۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

شوق بار آمدن سوی توام هست اما...........اسکارلت 5

نمی دانم چی بسرم آمده که اینها اینقدر شلوغش کردن. من فقط مثل همیشه که.یک مسئله ای زیاد ناراحتم می کند سعی کرده بودم نشنوم به درونم پناه ببرم .تجسم کنم آنچه را دوست دارم پیش می آید. بعد از مدیتیشن به خواب رفته بودم .وسرما هم بی تاثیر نبوده. خیلی وقتهای دیگر هم این کار را می کنم مثلا وقتی با اتوبوس سفر می کنم تجسم می کنم در رختخوابم هستم .و همان جایی که دوست دارم وبه همان کسی که دوست دارم آرامش می گیرم .می خوابم همین.
زیبا می آید واین بار یک دست گرم کن زرشکی دستش است که می گوید مال لاله دختر سمیرا است وخوب این بهتر است. می خواهم بروم بالا و کنار شومینه بشینم سرگیجه مطبوعی دارم که یاد دوربین ها می افتم .وهمان جا کنار استخر سرپوشیده می شینم .اگر اینجا دوربین نداشته باشد . زیبارا صدا میزنم یعنی آیفن را می زنم ومی گویم که گرسنه هستم جواب می دهد آقا گفته شام را در سالن کنار استخر می خورد والان هم حکیم(شوهر زیبا) و پدرش میز می چینند.
بارها آنجا مهمانی استخر بوده وبالا نرفتیم همانجا شام ومعمولا ناهار را سر وتهش هم آورده بودیم سالنی نیمه شیشه ای وگرد بود که پنجره اش رو به دریاچه است و در تابستان آفتاب خوبی هم دارد وبرای مهمانی های کوچک زنانه بهترین انتخاب بود. به طرف در سالن می روم .محمد بلند می شود ویا الله می گوید. خنده ام می گیرد. به یاد می آورم که او یکی از ده مرد زبان باز وزن پسند کل آسیاست!!!! این راخواهرم می گوید!
وپس از اضافه می کند .البته رن ذلیل ترین مرد ایران! ازاین یاد آوری دلم فشرده میشود. سر میز می نشینم و به محمد نگاه می کنم .بدون مقدمه می پرسم.محمد تو که خوب بودی چرا اینکار را کردی چرا بد شدی؟
حکیم راصدا می کند .می گوید شام بیاورد. . جواب نمی دهد می گوید گلی چه فکری کردی توتراس ماندی؟
با سمیرا حرف می زدم تلفن که قطع است موبایل هم آنجا آنتن می داد. چه کار می کردم؟
دیر رسیده بودم یخ زده بودی
به همین آسانی؟ شلوغش کردی خوابم برده بود.
پس نزدیک سه ساعت خواب بودی.تو آن سرما خدا می داند چند درجه زیزصفر. سابقه صرع نداری؟
شوخیت گرفته ؟
شام بخور .مرسی حرف بعد از شام تا صبح شما امشب نخوابی بهتره.
بعد تاصبح چه کار کنم؟
من حرفهام را می زنم شما گوش می دی والبته ضبط هم میشود.
بد شدی محمد خیلی بد
دوستت خیلی تعریفم را کرده
سمیرا چیزی نگفته مشکلش این است تو را دوست دارد.و توهم بهش می دانی که خیانت کرده ای.
محمد به منظره بیرون چشم می دوزد. یک لحظه شک می کنم به دیدن برق اشک در چشمانش.
شامت را بخور امروز دز خانه من پذیرایی نشدی ، من شرمنده ام. راستی تو هنوز فقط علف می خوری؟
هیچ وقت فکر نمی کردم شبی مجبور باشم تنها بامحمد شام بخورم آنهم در این برف وجلو این چشم انداز زیبا( به قول مادرم : هرچه نصیب است همان می دهند گر نستانی به ستم می دهند.
به سختی نگاهش را از بیرون می گیرد .می گوید همه چیز را می گویم همه چیز را..............

هیچ نظری موجود نیست: