۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

اسکارلت قسمت 11


این داستان را از اول بخوانبد.به نام یگانه ای که تنها او سزاوار ستایش است.

گاهی فکر می کنم سمیرا از جایی تحریک می شود.
یعنی از طرف دوستات؟نه فکر نکنم همان خانم دکتر است که مشاوره بهش می دهد.
چی می دانی گلی ؟ لطفا بگو
من فقط حدس می زنم چیزی نمی دانم. چرا فکر می کنی باید چیزی را بدانم؟]
بهر حال من می روم.
این حرف محمد است. یاسقوط می کنم که سمیرا باعثش است یا چه می دانم فقط می دانم چیزی فرو ریخته ودیگر مثل سابق نمی شود. زندگی به هم ریخته.
صلاح نمی بینم بحث سمیرا را ادامه بدهم محمد را من می شناسم. بهر حال هم خونیم .هرچند از کودکی باسمیرا بزرگ
شدم از وقتی با ما همسایه شدند ولی همیشه دوستی من با سمیرا به واسطه محمد بوده. اولش برای اینکه راحت تر با محمد ملاقات کند. بعد هم فامیل شدیم. ومعاشرت با من را ادامه داد.وحالا بعد از آن همه چرت وپرتی که قبل وبعد از مرگ سعید تو دهن ها انداخت. دو باره به نقش واسطه گری گذشته بر گشته ام . فعلا که در این کوهستان گیر افتاده ام و بلند تکرار می کنم حالا که در این کوهستان گیر افتاده ام .فردا روز دیگری است.
و گلیم رنگی را می زنم کنار و کوهستان راکه در شب ازبرف سفیدی می زند تماشا کنم. ولی برف آنقدر تند است که چیزی پیدا نیست.
گلی یک پیشنهاد بی شرمانه دارم وبدون مکس پیشنهادش را مطرح میکند.بر نمی گردم نمی توانم برگردم فقط برف را تماشا می کنم.وخشکم زده نه برای رد با قبول پیشنهاد برای اینکه این مرد چقدر تنوع طلب است.
می گویم: نه
جواب می دهد: از بس خری به پایمان نوشته اند الان مادر زن پسر کوچکه عمو ابراهیم هم میداند که تو امشب کجایی؟
هزار تا اتفاق ردیف شده تا ما امشب اینجا باشیم. بزرگترین ترس سمیرا از این بوده و خودش موقعیتش را فراهم کرده.
زمین وآسمان دست به دست هم داده برای الآن. چرا اینقدر سخت می گیری چی از دست می دهی.
نگاهم را از برف می گیرم. وبه او می دوزم . می پرسم خجالت نمی کشی؟
برای چی خجالت بکشم. آرزوم بوده. دیگرزمانی برام وجود ندارد. همه اتفاقات به امشب ختم شده. ومن کسی نیستم که رحمت وبرکت خدا را رد کنم.
عین راسپوتین شدی در در بار تزار داستانش که یادت هست؟بی خود نبود سمیرا اینقدر حساس بود.خودت مقصر بودی.
اتفاقا نه من یک عمر بهای امشب را پیش پیش پرداخته ام. تو هم پرداخته ای گلی. برای امشب سطل سطل اشک ریخته ای
آبرو داده ای. آرامبخش خورده ای. وحالا اگر از دستش بدهیم تمام شده. امشب نه برای من و نه برای تو دیگر تکرار نمی شود.مگر اینکه با کسی پیمانی داشته باشی.
و من خودم میدانستم پیمانی ندارم ولی اگر بگویم دارم مجبور است قبول کند . همیشه که نباید حسنک راستگو باشم.
ولی حرف راست من را از اینجا که بیرون بروم کسی قبول نمی کند. مهناز خواهرم را به یاد می آورم که می گوید این محمد زبان باز ترین و زن پسند ترین مرد آسیاست. ومن که ازش می پرسم همه مردهای آسیا را امتحان کردی تمام شد.
می خندد ومی گوید پا بدهد محمد به یک بار امتحان کردنش می ارزد. ببین چطور قربان صدقه زنش می رود.زن ذلیل ترین مرد تهران که هست.
مامانم را که غر می زند.وسط هر مهمانی زنانه این محمد به هوای بردن زنش می آید و به بهانه دیدن مادرم خودش را دعوت می کند به هر مجلس زنانه داخل می شود. همش هم دور ور تو می گردد .سرمیز شام دیدی چطوری مثل باقالی پلو نخورده ها خودش را رساند کنار تو.به سمیرا گفتم مادر ببین شوهرت باقالی پلو دوست دارد برایش بپز

هیچ نظری موجود نیست: