۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

اسکارلت قسمت 8

این داستان را از اول بخوانبد।
می پرسم چه حق الناسی را زیر پاگذاشته یا می تواندزیر پا بگذارد آن بنده خدا؟
همین ابرو ریزی ها همان تهمت ها که خودت هم در امان نبودی. چه می دانی تو را با همین عملش به من پیشکش کرده که دست از شادی بردارم یا همین را فردا علم کند به عنوان سند تاریخی در دادگاه مطرح کند.
. ومی خندد. حالا که به پاییم نوشته شده تمام شده لا اقل آش نخورده دهن سوخته نشود. از نظر من اشکالی ندارد. می گویم اینجا ماندن من تقصیر برف است نه سمیرا وتو خیلی بد فکر می کنی .کلا هردوتان به هم اعتماد ندارید.من هم مامور جدا کردن حریم مویی حق الناس وغیره نیستم.همین الان تو خودت گناه سمیرا را شستی واصلا شادی را برای چی فرستادی برود تو که اینطور فکر می کردی.
بریده ام دوتایی شان به درک واصل شوند.مدارک را پرت می کنم روی میز و زیبا را صدا می کنم.
این مرد جنبه یک لبخند را هم ندار
.محمد جلو می آیدپشت سر من می ایستد و نرم می گوید منظوری نداشتم گلی من وتو که می دانیم .
موجی ملایم وخوشایند مانند طعم شور ودلنشینی از پشت گردنم آرام به سمت کمرم می رود آنجا می پیچدو پایین می رود تا پشت زانو .پاشنه پام. طعمی دور فراموش شده ودلپذیر.پس شیطان هم حضور دارد! به سرعت بر می گردم نگاهم محمد را پرت می کند مانند یک ضربه. دستهایش را بالا می گیرد می پرسد چی شد؟ یک دفعه؟
می فهمم دعوای سمیرا وشادی سر چیست . می فهمم ایستادن یک مرد پشت سر آدم چه لذتی دارد. شیرین و منحوس.
جواب می دهم هیچ چی. چی باید بشود.( این خواهر من چه دید موشکاف و دقیقی دارد .معنی زن پسند را هم می فهمم.)
کم نمی آورم .هیچ چی منظور شما را نمی فهمم. من وشما چه چیز را باید بدانیم ؟
اینکه بین من وشما تا امروز هرگز داستانی وجود نداشته .
بلی نداشته. ودر دل می گویم تا امروز که نداشته.
زیبا خواب آلود وآشفته می آید . معلوم است با حکیم داستانی داشته. به محمد نگاه می کنم نگاهش شوخ است. دلم برای زیبا می سوزد آسایش ندارد. می پرسم زیبا من کجا باید بخوابم؟
محمد جواب می دهد سوییت زیبا وحکیم را گفتم آماده وتمیز کنند. به اطراف اشاره می کند منظورش دوربین هاست.
زیبا آماده است؟ زیبا می گوید بلی همه جا را شستیم . تمیز کردیم.
روی تخت راعوض کردی ؟ زیبا می گوید بلی محمد می پرسد چه رنگی انداختی؟ زبیا جواب می دهد صورتی محمد می گوید گلی خانم صورتی دوست ندارد عوض کن . سبز برایش پهن کن. زیبا به سادگی می گوید چشم .می رود.
چقدر مسلط رفتار می کند جوری که هم حس من رافهمیده و هم هوای زیبا را دارد. حالا اگر من بودم یا ناراحت تا صبح روی بستر صورتی زیبا وحکیم می خوابیدم یا داد قال راه می انداختم.
از دهانم نمی دانم با کدام فکرم می پرد بیرون. شما کجا می خوابید.
ابروهایش را بالا می اندازد. معلوم است سوال دارد ؟ وادامه می دهد در سوییت زیبا اینها !!!
بزرگترین انار ظرف را پرت می کنم طرفش.
می گوید تیر اندازی نکن تسلیمم. پرسیدی جواب دادم !!

هیچ نظری موجود نیست: