زیبا را صدا می زنم وازش می خواهم به شوهرش بگوید روی ماشین من را تمیز کند.می خواهم بروم.
محمد می گوید صبر کن یک کم هوا باز شود.
نه اگر بمانم باز می شود داستان دیروز مجبور می شوم شب بمانم।
چشمانش خندان می شود ؛مگر بد است؟ بینی اش را جم می کند مثل بچه گی ها که جر زنی می کرد
هر جور صلاحت است. خیلی احتیاط کن.
حتما مرسی از پذیزاییتون سلام من را به سمیرا خیلی برسانید.
چشم.حتما می رسانم.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
وای بلاخره چشمم به میدان نو بنیاد روشن می شود .خدایا شکرت.
به خانه میروم تلفن را می کشم حوصله سمیرا را اصلا ندارم. به روشا اس ام اس میدهم بیا خانه مامان بزرگ خودت را نشان بده. جواب می دهد باشه کیف لپ تاب را بیاور.گوشی را خاموش می کنم.
لباسم را عوض می کنم روی مبل عزیزم لم می دهم وسیگارم را روشن می کنم ودر کاپ عزیزم یک شیر قهوه عالی می نوشم.
چشم انداز شهر برفی است آرزو می کنم امشب سر جایم بخوابم. وتاشب چه راه درازی است امروز ، امروزهمان جمعه طولانی امسیحی هاست هر چند پنجشنبه است . ولی احتمالش را می دهم تا شب به صلیب کشیده شوم . و غیر از آن تمام روز را هم باید صلیبم را حمل کنم.
لیست خرید مامان را کامل می کنم. بد جوری همه جا یخ زده. وهزار تا عطسه می کنم سرما خوردم رد خور نداره.
از در که وارد می شوم همه هستند. سلام می کنم خرید ها را می برم آشپزخانه. مهناز خواهرم خودش را به من می رساند ومیگوید: سمیرا پوستمان را کنده از بس زنگ زده. چرا گوشیت خاموشه؟
از دست سمیرا.می دانم چی می خواهد بگوید. حوصله اش را ندارم. من را فرستاده آنجا خودش نیامده راستی چی دارد بگوید؟ تمام خانه اش را دوربین کار گذاشته غیر از دستشوییها
مهناز وا می رود। همانجور خیره به من می ماند. ومی گوید عجب. خوب دستشویی ها راهم می گذاشت!!!!چشمهایم را تنگ می کنم وبا نگاهی موذیانه می گویم حق با تو بود . محمد زبان باز ترین و زن پسند ترین مرد آسیاست.
-پس بلاخره موفق شدی مرد های آسیا را از دم امتحان کنی!!!
- نه محمد را امتحان کردم.
- آرررررررررره آفرین بلاخره دستش به تو رسید. با ایرج شرط بسته بود.
-شرط بسته بود که چی ؟ این گوهر تو شوهرت واقعا که آقاست آدم سر خواهر زنش شرط می بنده. بی غیرت فکر می کردم تمام زورش همان نون زیر کباب صدا کردنه من است بی شرف.
- ولش کن . گفته بوده اگر یک روز به آخر عمرم مانده باشه گلی را می گیرم خیلی ثواب داره.
-شوهرت شرط را برد !! شل نده ها!!!
_ یعنی چی ؟ مگه نمی گی که بلی؟
- نه آنطور که او می خواست من زیر بار هیچ چی نرفتم.
- از بس خری حالا صداش را در نیار . ریز می خندد....وزیر گوشم ور ور می کند.
- می گویم نه چندان ! بود دیگه!!!حالا!!!
- با لحن یک کارشناس حرفه ای اظهار می کند: همان دفعه اول که معلوم نمی شوداقلا سه –چهار قسمتش را باید ببینی بعد.
- حرفه ای هستی مهناز آفرین .
- ایرج می گه !!
- توهم اینقدر خری مه به همه می گی. انگار تجربه خودت است.گه می خوره ایرج.
- روسگته ها گلناز بس کن.تمام خریدها را جا به جا می کنم .می شینم تو هال مهناز بد جوری حالش گرفته شده. بهت زده نشسته.دلم می سوزد. می روم بوسش میکنم. عزیز جان می رود آشپز خانه . مادرم می آید ویک جوری که عروسش نشنود می گوید چرا دیشب آنجا ماندی؟
- انگار خودم خواستم بمانم!! جواب می دهم وا............ مگر برف رانمی بینین.؟ چطور می آمدم؟ . رویش را می کند آنطرف و باغیظ اضافه می کند همانطور که رفتی!!!!
- این دختره سمیرا صد دفعه زنگ زده و می دانی چه زبان زهری هم دارد.باشوهرش شب ماندی ییلاق. فکر آبرو ما را نکردی خواهرت جلو ایرج .برادرت پیش زنش.
- دهانم را می بندم این بهتر است. من می دانم وسمیرا . با این آشی که برای من پخته. تصمیم می گیرم باهاش صحبت کنم وحالش را جا بیاورم.
- عزیز جان از آشپز خانه صدا می زند گلی بیا ببین این آرد سرخ شده؟ حالا باید جواب این یکی را هم بدهم. می روم آرد را ریخته هنوز سفید سفید است می گیرم از دستش و می گویم بدین من عزیز جان . وقاشق چوبی را ازش می گیرم. می گوید حمد بخوان. وشروع می کند: خدا رحمت کنه حسینم را این شب جمعه ای . کمرم را شکست. زنده که بود از دست خانم بازیهاش حالا هم از غصه رفتنش می سوزم . این پسرش هم به خودش رفته هیز وهوس باز. زنش هم که عایشه خانم دست هرچی سلیطه را از پشت بسته. ننه برای چی شب مانده بودی با این پسره تنها؟
- شکر می کنم که این اقلا مقدمه چینی بلد است .می گویم برف بود راه بسته بود نمی شد بیام.
- ننه زن بیوه باید رعایت خیلی چیز ها را بکند در دروازه..............مهناز می آید تو ونجاتم می دهد. بیاین کمک گلی داره حلوا می پزه .بیا سر از کارش در اریم چرا حلواش معروف شده. همه می آیند وآنجا جمع می شوند من حمد وسوره می خوانم وآرد را سرخ می کنم .تلفن را بچه مهناز می آورد خاله باشما کار دارد. می گویم مهناز بزن رو آیفون حوصله ندارم بعدا توضیح بدهم.
- سمیرا پشت خط است و می گوید گلی چی شد. محمد آمد. می پرم توشکمش که من را کشاندی آنجا خودت نیامدی این همه هم اراجیف سر هم کرده ای ؟ ببین اینها چی می گویند آشی که برای من پختی همین الان اینجا حاضر شده. بیا اینجا کاسه کاسه کن. بده خیرات مثل آبروی من که بر باد دادی.
- من حرفی نزدم حرفها مال جای دیگر است. محکم می گوید. هرچه باشد وکیل است دیگر.
- صحیح . شما من را فرستادی جایی که همه اتاقهاش دوربین داره؟ دیدی حظ کردی.؟ چی باید می دیدی سمیرا که من را دستاویز قرار دادی؟
- محمد آخرش چی گفت؟ کار خودت را کردی چی مهرت کرده؟ حالا مدتِ چقدر قرار گذاشتید.؟ محمد را من می شناسم سه ماه بیشتر به کسی رو نمی دهد. شستم خبر دار می شود که دارد اقرار می گیرد تلفن را ضبط می کند.
- حرفه ای برخورد می کنی سمیرا .آدم فروشی هم بد شغلی نیست
- .همه سر تا پا گوش شده اند نفس از کسی در نمی آید. صدای سمیرا از آیفون تلفن توی آشپزخانه می پیچد.:
- من از اول می دانستم .همش هم می گفتم این گلی که بالا سرش قسم می خورید ج..............
- مامانم حالش بد می شود می شیند رو صندلی . مهناز آب قند درست می کند زن برادرم دهنش را به زور جمع می کند.تا لبخندش معلوم نباشد. عزیز جان چنگ انداخته صورتش را خراشانده.من حلوایم را هم می زنم.
- می گویم خوب کردم بار چندمته سمیرا.؟ مدیون می کنی خودت را . فکر آخرتت را کرده ای؟من نمی گذرم یادت باشد.
- محمد می رود دختره را می گذارد کانادا اگر تو خرابترش نکنی بر می گردد.
- سکوت می کند. بعد می گوید: توچی تو چی می شوی؟
- من را که تو گذاشتی تو دامنش خودت جمعش کن.
- راست بگو گلی شب کجا خوابیدی؟
- باید جواب بدهم از دوربین ها بپرس . مگه ندیدی؟تو سویت زیبا اینها.
- کی تو اتاق لاله خوابیده بود؟
- نمی دانم یا زیبا وحکیم یا پیرمرده.دیگر هم حوصله ات را ندارم به من زنگ نزن . می گویم آرد سوخت اشاره می کنم که تلفن را قطع کنند.ماهیتابه را می گذارم زمین سرم را بالا می گیرم رو به زن برادرم خیره می گویم شربت را بده.
- شربت را می دهد. هنوز وقتش نشده آرد را می گذارم زمین وشربت را بو می کنم . این گلابش زیاد است هلش کم است. هل را پیدا می کنم ومی سابم. ارد را دوباره حرارت می دهم و برای رنگش امتخان می کنم. موقع اش است.داغ وسوزان است . می گویم: عزیز شربت و عزیز با حال خراب قابلمه شربت را می آورد وشربت از دستش میافتد به سرعت قابلمه را می گیرم وبین زمین وآسمان بقیه شربت را میریزم روی آردویک قاشق هم روغن مایع اظافه می کنم.وهم می زنم . رنگ وعطرش مثل همیشه عالی شده و عزیز می گوید به شادی بپزی حلوای ما را گلی نپزد گلی فقط حلوا به شادی بپزد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر