
خداوندا فراموشم نکن وقتی از یادت غافلم هم شکر گزاریم را بپذیر
اسکارلت : نام نوعی رنگ قرمز روشن است شبیه گوجه فرنگی رسیده که بیانگر شادی احساسات آنی و حرکت و در نهایت هیجان است یا به عبارتی جنبه زمینی امیال عاشقانه را می رساند. رنگ کلا سیک عشق است. میل به گریز و تصمیمات آنی را تشدید می کند.
ادامه داستان :
محمد پالتو خوشدوخت سرمه ای و بلندی پوشیده وبوی خوبی می دهد تا انجا که من یادم می اید ادکلن به واسطه وجود الکل جایز نبود . والبته الان باید بگوید سلام و علیکم ونمی گوید به جایش فرمان می دهد زیبا برای خانم چادر نماز بیار.
مسلما من مهمان نا خوانده نیستم . نا خوانده اوست. قرار بوده اینجا باشم ولی صاحب خانه اوست. الان باید رویش را بر گرداند استغفار کندو نمی کند. می گویم نیازی نیست . دستم را به طرف شالم می برم. الان سمیرا از راه برسد با این وضع مصیبت داریم . از دست خودم حرصم می گیرد .
اینقدر ذلیل بودی ونمی دانستی؟با اصرار این موقع سال سمیرا کشیدت اینجا یک ساعت دیر کرده حالا هم شوهرش فریاد می زند حجاب کن مگر عربستان سعودی است ویا ما مشرف به فرقه وهابی شدیم اصلا می روم. حوصله حرف وحدیث و ولنگار بازی زبان این جماعت را ندارم.چیزی را نمی خواهم ثابت کنم . بین من و محمد از خیلی سال پیش مسایل شفاف و روشن است من می دانم واو هم می داند. پلبس بازی های سمیرا هم برای یک قصه کهنه تمامی ندارد. باز این زن چه داستان دیگری می خواهد راه بیاندازد.من چرا خام شدم راه افتادم امدم اینجا.این قرار عجیب سمیرا وحرفهایی که دور از دیگران باید زد این بود ؟نهیب می زنم به خودم صبر کن قضاوت نکن .شاید همراه سمیرا امده وسمیرا مثلا الان باید وارد شود .با ارامش می پرسم سمیرا جان کجا هستند. نگزانشان شدم نمیدانستم با شما هستند قرار بود دوساعت پیش اینجا ببینمشان.
محمد به نظز می رسد کمی خودش را پیدا کرده با دو دست سرش را می گیرد و بر می گردد از آرامش خودم متعجبم! اضافه می کنم سلام مستحب است جواب سلام واجب.
می گوید : سلام مکث می کند خبر به شما هم رسیده جای سوال ندارد .این زن دیوانه شده من تامین جانی ندارم. و دلیل دیوانگی سمیرا جلوی دید من ظاهر می شود محمد هنوز اورا ندیده. جواب می دهم بلی واضح است. خجالت نمی کشی مهرداد اینجا حریم سمیرا است.
( مهرداد )کلمه ممنوعه را به کار بردم بدون اینکه متوجه باشم. برمی گردد در جشمانش همان لحظه اول برقی آشنا را می بینم . خط قرمز را رد کرده ام می گویم متاسفم.
چشم محمد به دختر می افتد یک نگاه به من می کند . شال به دست متحیر مانده ام. با خودم می گویم ای وای ........... آب از سرش گذشت .
اسکارلت : نام نوعی رنگ قرمز روشن است شبیه گوجه فرنگی رسیده که بیانگر شادی احساسات آنی و حرکت و در نهایت هیجان است یا به عبارتی جنبه زمینی امیال عاشقانه را می رساند. رنگ کلا سیک عشق است. میل به گریز و تصمیمات آنی را تشدید می کند.
ادامه داستان :
محمد پالتو خوشدوخت سرمه ای و بلندی پوشیده وبوی خوبی می دهد تا انجا که من یادم می اید ادکلن به واسطه وجود الکل جایز نبود . والبته الان باید بگوید سلام و علیکم ونمی گوید به جایش فرمان می دهد زیبا برای خانم چادر نماز بیار.
مسلما من مهمان نا خوانده نیستم . نا خوانده اوست. قرار بوده اینجا باشم ولی صاحب خانه اوست. الان باید رویش را بر گرداند استغفار کندو نمی کند. می گویم نیازی نیست . دستم را به طرف شالم می برم. الان سمیرا از راه برسد با این وضع مصیبت داریم . از دست خودم حرصم می گیرد .
اینقدر ذلیل بودی ونمی دانستی؟با اصرار این موقع سال سمیرا کشیدت اینجا یک ساعت دیر کرده حالا هم شوهرش فریاد می زند حجاب کن مگر عربستان سعودی است ویا ما مشرف به فرقه وهابی شدیم اصلا می روم. حوصله حرف وحدیث و ولنگار بازی زبان این جماعت را ندارم.چیزی را نمی خواهم ثابت کنم . بین من و محمد از خیلی سال پیش مسایل شفاف و روشن است من می دانم واو هم می داند. پلبس بازی های سمیرا هم برای یک قصه کهنه تمامی ندارد. باز این زن چه داستان دیگری می خواهد راه بیاندازد.من چرا خام شدم راه افتادم امدم اینجا.این قرار عجیب سمیرا وحرفهایی که دور از دیگران باید زد این بود ؟نهیب می زنم به خودم صبر کن قضاوت نکن .شاید همراه سمیرا امده وسمیرا مثلا الان باید وارد شود .با ارامش می پرسم سمیرا جان کجا هستند. نگزانشان شدم نمیدانستم با شما هستند قرار بود دوساعت پیش اینجا ببینمشان.
محمد به نظز می رسد کمی خودش را پیدا کرده با دو دست سرش را می گیرد و بر می گردد از آرامش خودم متعجبم! اضافه می کنم سلام مستحب است جواب سلام واجب.
می گوید : سلام مکث می کند خبر به شما هم رسیده جای سوال ندارد .این زن دیوانه شده من تامین جانی ندارم. و دلیل دیوانگی سمیرا جلوی دید من ظاهر می شود محمد هنوز اورا ندیده. جواب می دهم بلی واضح است. خجالت نمی کشی مهرداد اینجا حریم سمیرا است.
( مهرداد )کلمه ممنوعه را به کار بردم بدون اینکه متوجه باشم. برمی گردد در جشمانش همان لحظه اول برقی آشنا را می بینم . خط قرمز را رد کرده ام می گویم متاسفم.
چشم محمد به دختر می افتد یک نگاه به من می کند . شال به دست متحیر مانده ام. با خودم می گویم ای وای ........... آب از سرش گذشت .

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر