۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

اسکارلت قسمت 4


خداوندا مرا آن ده که آن به
کیفم را بر می دارم و یدم که هزار کیلو وزن پیدا کرده از جا می کنم وبه دستشویی می روم. خط یک بچه کلاس سوم نه کلاس دوم را می بینم که نوشته: تمام ویلا دوربین مدار بسته و میکروفون دارد . !!! مر حبا به پول. آفرین به تکنیک. یک شماره ایرانسل که به سختی خوانده می شود ولی زنگ نزن اس ام اس بده . از زیبا بپرس کجا انتن می دهد.
بلی این هم از این .
دلم آشوب می شود. چسبیده ام به دیوار دستشویی این دیگر چه زندگی است سمیرا؟
مگر می شود زیر دوربین زندگی کرد فکر بکر کدامشان است شرط می بندم سر زندگیم که کاره پلیسه است. دلم نمی خواهد جلوی دوربین ها راه بروم. پس سمیرا با دوربین پشت پرده همین بود.خدایا چه کار کنم این برف همه کاسه کوزه ها راسر من شکسته.از بس نرم وخنگم. شب اینجا با زیباو شوهرش وپیر مرده
.توی دستشویی باید بخوابم . این برف زمستان ٨۶ را هیچ وقت یادم نمی رود تا یادم باشد پیشنهاد های نا معقول را از هیچ آدمی قبول نکنم.
زیبا راه را نشان میدهد تراس رو به باغ طبقه چهارم گوشه راست . شال پالتو هیچ چیز فایده ندارد هوا خیلی سرد است. فکر می کنم شاید بیست درجه زیر صفر.
هفده تا اس ام اس با هم می رسد که به جز یکی همش ار سمیراست زنگ بزن نشد بیام الهی بمیرم ماندی پشت برف. رسیدی ؟ محمد آنجاست تلفنش خاموشه حتما تماس بکیر. حتما حتما .دارم یخ می زنم. اس ام اس میدم محمد سمیرا دنبالت می گرده چی بگم صلاحت چیه فکر کن بگو
جواب میدهد بگو امد اینجا رفت تهران چی لازم داری داروخانه باز است.
لباس خواب مسواکم کیفم است. شادی را بگم یا نه؟
این شادی است حتما چیز ضروری لازم ندارید
نه چی بگم . با وجود دوربین ها همه چیز را می بینه دروغگو می شم امین اول می بینه اگر عاقل باشه پاک می کنه.
اگر عاقل نبود چی؟
باید باشه برای مادرش وبعد برای پدرش .وارثیه اش .
زور می گی محمد بین پول ومادرش یکی را انتخاب کنه عادلانه نیست.
مادرش که مال خودشه انتخاب شده است یاد بگیره سیاست مدار باشه نه مثل خواهرش احمق
٢٠ سالشه فقط ٢٠ سال
ماهم ٢٠ ساله بودیم توهمه کار دخالت نمی کردیم .برای بابامون تکلیف روشن کنیم .
اه اه این حرف دختره است به من چه دخالت کنم نمی گم آخرش سمیرا سه ماه قهر می کنه دوره من رادعوت نمی کمه. این بهتره حرف توحرف میارم جواب نمی دم.
شماره سمیرا را می گیرم بعد از چند بار می گیره سمیرا نگو جیغ بگو می خواد شروع کنه من شروع می کنم سمیرا واقعا این چه کاری بود کردی من دارم از سرما می میرم واز ترس تواین خانه در اندشت با سه تا افغانی پشت برف بایگانی شدم اینجا تلفن قطع موبایل آنتن نداره. فردا کلاس دارم. لباس ندارم افتضاحم.
صداش آرام می شه کمی ، از جیغ کوتاهتر. می پرسه محمد آنجا ست؟
--- نه رفت
--- جان مامانت اگر آنجاست گوشی را بده کار دارم.
---اینجا نیست اگر هم بود گوشی رادنمی دادم کار را خراب می کنی. بد تر از این که هست.
--- اصلا آمد انجا
--بلی
چی شد؟
---هیچی دعوامان شد من می خواستم برم اون رفت حالا تو نمی تونی بیای من تنهام.عصبانی ام . حالم بده.
هوا خیلی خرابه من فکر همچین برفی را نکرده بودم راستش تو همه نقطه نظر های من را می دانی خبر داشتم آ جلسه دارند. آنجا سر می زنه تو باهاش حرف می زنی خدا خیرت بده .جشمم به توئه .اگر این ....... را ول کنه بیاد خانه سر زندگی.
سمیرا خیلی خراب کردی بچه که نبودی.من اکر امدسعی ام را می کنم. تلفن چرا قطعه پولشو ندادین؟
نه خوب شد گفتی صبح تلفن قطع شد. می دانی که چی بگی وشروع می کند اول آرام است. بعد گریه می کند . همان حرفهارا تکرار می کند . صندلی را می کشم بشینم باتری گوشی آلارمش در آمده . پریز پیدا می کنم می زنم به برق با خیال راحت گوش بدهم. هوا خیلی سرد است یادم میاید وقت نکردم ناهار بخورم به هوای پذیرایی سمیرا.فکرش را هم نکردم ساعت را نگاه می کنم هفت ونیم است زیاد دیر نیست.سمیرا حق حق می کند دلم می خواهد حرف بزند. یاد دوربین ها می افتم واینکه هیج اشاره ای نمی کند .آدم خیلی جا ها جلو دوربین است .تو بانک تو خیابان تو بززگ راه وقتی از جلو خانه هارد می شوی، تو سوپر مارکت؛ ولی این که بیای تو خانه دوستی و همش جلو دوربین باشی وندانی دوربین کجاست مثل این می ماند که تویه اتاق پرو دوربین باشد. حالا سمیرا جیغ می کشد مثل اینکه من تو ماجرا مقصر باشم. بی هوا می پرسم سمیرا تو صبح اینجا بودی؟ می گوید نه یک دستی میزنم زیبا گفت. شروع می کند از اول شروع می کند از زمان دانشجویی محمد از خوابگاه متاهلی و حوصله ندارم بگذار حرفش را بزند. روی دانه های برف تمرکز می کنم . چه سکوتی دارد. درختها زیر برف خم شده اند. سو سوی خیس اتاق های مردم. رنگ چراغها .برف مثل مه همه جیز زیباست .سبک می شوم فکر می کنم بهشت شبیه اینجاست. بلند می شوم به سمت درختان می روم دریاچه را دوست دارم زیر برف ببینم..ومی بینم .راهی خانه می شوم در اتاقم را باز می کنم می روم روی تختم ومی خوابم . خواب می بینم جلوی آیینه آرایش می کنم . بلوز فیروزه ای می پوشم.
محمدصدایم می کند اهمیت نمی دهم . می خواهد بروم خانه سمیرا از آنجا زنگ بزنم خانه دایی قول می دهد خودش گوشی را بردارد. من از مادر سمیرا می ترسم فوری جیغ وداد راه می اندازد. شبهایی که از مطب میرود بیمارستان برای زائو تاصبح بیدار می ماند. بیمارستان شوروی الکی نیست. روز باید بخوابد . جیغ می کشد مثل سمیرا. هولم میدهد تواستخر . این محمداست تلافی می کنم اگر برم پیش سمیرا بهش نمی گم زنگ هم نمی زنم مامانم می گوید ببین مهرداد چه کارت داره هی صدات می کند می خواهم بخوابم مهرداد نمی گذارد. هی صدا می کند بلوزم را در آورده ام بلوز فیروزه ای راپیدا نمی کنم. با مهرداد دعوام شده می زند تو صورتم به مامانم میگویم باز می زند می خواهم بخوابم صدام می کند. یک چیزی تلخ وداغ توی دهنم است سرفه می کنم بیدار می شوم . زیبا می گوید بخور بخور . همه جا اب است . سرم خیس است. باز صدا می کند میگوبم جه کار داری میگوید بیدار شوبیدار شو چشمهایم را باز می کنم زیبا میکوید: بیدار شد! بیدار شد!.در استخر هستم زیبا را می زنم کنار اب داغ است و نفسم می گیرد بیدار می شوم.
زیبا می گوید یخ زده بودی . مرده بودی آقا گفت : نبض ندارد. شانس بیاریم بیدار شود.
مدیتیشن که می کنم به ندرت از بدنم جدا می شوم این را به محمد می گویم.
می خندد. داشتی برای همیشه جدا می شدی.توی حوضچه ابسرد سونا ......هستم وشلنگ آبگرم را بازکرده اند . زیبا کمکم می کند اول حمام می کنم .بعد توسونا می شینیم زیبا یک بند از افغانستان می گوید. همانجا سرم را خشک می کند . و از لباسهای گرم سمیرا می آورد که برایم کوتاه است . فکرم کم کم کار می کند وبه یاد می آورم که چه گیری کردم. ساعت را می پرسم یازده است. باورم می شه که مرده بودم .


وحدا زن را آفرید اسکارلت 3


یادش آرام بخش دلهاست
به سمت دخترک می روم : سلام دخترم من گلناز هستم دوست سمیرا جان.
ودستم را برای دست دادن جلو می برم. تحقیر را باسطل روی هر دوشان می پاشم. اما هوشیاری دختر بیش از این جرفهاست.
با اعتماد به نفس یک برنده زیباترین لبخندی را که طبیعت به او اموحته تحویلم می دهد و دستش را جلو می اورد ومی گوید سلام شادی هستم.
جرکتش چنان آرام و طبیعی است که شک می کنم به داستانی که چند روزه سمیرا با گریه تعریف می کند.
محمد خودش را جلو می اندازد . خانم دکتر سعادت فخر همسر من .
گلناز خانم دختر عمه ام.
می گویم بلی دورادور تعریفشان را شنیده بودم دیگر چی باید یگویم محمد آنقدر مردانه ومحکم رفتار کرد که باید حتما ورود شادی خانم را به جمع خانواده تبریک هم بگویم.!
من هم تعریف شما را شنیدم سمیرا حق دارد روی شما حساس باشد.
با یک تیر دو نشان زد. نه با هوش است هم موضع خودش را روشن کرد هم با یک کلمه از در دوستی در امد. هم جواب کنایه من را داد.حالا چطور کم نیاورم تمام شد کم آوردم. سکوت می کنم تا از این خرابتر نشود.
این آخر افراط های سمیراست. گندش را که در آورد بعد نشست و با پارو گند ها را به هم زد. از همان اول هم پای مرا وسط کشید. توی این بازی برای چی وارد شده ام ؟ بیقرار و بریده . بدنم ضعف می رود می نشینم. شال را هم پرت می کنم. به آتش خیره می شوم باید بروم. همین الان.
محمد به شادی می گوید خانم شما برو منزل دکتر ....... شب را آنجا بمان .همین الان.
شاخ در می اورم دوتا شاخ بزرگ !! ای سمیرا دستت را زود رو کردی. پاتک را خوردی اصلا به من چه؟ ولی برگ برنده ات حیف شد سوخت.
می گویم من می روم . سمیرا خیلی دیر کرده بعید می دانم توی این برف بیاید.
محمد می گوید: از اول هم قرار نبوده بیاد. شما می دانی گلی خانم من هم می دانم تمام این کارها برنامه ریزی شده . من را گیر انداختی دختر عمه بس است .اگر کسی میتوانست برگردد که من برمی گشتم .
می گویم بلی حتما بی دعوت آمده ام بازدید سیزده بدر را پس بدهم که به شما وسمیرا بدهکار بودم . یا فکر کردی دلم برای تو تنگ شده بود که تو این هوا این همه راه رابکوبم بیایم. من که می روم. شما هم هر کاری دوست دارید بکنید.
نمی شود بشین گلی شاید سمیرا امد .اگر الان با یک دوربین فیلم برداری پشت پرده نباشد شاهکار است . شادی می رود چون سمیرا نباید ببیندش . که اعصابش بیشتر به هم بریزد. دیدن شادی می تواند برایش شوک باشد.
لجم می گیرد . نمی توانم .بیشتر تحمل کنم .بدون توجه به شخصیت دختر می گویم
تو به فکر شادی هم هستی ؟ یا فقط به فکر سمیرا هستی؟ هر دوی انها را بازی دادی. هم این را وهم آن را
می گوید برای تو هم باید توضیح بدهم ؟. مشکلت چیه؟ تو را که بازی ندادم داده ام.؟هان
بلی به من مربوط نیست فقط نمی دانم این وسط چه کار می کنم درنگ جایز نیست کیفم را بر می دارم پالتو را می پوشم. وراه می افتم.
محمد داد می زند هیچ جا نمی روی همین جا می مانی . من چه جوابی بایدبه عمه بدهم که تو را تو جاده تنها و ل کرده ام.با این برف.
نمی دانم همان جوابی را که سمیرا برای به اینجا کشیدن من به عمه تان می دهد شما هم تکرار کنید.عمه شما سابقه بگو مگو های ما را زیاد داره . می داند من خودم خواستم برگردم اصلا جاده برفی را دوست دارم.
شادی ساک به دست جلو در ایستاده ومنتظر راننده است . محمد دشتس را حائل شادی میکندو با او بیرون می رود . اینجوری میخکوب می شوم . دیگر نباید جلو بروم. می خواهم گریه کنم. خیلی وقیحانه رفتار کرد جلوی من .یعنی چی؟ هر دو شان دیوانه اند.
سیگارم را روشن می کنم وبه شومینه خیره می شوم تا بروند من هم بروم پی کارم.
خانم دکتر سعادت نمی دانم چی با همان لبخند ودر لباس ملی جلو می آیند. همسرشان هم پشتشان ظاهر می شوند. یک روسری نازک را جلو من میگیرند که همین الان از سرشان باز کرده اند. واضافه می کنند آن شال ضخیم اذیتتان می کند.به وضع مضحکی می خواهد بزور به دست من روسری را بچسباند.
می گویم به شما نگفته یک بار هم با مادر خدا بیامرز پدرم ازدواج کرده وبه من محرم است؟
چشمهای دختر اول گرد می شود سپس از خنده منفجر می شود. به محمد نگاه می کند. واو با سر تایید می کند ومی گوید گلی بگیر لازم است. وسوییچ من را بالا می گیرد، ابرو هاش را بالا می اندازد.ودسته کلید را می اندازد تو جیبش. روسری را می گیرم.یک کاغذ میانش است.! توی دستشویی آیینه هست . آنجا امتحان کنید بهتان می اید.
یعنی کاغذ را در دستشویی بخوان!
باخودم می گویم بد گیری افتادی . همین یک ساعت پیش اسکارلت اوهارا بودی حالا به دستشویی تبعید شدی .........اسسسکککارررررررررررلت.
ادامه دارد

۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه

اسکارلت 2


خداوندا فراموشم نکن وقتی از یادت غافلم هم شکر گزاریم را بپذیر
اسکارلت : نام نوعی رنگ قرمز روشن است شبیه گوجه فرنگی رسیده که بیانگر شادی احساسات آنی و حرکت و در نهایت هیجان است یا به عبارتی جنبه زمینی امیال عاشقانه را می رساند. رنگ کلا سیک عشق است. میل به گریز و تصمیمات آنی را تشدید می کند.
ادامه داستان :
محمد پالتو خوشدوخت سرمه ای و بلندی پوشیده وبوی خوبی می دهد تا انجا که من یادم می اید ادکلن به واسطه وجود الکل جایز نبود . والبته الان باید بگوید سلام و علیکم ونمی گوید به جایش فرمان می دهد زیبا برای خانم چادر نماز بیار.
مسلما من مهمان نا خوانده نیستم . نا خوانده اوست. قرار بوده اینجا باشم ولی صاحب خانه اوست. الان باید رویش را بر گرداند استغفار کندو نمی کند. می گویم نیازی نیست . دستم را به طرف شالم می برم. الان سمیرا از راه برسد با این وضع مصیبت داریم . از دست خودم حرصم می گیرد .
اینقدر ذلیل بودی ونمی دانستی؟با اصرار این موقع سال سمیرا کشیدت اینجا یک ساعت دیر کرده حالا هم شوهرش فریاد می زند حجاب کن مگر عربستان سعودی است ویا ما مشرف به فرقه وهابی شدیم اصلا می روم. حوصله حرف وحدیث و ولنگار بازی زبان این جماعت را ندارم.چیزی را نمی خواهم ثابت کنم . بین من و محمد از خیلی سال پیش مسایل شفاف و روشن است من می دانم واو هم می داند. پلبس بازی های سمیرا هم برای یک قصه کهنه تمامی ندارد. باز این زن چه داستان دیگری می خواهد راه بیاندازد.من چرا خام شدم راه افتادم امدم اینجا.این قرار عجیب سمیرا وحرفهایی که دور از دیگران باید زد این بود ؟نهیب می زنم به خودم صبر کن قضاوت نکن .شاید همراه سمیرا امده وسمیرا مثلا الان باید وارد شود .با ارامش می پرسم سمیرا جان کجا هستند. نگزانشان شدم نمیدانستم با شما هستند قرار بود دوساعت پیش اینجا ببینمشان.
محمد به نظز می رسد کمی خودش را پیدا کرده با دو دست سرش را می گیرد و بر می گردد از آرامش خودم متعجبم! اضافه می کنم سلام مستحب است جواب سلام واجب.
می گوید : سلام مکث می کند خبر به شما هم رسیده جای سوال ندارد .این زن دیوانه شده من تامین جانی ندارم. و دلیل دیوانگی سمیرا جلوی دید من ظاهر می شود محمد هنوز اورا ندیده. جواب می دهم بلی واضح است. خجالت نمی کشی مهرداد اینجا حریم سمیرا است.
( مهرداد )کلمه ممنوعه را به کار بردم بدون اینکه متوجه باشم. برمی گردد در جشمانش همان لحظه اول برقی آشنا را می بینم . خط قرمز را رد کرده ام می گویم متاسفم.
چشم محمد به دختر می افتد یک نگاه به من می کند . شال به دست متحیر مانده ام. با خودم می گویم ای وای ........... آب از سرش گذشت .

۱۳۸۷ بهمن ۵, شنبه

قسمت اول داستان اسکارلت

به نامش که هستی از اوست.
بلاخره رسیدم برف شروع شد جاده لغزنده بود پیچ گردنه سر گیجه آور هزار بار مرگ را دیدم و ترس را با تمام وجود بلعیدم . ارزشش را داشت ؟ فکر می کنم لذت دردناکی داشت وحالا مهم رسیدن است چندین بار آرزو کردم ای کاش توی خانه خودم بودم در امن وامان ولی راه بازگشت نبود .ولش کن حالا که اینجام .وچهل دقیقه تاخیر دارم.
در را پیرمرد باز می کند با ماشین وارد باغ می شوم باغ یکدست سفید وخالی است .خوب عاقلتر کسی است که با تاکسی سرویس بیاد . اصلا چرا اینجا بار چندم است که این سوال را از خودم می پرسم .پیاده میشوم سگها پارس می کنند.
به طرف ورودی میروم از روی پل استخر با بد بختی رد می شوم پله ها را پارو کرده اند.
پیرمرد دنبالم می دود در را برایم باز می کند بوی هیرم سوخته ، بوی ادکلن مانده وصد جور بوی زندگی با هرم گرما بهم خوش امد می گویند.
این نشینمن دوستداشتنی با شومینه اهیزمی چدنی با تابلو قرمز مرد سرخپوست کار خودم وذوقی که هرفعه از( در اینجا دیده شدن )می کنم. لاوست را ول می کنم و روی صندلی به سمت پنجره ولو میشوم چند ثانیه مبهوت پنجره بزرگ گرد ومنظره دریاچه و درختان زیر برف .شکوه زیبایی.یادم می اید پالتوام را در آورم وشالم را باز می کنم پیرمرد یا الله می کویدومن شال را دوباره می بندم اینجا قانونش این است.
یادش مانده .شیر کاکائو آورده و توضیح می دهد تلفن قطع شده واقا هنوز نیامده به نطرم می رسد اشتباه لپی کرده و همین هم هست .باطری موبایلم تمام شده به برق می زنم وهنوز اشتباه پیر مرد یک جوری قلقلکم می دهد. موبایل شماره را نمی گیرد چاره ای ندارم جز انتظار هوا رو به غروب می رود تصمیم می گیرم بد خلقی نکنم برف است دیگر جاده را دیدم چه خبر بود شیر کاکائو را نم نم هورت می کشم ولی ترجیح می دادم با این شومینه واین برف ومنظره آی ریش کرم بود واینجا از این خبرها نیست. زیبا می اید ترس را در چشمش می بینم وبرایم میوه وشیرینی می چیند. احوالش را می پرسم و اخبار ا فغانستان را جویده جویده جواب می دهد . جدی نمی گیرم .ومی گذارم افکارم در آرامش برف وزیبایی پنجره غوطه ور بماند. سیگاری برخلاف مقررات اینجا روشن می کنم ودر مستی ذهن رویا سازم غوطه ور می مانم.