای گلی. برای امشب سطل سطل اشک ریخته ای
آبرو داده ای. آرامبخش خورده ای. وحالا اگر از دستش بدهیم تمام شده. امشب نه برای من و نه برای تو دیگر تکرار نمی شود.مگر اینکه با کسی پیمانی داشته باشی.
و من خودم میدانستم پیمانی ندارم ولی اگر بگویم دارم مجبور است قبول کند . همیشه که نباید حسنک راستگو باشم.
ولی حرف راست من را از اینجا که بیرون بروم کسی قبول نمی کند. مهناز خواهرم را به یاد می آورم که می گوید این محمد زبان باز ترین و زن پسند ترین مرد آسیاست. ومن که ازش می پرسم همه مردهای آسیا را امتحان کردی تمام شد.
می خندد ومی گوید پا بدهد محمد به یک بار امتحان کردنش می ارزد. ببین چطور قربان صدقه زنش می رود.زن ذلیل ترین مرد تهران که هست.
مامانم را که غر می زند.وسط هر مهمانی زنانه این محمد به هوای بردن زنش می آید و به بهانه دیدن مادرم خودش را دعوت می کند به هر مجلس زنانه داخل می شود. همش هم دور ور تو می گردد .سرمیز شام دیدی چطوری مثل باقالی پلو نخورده ها خودش را رساند کنار تو.به سمیرا گفتم مادر ببین شوهرت باقالی پلو دوست دارد برایش بپز
و خدایی که در این نزدیکی است اسکارلت قسمت 10

.می گویم زندگی یعنی این .کیفم را روی تخت خالی می کنم یک لباس خواب روی تخت است .سفید وگوگولی به نظرم تنگ می آید ولی از وسوسه پوشیدنش
نمی توانم صرف نظر کنم . راحت واندازه است وخوش ترکیب !کرپ کشی که سمیرا می گفت گرفته وداده ده تا لباس خواب دوخته این بود. آنروز چقدر خندیدیم به کارش جلو روش وپشت سرش!
عودم که همیشه همراهم است روشن می کنم.خدایا توی کیفم شمع هم دارم . از ترس سمیرا وبوی سیگار .شمع عزیزم را هم روشن می کنم.
روز طولانی را به آخر رساندم.صابون نیست .خمیردندان هم وجود ندارد.
دستمال کاغذی هم که نیست. البته چادر نماز همیشه هست. ولی افغانی ها مهر هم ندارند مهم نیست. ساعت را نگاه می کنم ساعت تازه ده دقیقه به یک است. تا صبح خیلی مانده.نماز قضا شده . حساب می کنم نه اصلا دلم نمی آید شکسته هم بخوانم.نزدیک شومینه رو به قبله می ایستم.
وسایل کیفم را از روی تخت یک نفره ونصفی جمع می کنم وبه این اصطلاح خودم لبخند می زنم .سیگارم را بر می دارم .ودنبال زیر سیگاری و آب پایین می روم. کمی سرد است. آبی در آشپزخانه وجود ندارد سرم رانزدیک شیر آب مزه لجن میدهد .حالم بد می شود.حرحصم می گیرد اسیری که نیامده ام. کنار آشپرخانه دری کنار یک پنجره که به کوچه باز می شود باز است کلید هم پشتش نیست. این دیگر نمی شود یک بار دیگر باید زیبا بیاید. بدون آب وکلید این در، تا صبح نمی توانم سر کنم. آیفون را می زنم . جواب نمی دهد . پدر ومادر سمیرا را با حرص یاد می کنم دو باره آیفون را می زنم. محمد جواب می دهد. می پرسد چیزی شده؟ می گویم در رو به کوچه قفل نیست. آب هم ندارم صابون و خمیر دندان و دستمال کاغذی هم ندارم .می پرسد کاپوچینو قهوه اسپرسو چیز دیگری ببین کم نداری؟ نفسم را حبس می کنم تا دهنم باز نشودبگویم اسیری که نیاورده اید.در این گوشه باغ سمیرا من را با دوربین های مدار بسته اش تبعید کرده که انگار هیچ موجود زنده ای وجود ندارد شوهرش هم متلک بار می کند. می گویم نه متشکرم . می گوید زیبا و حکیم خوابند می دهد به بابای حکیم بیاورد. واضافه می کند ولی تا صبح نگهش نداری!!!
. چقدر پررویی . تا پنج بار برایت نماز میت نخوانم دلم خنک نمی شود.تو وسمیرا بمیرید هم کم است.
برای سعید نماز میت خواندی سر همین چیزها بود دیگه .سرش را خورده بودی. از دست تو خودش را پرت کرد تو دره. آیفون را می کوبم سرجایش. گلیم ها را از پنجره کنار می زنم .همه جا ساکت وخاموش است . سرد است وبالا می روم .روبرو شومینه میشینم به آتش خیره می شوم . اشکهام سرازیر می شود. سیگارم را با آتش شومینه روشن می کنم و اجازه می دهم سیلاب صورتم را خیس کند. اه دستمال هم که نیست با چادر نماز زیبا یا استین گرم کن لاله هم نمی توانم بینی ام را پاک کنم. از این احساس که هیچ چیز مال خودم نیست ؛باران اشکهام تند می شود. باز فاصله خوشبختی و بد را در نیم ساعت طی می کنم.
گوشی ام را از کیفم بر می دارم. و نگاه می کنم همچنان نو سرویس است. یک آهنگ پیدا می کنم ومی گذارم بخواند.
آهنگ هتل کالیفرنیا را در اتاق رها می شودواشکهای من به دریاچه پشت سد انگار وصل باشد تمامی ندارد. در را
می زنند چادر را می بندم به کمرم و با پشت دست اشکهام را پاک می کنم صدای محمد می اید. روم سرویس از پله ها پایین می روم.
محمد چراغ را روشن می کند یک زنبیل پلاستیکی دستش است. می پرسد گریه کردی هنوز برای سعید گریه می کنی؟
سرما می ریزد تو . می گویم در را ...........
در را می بندد. گلی چت شد باز؟
چیزی نیست. به سمت اپن می رود .زنبیل را روی کانتر می گذارد. از جیبش خمیر دندان را در می آورد. وجعبه دستمال
را دستم می دهد. بدنم می لرزد. سکوت کرده . همان بهتر که در فشانی نکند اصلا حوصله ندارم. آستین های گرم کن را می پوشم.
ترسیدی گلی این در که کلید دارد چرا نبستی؟ در آشپزخانه را قفل می کند. وکلید را پشتش می گذارد.
برای اینکه چیزی گفته باشم می گویم ببخشید شما چرا زحمت کشیدید l.
- آخر کارهای سمیرا را همیشه من باید جمع جور کنم . نگاهش کن چه گریه ای کرده .برو صورتت را بشور اینجا سرد است. شومینه بالا روشن است و دنبال من از پله ها بالا می آید. خوب اینجا گرم است . جلو آینه دستشویی چشمم به قیافه ام می افتد اصلا مهم نیست که چه شکلی شده ام باید به خودم مسلط باشم واقعا این چه بساطی است راه انداخته ام .
بیرون که می ایم محمد هنوز بالاست و با انبر آتش را زیر و رو می کند. رویی تنها مبل اتاق می شیند و می گوید:
من هم این آهنگ را دوست دارم این را ، نه انرا که آن شهرام شپره خوانده. ادامه میدهد، ما عصری داشتیم می رفتیم دیزین. وقتی
تورا دیدم فهمیدم کار آن زن است. نمی شد برگردی تهران کلید ماشین را که حکیم داد. دیدم نمی توانم تو را بااین سه تا افغانی بگذارم وبرم. غر غر شادی که صابون هتل دیزین را به تنش مالیده بود گوش فلک را کر کرده بود . با بقیه فرستادمش برود.
می پرسم مگر راه باز بود.
می گوید راه همیشه باز است ریسک دارد باید مجهز باشی آنجا سرد سیر است همیشه آماده اند.
همیشه از جاده بالا می روید؟
معمولا، روزقبل عصری راه می افتیم که یک سری هم به اینجا بزنیم وشب را دیزین باشیم.
باسمیرا ؟
نه من چند ساله با شادی می روم دیزین.
چند سال؟ مگر شادی چند سالش است؟
سی سال چطور مگه؟
سمیرا گفت بیست سالش است.
ببین همه حرفهایش همین طور است. بگذریم من هفته دیگر می روم کانادا. شادی درسش را ادامه بدهد.
برای همیشه می روی
همیشه! الان است دیگر کسی برای همیشه نمی رود. تا آب ها از آسیا بریزد. با لیستی که آن خانم برای
افشا گری داده بمانم اینجا چه کار ؟ نامه را خواندی ؟
سرم را تکان می دهم. سه چهار کابینه دوسه دوره مجلس و تمام خودت که می دانی
ادامه می دهد بیمارستانها و داروخانه ها مساجد سوپر مارکتها ، دکه های آدامس فروشی و قبیل از همه روزنامه ها. مگر تو برای همین اینجا نیستی؟ متاسفانه الآن همه زیر رزه بین هستند خیلی ها منتظرند سقوطم را ببینند .
گاهی فکر می کنم سمیرا از جایی تحریک می شود.
یعنی از طرف دوستانت؟نه فکر نکنم همان خانم دکتر است که مشاوره بهش می دهد.
اسکارلت قسمت 9

شکر وسپاس سزاوار ایزد منان است .
این داستان دنباله دار است واز پست اسکارلت اوهارا تقدیم می کند شروع شده است . از توجهتان متشکرم .
چقدر مسلط رفتار می کند جوری که هم حس من رافهمیده و هم هوای زیبا را دارد. حالا اگر من بودم یا ناراحت تا صبح روی بستر صورتی زیبا وحکیم می خوابیدم یا داد قال راه می انداختم.
از دهانم نمی دانم با کدام فکرم می پرد بیرون. شما کجا می خوابید.
ابروهایش را بالا می اندازد. معلوم است سوال دارد ؟ وادامه می دهد در سوییت زیبا اینها !!!
بزرگترین انار ظرف را پرت می کنم طرفش.
می گوید: . پرسیدی جواب دادم !!بدم نمی آید .اگر راضی باشی سند اینجا را هم به عنوان مهریه تقدیم می کنم.
گلو در د می گیری ضرر هم می کنی !
شما هم ضرر می کنی !! بعد چه ضرری می کنی ؟! چه آتشی بگیره سمیرا!
می گویم: شما راه بیفت برو پیش همسرت بخواب.سند نداری که پیش کش می کنی.
نه نمی گذارم تنها بمانی . زیبا پیش حکیم .خوب من پیش شادی تو هم پیش پیر مرده بابای حکیم . کوفتش بشه! داد می زنم تمام کن محمد اعصابم را داری خورد می کنی. شانه هایش را با لا می اندازد. خود دانی.می رود .وشب بخیر می گوید.
زیبا پالتو شال وکیفم را می آورد. می پوشم و راه می افتیم . می گوید به آقا حکیم گفتم شما آتش هیمه دوست داری. برایت با خاری را آتش انداخته . تشکر می کنم. راه را پارو کرده اند .ماشینم را می بینم که بی چاره در برف دفن شده. ماشاالله عجب باریده . خدایا شکرت. زبیا در خانه اش را باز می کند. هوای خاته تازه است بوی تمیزی می دهد و بوی چوب سوخته. یک اتاق کوچک است با یک آشپز خانه اپن زیبا . کنار اپن یک پله مارپیچ چوبی زیز شیروانی می رود . از پله ها بالا می رود . دنبالش می روم. اتاق زیر شیروانی با پنجره مایل . به جای پرده گلیمهای زیبای از بالا و پایین به چوب پرده وصل است. .یک شومینه هیزمی کوچک . زیبا در حمام را باز میکند ونشان می دهد. جا می خورم. حمام شیک وگرم است و به آسمان پنجره دارد. با وان تمیز وسرویس بسیار چشمگیر. خوش با حال زیبا. می پرسد خانم کاری ندارید؟
مگر اینجا نمی مانی؟
آقا حکیم دلش نیست.
متشکرم زیبا. و او می رود.
لباسهایم روی رخت خشک کن حمام است وخشک شده ولی شلوارم هنوز نم دارد .می گویم زندگی یعنی این .کیفم را روی تخت خالی می کنم یک لباس خواب روی تخت است .سفید وگوگولی به نظرم تنگ می آید ولی از وسوسه پوشیدنش
نمی توانم صرف نظر کنم . راحت واندازه است وخوش ترکیب !کرپ کشی که سمیرا می گفت گرفته وداده ده تا لباس خواب دوخته این بود. آنروز چقدر خندیدیم به کارش جلو روش وپشت سرش!
اسکارلت قسمت 8
همین ابرو ریزی ها همان تهمت ها که خودت هم در امان نبودی. چه می دانی تو را با همین عملش به من پیشکش کرده که دست از شادی بردارم یا همین را فردا علم کند به عنوان سند تاریخی در دادگاه مطرح کند.
. ومی خندد. حالا که به پاییم نوشته شده تمام شده لا اقل آش نخورده دهن سوخته نشود. از نظر من اشکالی ندارد. می گویم اینجا ماندن من تقصیر برف است نه سمیرا وتو خیلی بد فکر می کنی .کلا هردوتان به هم اعتماد ندارید.من هم مامور جدا کردن حریم مویی حق الناس وغیره نیستم.همین الان تو خودت گناه سمیرا را شستی واصلا شادی را برای چی فرستادی برود تو که اینطور فکر می کردی.
بریده ام دوتایی شان به درک واصل شوند.مدارک را پرت می کنم روی میز و زیبا را صدا می کنم.
این مرد جنبه یک لبخند را هم ندار
.محمد جلو می آیدپشت سر من می ایستد و نرم می گوید منظوری نداشتم گلی من وتو که می دانیم .
موجی ملایم وخوشایند مانند طعم شور ودلنشینی از پشت گردنم آرام به سمت کمرم می رود آنجا می پیچدو پایین می رود تا پشت زانو .پاشنه پام. طعمی دور فراموش شده ودلپذیر.پس شیطان هم حضور دارد! به سرعت بر می گردم نگاهم محمد را پرت می کند مانند یک ضربه. دستهایش را بالا می گیرد می پرسد چی شد؟ یک دفعه؟
می فهمم دعوای سمیرا وشادی سر چیست . می فهمم ایستادن یک مرد پشت سر آدم چه لذتی دارد. شیرین و منحوس.
جواب می دهم هیچ چی. چی باید بشود.( این خواهر من چه دید موشکاف و دقیقی دارد .معنی زن پسند را هم می فهمم.)
کم نمی آورم .هیچ چی منظور شما را نمی فهمم. من وشما چه چیز را باید بدانیم ؟
اینکه بین من وشما تا امروز هرگز داستانی وجود نداشته .
بلی نداشته. ودر دل می گویم تا امروز که نداشته.
زیبا خواب آلود وآشفته می آید . معلوم است با حکیم داستانی داشته. به محمد نگاه می کنم نگاهش شوخ است. دلم برای زیبا می سوزد آسایش ندارد. می پرسم زیبا من کجا باید بخوابم؟
محمد جواب می دهد سوییت زیبا وحکیم را گفتم آماده وتمیز کنند. به اطراف اشاره می کند منظورش دوربین هاست.
زیبا آماده است؟ زیبا می گوید بلی همه جا را شستیم . تمیز کردیم.
روی تخت راعوض کردی ؟ زیبا می گوید بلی محمد می پرسد چه رنگی انداختی؟ زبیا جواب می دهد صورتی محمد می گوید گلی خانم صورتی دوست ندارد عوض کن . سبز برایش پهن کن. زیبا به سادگی می گوید چشم .می رود.
چقدر مسلط رفتار می کند جوری که هم حس من رافهمیده و هم هوای زیبا را دارد. حالا اگر من بودم یا ناراحت تا صبح روی بستر صورتی زیبا وحکیم می خوابیدم یا داد قال راه می انداختم.
از دهانم نمی دانم با کدام فکرم می پرد بیرون. شما کجا می خوابید.
ابروهایش را بالا می اندازد. معلوم است سوال دارد ؟ وادامه می دهد در سوییت زیبا اینها !!!
بزرگترین انار ظرف را پرت می کنم طرفش.
می گوید تیر اندازی نکن تسلیمم. پرسیدی جواب دادم !!
اسکارلت قسمت 7
خداوندا مرا آن ده که آن به
ادامه داستان اسکارلت
الا یا ایها ا لساقی ادر کسآ و ناولها
که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
.نفس می گیرم وادامه می دهم. سمیرا همه چیز تمام است جه عیبی می توانی رویش بگذاری؟ حتی اضافه وزن هم ندارد. تنها جرمش این است که سنش بالا رفته مگر سن تو بالا تر نرفته؟
بلاخره زیبا کیف را می آورد..
نگاهم می کند. چند لحظه سکوت می کند .کاغذ ها را در می آورد. می دهد دستم (می دانم چیست. )
حق با شماست خانم ولی این . این را . این را چه اسمی برایش بگذارم.؟
تظاهر می کنم نمی دانم . برگه ها را می کوبم روی میز. تمام زنانگی ام را چاشنی یک لبخند می کنم .لبخندی که سلاحم است و می دانم کمتر کسی تاب نادیده گرفتنش را دارد. اضافه می کنم بازی است محمد؛ بازی خواستن ؛علامت اینکه سمیرا دوستت دارد؛ می خواهدت. ودر دل می گویم چه خواسته ابلهانه ای؟سمیرا در جنگی نابرابر می خواهد بر شادی پیروز شود .شادی یعنی جوانی . سمیرا بی چاره چطور بر پیری می تواند چیره شود لا بد با گیاهخواری؟ بد هم نیست.این روش من هم هست. هرچند ساده دلانه است.
محمد چشم غره می رود. چه اظهار علاقه خشنی!! چه ج و ر ی این به سرت زد ؟ خودم برات می خوانم گوش کن. حرفش را قطع می کنم
.خواندن آن نامه خطری است.لبخندم اثر نداشت
حیف هدرش دادم.
. این جمله را گوش بده وبعد بخوان . همش برای خواستن تو است چه مفهوم دیگری می تواند داشته باشد. نتیجه اش این است.
نه خیر دختر عمه می خواهد :من را کنترل کند مثل یک بچه برایم راه وچاه تعین کند. برده وار تحت کنترلش باشم.با عقاید وباورهای ایشان کاملا هم سو باشم.
چشمهایم راگرد می کنم .مرد برده زن در این جامعه؟ معلوم است چی می گی محمد؟ میشود؟ کدام مرد برده زنش شده که تو دومی باشی؟ دوران خوابگاه و دانشجوییت یادت رفت در سختی ها تلاش ها چه کسی همراهت بود؟ هم دردت بود سنگ صبورت بود؟
تمام شد مرثیه خوانی.سه چهارسال حالا پنج سال آنجوری بود بیست ودوسال بقیه همیشه در بهترین وضعیت بود. بعد من این بازی راشروع نکردم خودش شروع کرد.
شما چرا پای شادی را به زندگیت باز کردی. این انگیزه شروع کردن سمیرا است.
به سمت میز می آید برگهای کاغذ آشفته روی میزولو شده اند مرتبشان می کند .در یک حرکت سریع همه را از دستش می کشم. و می ایستم دستم را پشتم می برم.ولبخند را بکار می گیرم.
یک لحظه می ماند. دستهایش سرگردان روی هوا خالی شده . نگاه پرسشگرش روی من به نگاهی شوخ مبدل می شود.لبخندم را تحویل می گیرد. به آرامی دور می شوم.
گلی! عجب بابا. پس تو اینها را دیده ای وحالا خجالت می کشی .ولی من حتما خودم، بند به بند . تبصره به تبصره باصدای بلند برایت می خوانم تا شرمنده باشی از این جانبداری یک طرفه . صبر کن.
سمیرا را خوب می شناسی . سوالت را جواب می دهم . چرا پای شادی به زندگی من باز شد؟ سمیرا دوست خوبی هم نیست دلیلش بودن تو اینجاست . بی چاره عمه الان از نگرانی جان به لب شده.
اس ام اس زدم . رسیده ام .شب می مانم.
حد اقل زنگ می زدی .
با کدام تلفن. ؟شما حرفت یادت نره. واقعا برایم جالب است که چه دلیلی برای مردود شدن سمیرا می آورد.
می نشیند .مستقیم نگاهم می کند. حاج آقا . همین تغییرات سمیرا را عاصی کرده.
خانمی که من بیست وهفت سال پیش با او ازدواج کردم این سمیرا الان نبود. مهربان و آرام ، خندوخوشحال بود زنی که اعتماد به نفس داشت. پشتش ایستادم با به اینجا رسید. چندزن در ایران از امتیازات
سمیرا برخوردارند؟ نفوذ من به اینجا رساندش . این همه زن تحصیل کرده هست چرا سمیرا این موقعیت رادارد ؟ ودیگران ندارند؟ پله پله بالا بردمش .مگرنه؟ چرا خوشحال نیست .آرام نیست . مسلمان هم نیست می دانی چی می گوید ؟
کارهای تو من را دیوانه کرده تا بهت خیانت نکنم آرام نمی نشینم.
می گویم شما زن مسلمانی مومنی این حرفها بد است .جواب می دهد: اصل اظطرار وجود دارد دارم دیوانه می شوم در زمان اظطرار گوشت مرده را
هم می توان خورد حرام نیست. گناه محسوب نمی شود.
خنده ام می گیرد می گویم شوخی کرده دعواست دیگر نقل ونبات خیر نمی کنند.
سرش را تکان می دهد ومی گوید خوب این همه جراحی زیبایی برای چیست . می دانی چند جراحی انجام داده تمام بدنش جای بخیه است . گلی من می دانم ؛پزشکم .وقتی پوست را می برند .جدا می کنند تمام اعصاب حسی بریده می شود و رشد نرون های عصبی اگر صفر نباشد نزدیک به صفر است و این را من متاسفانه می فهمم . پوستش کرخت است.مثل اینکه یکی از این مجسمه های پشت ویترین همسرت باشد وتظاهر کند. اقلا مجسمه ظاهر وباطن مجسمه است. ولی این مجسمه در حال بازی کردن نقش. برای همین عصبی است . بهانه می گیرد من راشدید کنترل می کند انگار من جوان بیست ساله هستم وباور کن قبول دارد که هستم. در واقع ایراد از خودش است وبرون فکنی می کند. اصلا این شادی نه اولین مورد بود ونه جدی از این شادی ها زیاد در زندگی من آمدند ورفتند آب هم در دل سمیرا تکان تخورد .سمیرا شادی را جدی کرد . من مردی را نمی شناسم که از این شادی ها در زندگیش نباشد. آنها هم زن دارند . هیچ زنی را ندیدم اینقدر آبرو ریزی کند .بیاید وببیند با آبرو وحیثیت من چه کار کرده.این ابرو را که دیگر باهم ساخته بودیم آبروی من آبروی خودش بود . نبود؟ کسانی که مارا می شناسندنمی گویند این زن چرا اینطوری می کند. به زن ذلیلی معروف شده ام.همه دنیا را گشته است. با خودم . وهمیشه در حال زهر کردن همه چیز به من بوده. از سر صبحانه دعوا راه انداخته تا آخر شب. این همه هزینه می کنم که استراحت کنم سفر کنم . همش را زهر مارم می کند. همین آخرین بار بهترین رستوران رفته ایم بهترین برنامه را دارد. با یک عده که من را می شناسند سر شام می گوید برویم .نمی شود که من آنهمه آدم را ول کنم بیایم . رفته توی دستشویی گریه کرده مردم که خر نیستند می فهمند.می گوید تو آخرت من را خراب می کنی. بعد می گوید همین شادی وقتی تو نیستی چه کار می کند. می گویم خانم نگو اگر راست باشد که غیبت است اگر دروغ باشد که تهمت است از تو می پرسم گلی ؟آخرتش را من خراب می کنم یا خودش ؟ چند بار تا حالا به خود من ویک زن شوهر دار تهمت زده و این را که باید خوب درککنی .
آخرتش فقط با نماز اول وقت تظمین می شود و دگم بازی های الکی.معلوم نیست شتر است یا مرغ؟ خانم شما اگر مسلمانی من خلاف شرع که نکرده ام . از زن امام و پیغمبر هم که خونت رنگین ترنیست .
دیگر بد جوری می رود روی اعصابم. می گویم تمام کن محمد دل پر دردی داری .همه دارند. سمیرا حوزه درس خوانده همان موقع که نمی خواستی آفتاب مهتاب رویش را ببیند این عقاید را به خوردش دادی آن موقع که شکل می گرفت .حالا عقایدت درست یا غلط عوض شده است چه انتظار بی موردی است که مایو بپوشد بیاید لب ساحل جلو آدمهایی که هر کدام ممکن است فردا به محل کارش بروند.یا قبلا رفته اند. با حاج خانم بیکینی پوش روبرو شوند .سمیرا ریا بلد نیست . مومن است
خوب گفتی گلی .در مورد اصل اظطرار هم مومن است. در مورد غیبت وتهمت چه طور؟آنرا مومن نیست؟
سرم دارد کم کم سوت می کشد. جواب می دهم هرآدمی خط قرمز هایی برای خودش داردشما دچار تحول شدی او نشده معیار هایت عوض شده.بقول معروف بازمان پیش رفتی. او نرفته.
زبان تیز شما زنها ! کنایه ات مشهود بود.من هر کاری بکنم حق الناس را رعایت می کنم. خدا از حق الله می گذرد از حق الناس نه.
می پرسم چه حق الناسی را زیر پاگذاشته یا می تواندزیر پا بگذارد آن بنده خدا؟
همین ابرو ریزی ها همان تهمت ها که خودت هم در امان نبودی. چه می دانی تو را با همین عملش به من پیشکش کرده تادست از شادی بردارم یا همین را فردا علم کند به عنوان سند تاریخی در دادگاه مطرح کند.
می گویم اینجا ماندن من تقصیر برف است نه سمیرا وتو خیلی بد فکر می کنی .کلا هردوتان به هم اعتماد ندارید.من هم مامور جدا کردن حریم مویی حق الناس وغیره نیستم.همین الان تو خودت گناه سمیرا را شستی واصلا شادی را برای چی فرستادی برود تو که اینطور فکر می کردی.
بریده ام دوتایی شان به درک واصل شوند.مدارک را پرت می کنم روی میز و زیبا را صدا می کنم.
این مرد جنبه یک لبخند را هم ندارد
۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه
۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه
مسیر دگرگونی عشق اسکارلت 6

به نام مهربانی که منشا نیکی ست واز سمت او جز نیکی نیست
محمد در سکوت با غذا بازی می کند مشخص است که منتظر تمام شدن شام من است. فرصت می دهم که اوهم افکارش را مرتب کندو خودم را آماده می کنم تا با تمام وجود از سمیرا جانبداری کرده جوابهای آماده را در ذهنم را بکار گیرم.
. به خودم قول می دهم عصبانی نشوم .حرف بی فکر نزننم . بار کلمات را حساب کنم .از معنی هر کلمه نهایت استفاده را ببرم . امیدوارم. امتیازی را هدر ندهم. روی مبل نرم چرمی سرخ ؛ رو به چشم انداز می نشینم.
محمد به سمت کمد می رود برای خودش نوشیدنی می ریزد تعداد شاخهای من به چهار عدد می رسد! . از من هم می پرسد! من آب را ترجیح میدهم . بدم نمی آید ولی به هوشیاری ام شدیدا نیاز دارم. می پرسد چای هم که دوست نداری. زیبا میوه میآورد.و از او قهوه فرانسه میخواهم
. محمد با خنده می گوید کافی شاپ تشریف اورده اید؟
می گویم بلد است.
مدارک را می خواهد رو کند که باعث آبرو ریزی است آنهم از یک وکیل مثل سمیرا که اینقدر بی پروا باشد. کارهایی که برای مردم غربیه می کرده برای محمد هم بکند. ای کاش کمی آهسته تر می رفت.
می گویم: الان کیف به جه دردت می خورد؟
- باید چیز هایی را ببینی.
من مدرکی همراهم ندارم. گفتگو ؛ مذاکره ؛ جنگ هرچی می خواهی اسمش را بگذاری باید برابر باشد من الان به چی باید استدلال کنم. چه مدرکی نشان بدهم در جواب شما.
نمی توانم بگویم همه را دیده ام تازه خیلی هم در تعدیلش تلاش کرده ام اگر چیزی را که من خوانده بودم تو می دیدی چی می گفتی!
او ومشاور روانشناسش و معروفش یک طرف، و در طرف دیگر محمد و وکیل متشخصش ؛ و آبدیده اش ،جنگ را شروع کرده اند . جنگی بی برنده
. مردم عادی چه اختلافهای ساده ای دارند.!
با دقت نگاهم می کند؛ با نیمه دهانش می خندد یک لبخند کج مفهوم خوبی نباید داشته باشد .
پس برای مذاکره و گفتکو وجنگ آمده ای؟
فکر می کردم خیلی خوب جواب دادم ولی خراب کرده بودم. بهترین راه این است که صادقانه عمل کنم.
- خوب من با سمیرا صحبت کردم با دستم بالا را نشان میدهم و لال می مانم.
-یک مکالمه دو سه ساعته؟ان بالا بی خود نبود یخ زده بودی! شما دو نفر عقل ندارید یا این را باید باور کنم . یا بپذیریم که خیلی زرنگی می خواهی نشان دهی . دستم را با لا می اورم که کافی است.همین اول دارم داغ می کنم. در کل آدمی نیستم که بتوانم یک گفتگوی صلح آمیز با کسی به خصوص محمد انجام دهم.
می توانم سوال کنم چه نفعی برای من دارد حتما حق المشاوره می گیرم.؟
همین اذیتم می کند دختر عمه. حق المشاوره را خانم دکتر مشاور می گیرد . شما این وسط چه کار می کنی ؟ کنجکاوی وماجرا جویی آدم را در این هوا روزگارمی کشاند بیرون شهر؟ سومین انگشتش را تا می کند. کسی دارد از شما سواستفاده می کند. نامردی است. حد اقل در این فصل.
زیبا کیف را نمی اورد. سکوتم راحفظ می کنم. اقلا خراب نمی کنم.فکر می کنم فاتحه عشق خوانده شده اینجا همش حساب کتاب است .چه انتظاری داشتم این آخر یک ماجرای عاشقانه است.
می پرسم: این آخر یک ماجرای عاشقانه است؟
پس این آخر یک ماجرای عاشقانه است!!
شما مردها می دانید چه می خواهید؟ می دانید چی نمی خواهید. محمد انتظارت از زندگی زناشویی ؛ در کدام کادر قرار داشته که فراتر رفته؟
چی بوده که بر آورده نشده؟ اصل هدفت را از تشکیل خانواده به یاد داری؟ آرمانهات ؛ معیار هات کجا رفتند؟ وقتی جوانتر بودی بهتر فکر می کردی این دیگر کدام بحران است ؟بحران حساب کتاب بد جوری هر دونفرتان را گرفتار کرده
می گوید کافی شاپ تشریف آورده اید. یا دادگاه؟جوابش را بالبخند میدهم.
اینجا دنبال یک فامیل هم خون ؛ یک عاشق بی قرار سمیرا می گردم
– شماهم راه ورسم اینجا را خوب بلدی بگرد اکر چیزی ازعشق را سمیرا باقی گذاشته باشد پیدا ش می کنی..
من برقی در نگاهی دیدم.
نگاهم می کند. برای دیدن شما بود. با گرمکن چقدر ساده و زیبایی
متشکرم . نشان دادی شایسته لقبت هستی! زبان باز ترین دکتر آسیا
. به زیبا میگوید کیفش را بیاورد. با تاکید . به زیبا علامت میدهم
شوق بار آمدن سوی توام هست اما...........اسکارلت 5
زیبا می آید واین بار یک دست گرم کن زرشکی دستش است که می گوید مال لاله دختر سمیرا است وخوب این بهتر است. می خواهم بروم بالا و کنار شومینه بشینم سرگیجه مطبوعی دارم که یاد دوربین ها می افتم .وهمان جا کنار استخر سرپوشیده می شینم .اگر اینجا دوربین نداشته باشد . زیبارا صدا میزنم یعنی آیفن را می زنم ومی گویم که گرسنه هستم جواب می دهد آقا گفته شام را در سالن کنار استخر می خورد والان هم حکیم(شوهر زیبا) و پدرش میز می چینند.
بارها آنجا مهمانی استخر بوده وبالا نرفتیم همانجا شام ومعمولا ناهار را سر وتهش هم آورده بودیم سالنی نیمه شیشه ای وگرد بود که پنجره اش رو به دریاچه است و در تابستان آفتاب خوبی هم دارد وبرای مهمانی های کوچک زنانه بهترین انتخاب بود. به طرف در سالن می روم .محمد بلند می شود ویا الله می گوید. خنده ام می گیرد. به یاد می آورم که او یکی از ده مرد زبان باز وزن پسند کل آسیاست!!!! این راخواهرم می گوید!
وپس از اضافه می کند .البته رن ذلیل ترین مرد ایران! ازاین یاد آوری دلم فشرده میشود. سر میز می نشینم و به محمد نگاه می کنم .بدون مقدمه می پرسم.محمد تو که خوب بودی چرا اینکار را کردی چرا بد شدی؟
حکیم راصدا می کند .می گوید شام بیاورد. . جواب نمی دهد می گوید گلی چه فکری کردی توتراس ماندی؟
با سمیرا حرف می زدم تلفن که قطع است موبایل هم آنجا آنتن می داد. چه کار می کردم؟
دیر رسیده بودم یخ زده بودی
به همین آسانی؟ شلوغش کردی خوابم برده بود.
پس نزدیک سه ساعت خواب بودی.تو آن سرما خدا می داند چند درجه زیزصفر. سابقه صرع نداری؟
شوخیت گرفته ؟
شام بخور .مرسی حرف بعد از شام تا صبح شما امشب نخوابی بهتره.
بعد تاصبح چه کار کنم؟
من حرفهام را می زنم شما گوش می دی والبته ضبط هم میشود.
بد شدی محمد خیلی بد
دوستت خیلی تعریفم را کرده
سمیرا چیزی نگفته مشکلش این است تو را دوست دارد.و توهم بهش می دانی که خیانت کرده ای.
محمد به منظره بیرون چشم می دوزد. یک لحظه شک می کنم به دیدن برق اشک در چشمانش.
شامت را بخور امروز دز خانه من پذیرایی نشدی ، من شرمنده ام. راستی تو هنوز فقط علف می خوری؟
هیچ وقت فکر نمی کردم شبی مجبور باشم تنها بامحمد شام بخورم آنهم در این برف وجلو این چشم انداز زیبا( به قول مادرم : هرچه نصیب است همان می دهند گر نستانی به ستم می دهند.
به سختی نگاهش را از بیرون می گیرد .می گوید همه چیز را می گویم همه چیز را..............
۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه
وحدا زن را آفرید اسکارلت 3

به سمت دخترک می روم : سلام دخترم من گلناز هستم دوست سمیرا جان.
ودستم را برای دست دادن جلو می برم. تحقیر را باسطل روی هر دوشان می پاشم. اما هوشیاری دختر بیش از این جرفهاست.
با اعتماد به نفس یک برنده زیباترین لبخندی را که طبیعت به او اموحته تحویلم می دهد و دستش را جلو می اورد ومی گوید سلام شادی هستم.
جرکتش چنان آرام و طبیعی است که شک می کنم به داستانی که چند روزه سمیرا با گریه تعریف می کند.
محمد خودش را جلو می اندازد . خانم دکتر سعادت فخر همسر من .
گلناز خانم دختر عمه ام.
می گویم بلی دورادور تعریفشان را شنیده بودم دیگر چی باید یگویم محمد آنقدر مردانه ومحکم رفتار کرد که باید حتما ورود شادی خانم را به جمع خانواده تبریک هم بگویم.!
من هم تعریف شما را شنیدم سمیرا حق دارد روی شما حساس باشد.
با یک تیر دو نشان زد. نه با هوش است هم موضع خودش را روشن کرد هم با یک کلمه از در دوستی در امد. هم جواب کنایه من را داد.حالا چطور کم نیاورم تمام شد کم آوردم. سکوت می کنم تا از این خرابتر نشود.
این آخر افراط های سمیراست. گندش را که در آورد بعد نشست و با پارو گند ها را به هم زد. از همان اول هم پای مرا وسط کشید. توی این بازی برای چی وارد شده ام ؟ بیقرار و بریده . بدنم ضعف می رود می نشینم. شال را هم پرت می کنم. به آتش خیره می شوم باید بروم. همین الان.
محمد به شادی می گوید خانم شما برو منزل دکتر ....... شب را آنجا بمان .همین الان.
شاخ در می اورم دوتا شاخ بزرگ !! ای سمیرا دستت را زود رو کردی. پاتک را خوردی اصلا به من چه؟ ولی برگ برنده ات حیف شد سوخت.
می گویم من می روم . سمیرا خیلی دیر کرده بعید می دانم توی این برف بیاید.
محمد می گوید: از اول هم قرار نبوده بیاد. شما می دانی گلی خانم من هم می دانم تمام این کارها برنامه ریزی شده . من را گیر انداختی دختر عمه بس است .اگر کسی میتوانست برگردد که من برمی گشتم .
می گویم بلی حتما بی دعوت آمده ام بازدید سیزده بدر را پس بدهم که به شما وسمیرا بدهکار بودم . یا فکر کردی دلم برای تو تنگ شده بود که تو این هوا این همه راه رابکوبم بیایم. من که می روم. شما هم هر کاری دوست دارید بکنید.
نمی شود بشین گلی شاید سمیرا امد .اگر الان با یک دوربین فیلم برداری پشت پرده نباشد شاهکار است . شادی می رود چون سمیرا نباید ببیندش . که اعصابش بیشتر به هم بریزد. دیدن شادی می تواند برایش شوک باشد.
لجم می گیرد . نمی توانم .بیشتر تحمل کنم .بدون توجه به شخصیت دختر می گویم
تو به فکر شادی هم هستی ؟ یا فقط به فکر سمیرا هستی؟ هر دوی انها را بازی دادی. هم این را وهم آن را
می گوید برای تو هم باید توضیح بدهم ؟. مشکلت چیه؟ تو را که بازی ندادم داده ام.؟هان
بلی به من مربوط نیست فقط نمی دانم این وسط چه کار می کنم درنگ جایز نیست کیفم را بر می دارم پالتو را می پوشم. وراه می افتم.
محمد داد می زند هیچ جا نمی روی همین جا می مانی . من چه جوابی بایدبه عمه بدهم که تو را تو جاده تنها و ل کرده ام.با این برف.
نمی دانم همان جوابی را که سمیرا برای به اینجا کشیدن من به عمه تان می دهد شما هم تکرار کنید.عمه شما سابقه بگو مگو های ما را زیاد داره . می داند من خودم خواستم برگردم اصلا جاده برفی را دوست دارم.
شادی ساک به دست جلو در ایستاده ومنتظر راننده است . محمد دشتس را حائل شادی میکندو با او بیرون می رود . اینجوری میخکوب می شوم . دیگر نباید جلو بروم. می خواهم گریه کنم. خیلی وقیحانه رفتار کرد جلوی من .یعنی چی؟ هر دو شان دیوانه اند.
سیگارم را روشن می کنم وبه شومینه خیره می شوم تا بروند من هم بروم پی کارم.
خانم دکتر سعادت نمی دانم چی با همان لبخند ودر لباس ملی جلو می آیند. همسرشان هم پشتشان ظاهر می شوند. یک روسری نازک را جلو من میگیرند که همین الان از سرشان باز کرده اند. واضافه می کنند آن شال ضخیم اذیتتان می کند.به وضع مضحکی می خواهد بزور به دست من روسری را بچسباند.
می گویم به شما نگفته یک بار هم با مادر خدا بیامرز پدرم ازدواج کرده وبه من محرم است؟
چشمهای دختر اول گرد می شود سپس از خنده منفجر می شود. به محمد نگاه می کند. واو با سر تایید می کند ومی گوید گلی بگیر لازم است. وسوییچ من را بالا می گیرد، ابرو هاش را بالا می اندازد.ودسته کلید را می اندازد تو جیبش. روسری را می گیرم.یک کاغذ میانش است.! توی دستشویی آیینه هست . آنجا امتحان کنید بهتان می اید.
یعنی کاغذ را در دستشویی بخوان!
باخودم می گویم بد گیری افتادی . همین یک ساعت پیش اسکارلت اوهارا بودی حالا به دستشویی تبعید شدی .........اسسسکککارررررررررررلت.
ادامه دارد
۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه
اسکارلت 2

اسکارلت : نام نوعی رنگ قرمز روشن است شبیه گوجه فرنگی رسیده که بیانگر شادی احساسات آنی و حرکت و در نهایت هیجان است یا به عبارتی جنبه زمینی امیال عاشقانه را می رساند. رنگ کلا سیک عشق است. میل به گریز و تصمیمات آنی را تشدید می کند.
ادامه داستان :
محمد پالتو خوشدوخت سرمه ای و بلندی پوشیده وبوی خوبی می دهد تا انجا که من یادم می اید ادکلن به واسطه وجود الکل جایز نبود . والبته الان باید بگوید سلام و علیکم ونمی گوید به جایش فرمان می دهد زیبا برای خانم چادر نماز بیار.
مسلما من مهمان نا خوانده نیستم . نا خوانده اوست. قرار بوده اینجا باشم ولی صاحب خانه اوست. الان باید رویش را بر گرداند استغفار کندو نمی کند. می گویم نیازی نیست . دستم را به طرف شالم می برم. الان سمیرا از راه برسد با این وضع مصیبت داریم . از دست خودم حرصم می گیرد .
اینقدر ذلیل بودی ونمی دانستی؟با اصرار این موقع سال سمیرا کشیدت اینجا یک ساعت دیر کرده حالا هم شوهرش فریاد می زند حجاب کن مگر عربستان سعودی است ویا ما مشرف به فرقه وهابی شدیم اصلا می روم. حوصله حرف وحدیث و ولنگار بازی زبان این جماعت را ندارم.چیزی را نمی خواهم ثابت کنم . بین من و محمد از خیلی سال پیش مسایل شفاف و روشن است من می دانم واو هم می داند. پلبس بازی های سمیرا هم برای یک قصه کهنه تمامی ندارد. باز این زن چه داستان دیگری می خواهد راه بیاندازد.من چرا خام شدم راه افتادم امدم اینجا.این قرار عجیب سمیرا وحرفهایی که دور از دیگران باید زد این بود ؟نهیب می زنم به خودم صبر کن قضاوت نکن .شاید همراه سمیرا امده وسمیرا مثلا الان باید وارد شود .با ارامش می پرسم سمیرا جان کجا هستند. نگزانشان شدم نمیدانستم با شما هستند قرار بود دوساعت پیش اینجا ببینمشان.
محمد به نظز می رسد کمی خودش را پیدا کرده با دو دست سرش را می گیرد و بر می گردد از آرامش خودم متعجبم! اضافه می کنم سلام مستحب است جواب سلام واجب.
می گوید : سلام مکث می کند خبر به شما هم رسیده جای سوال ندارد .این زن دیوانه شده من تامین جانی ندارم. و دلیل دیوانگی سمیرا جلوی دید من ظاهر می شود محمد هنوز اورا ندیده. جواب می دهم بلی واضح است. خجالت نمی کشی مهرداد اینجا حریم سمیرا است.
( مهرداد )کلمه ممنوعه را به کار بردم بدون اینکه متوجه باشم. برمی گردد در جشمانش همان لحظه اول برقی آشنا را می بینم . خط قرمز را رد کرده ام می گویم متاسفم.
چشم محمد به دختر می افتد یک نگاه به من می کند . شال به دست متحیر مانده ام. با خودم می گویم ای وای ........... آب از سرش گذشت .
۱۳۸۷ بهمن ۵, شنبه
قسمت اول داستان اسکارلت
بلاخره رسیدم برف شروع شد جاده لغزنده بود پیچ گردنه سر گیجه آور هزار بار مرگ را دیدم و ترس را با تمام وجود بلعیدم . ارزشش را داشت ؟ فکر می کنم لذت دردناکی داشت وحالا مهم رسیدن است چندین بار آرزو کردم ای کاش توی خانه خودم بودم در امن وامان ولی راه بازگشت نبود .ولش کن حالا که اینجام .وچهل دقیقه تاخیر دارم.
در را پیرمرد باز می کند با ماشین وارد باغ می شوم باغ یکدست سفید وخالی است .خوب عاقلتر کسی است که با تاکسی سرویس بیاد . اصلا چرا اینجا بار چندم است که این سوال را از خودم می پرسم .پیاده میشوم سگها پارس می کنند.
به طرف ورودی میروم از روی پل استخر با بد بختی رد می شوم پله ها را پارو کرده اند.
پیرمرد دنبالم می دود در را برایم باز می کند بوی هیرم سوخته ، بوی ادکلن مانده وصد جور بوی زندگی با هرم گرما بهم خوش امد می گویند.
این نشینمن دوستداشتنی با شومینه اهیزمی چدنی با تابلو قرمز مرد سرخپوست کار خودم وذوقی که هرفعه از( در اینجا دیده شدن )می کنم. لاوست را ول می کنم و روی صندلی به سمت پنجره ولو میشوم چند ثانیه مبهوت پنجره بزرگ گرد ومنظره دریاچه و درختان زیر برف .شکوه زیبایی.یادم می اید پالتوام را در آورم وشالم را باز می کنم پیرمرد یا الله می کویدومن شال را دوباره می بندم اینجا قانونش این است.
یادش مانده .شیر کاکائو آورده و توضیح می دهد تلفن قطع شده واقا هنوز نیامده به نطرم می رسد اشتباه لپی کرده و همین هم هست .باطری موبایلم تمام شده به برق می زنم وهنوز اشتباه پیر مرد یک جوری قلقلکم می دهد. موبایل شماره را نمی گیرد چاره ای ندارم جز انتظار هوا رو به غروب می رود تصمیم می گیرم بد خلقی نکنم برف است دیگر جاده را دیدم چه خبر بود شیر کاکائو را نم نم هورت می کشم ولی ترجیح می دادم با این شومینه واین برف ومنظره آی ریش کرم بود واینجا از این خبرها نیست. زیبا می اید ترس را در چشمش می بینم وبرایم میوه وشیرینی می چیند. احوالش را می پرسم و اخبار ا فغانستان را جویده جویده جواب می دهد . جدی نمی گیرم .ومی گذارم افکارم در آرامش برف وزیبایی پنجره غوطه ور بماند. سیگاری برخلاف مقررات اینجا روشن می کنم ودر مستی ذهن رویا سازم غوطه ور می مانم.

