
یادش آرام بخش دلهاست
به سمت دخترک می روم : سلام دخترم من گلناز هستم دوست سمیرا جان.
ودستم را برای دست دادن جلو می برم. تحقیر را باسطل روی هر دوشان می پاشم. اما هوشیاری دختر بیش از این جرفهاست.
با اعتماد به نفس یک برنده زیباترین لبخندی را که طبیعت به او اموحته تحویلم می دهد و دستش را جلو می اورد ومی گوید سلام شادی هستم.
جرکتش چنان آرام و طبیعی است که شک می کنم به داستانی که چند روزه سمیرا با گریه تعریف می کند.
محمد خودش را جلو می اندازد . خانم دکتر سعادت فخر همسر من .
گلناز خانم دختر عمه ام.
می گویم بلی دورادور تعریفشان را شنیده بودم دیگر چی باید یگویم محمد آنقدر مردانه ومحکم رفتار کرد که باید حتما ورود شادی خانم را به جمع خانواده تبریک هم بگویم.!
من هم تعریف شما را شنیدم سمیرا حق دارد روی شما حساس باشد.
با یک تیر دو نشان زد. نه با هوش است هم موضع خودش را روشن کرد هم با یک کلمه از در دوستی در امد. هم جواب کنایه من را داد.حالا چطور کم نیاورم تمام شد کم آوردم. سکوت می کنم تا از این خرابتر نشود.
این آخر افراط های سمیراست. گندش را که در آورد بعد نشست و با پارو گند ها را به هم زد. از همان اول هم پای مرا وسط کشید. توی این بازی برای چی وارد شده ام ؟ بیقرار و بریده . بدنم ضعف می رود می نشینم. شال را هم پرت می کنم. به آتش خیره می شوم باید بروم. همین الان.
محمد به شادی می گوید خانم شما برو منزل دکتر ....... شب را آنجا بمان .همین الان.
شاخ در می اورم دوتا شاخ بزرگ !! ای سمیرا دستت را زود رو کردی. پاتک را خوردی اصلا به من چه؟ ولی برگ برنده ات حیف شد سوخت.
می گویم من می روم . سمیرا خیلی دیر کرده بعید می دانم توی این برف بیاید.
محمد می گوید: از اول هم قرار نبوده بیاد. شما می دانی گلی خانم من هم می دانم تمام این کارها برنامه ریزی شده . من را گیر انداختی دختر عمه بس است .اگر کسی میتوانست برگردد که من برمی گشتم .
می گویم بلی حتما بی دعوت آمده ام بازدید سیزده بدر را پس بدهم که به شما وسمیرا بدهکار بودم . یا فکر کردی دلم برای تو تنگ شده بود که تو این هوا این همه راه رابکوبم بیایم. من که می روم. شما هم هر کاری دوست دارید بکنید.
نمی شود بشین گلی شاید سمیرا امد .اگر الان با یک دوربین فیلم برداری پشت پرده نباشد شاهکار است . شادی می رود چون سمیرا نباید ببیندش . که اعصابش بیشتر به هم بریزد. دیدن شادی می تواند برایش شوک باشد.
لجم می گیرد . نمی توانم .بیشتر تحمل کنم .بدون توجه به شخصیت دختر می گویم
تو به فکر شادی هم هستی ؟ یا فقط به فکر سمیرا هستی؟ هر دوی انها را بازی دادی. هم این را وهم آن را
می گوید برای تو هم باید توضیح بدهم ؟. مشکلت چیه؟ تو را که بازی ندادم داده ام.؟هان
بلی به من مربوط نیست فقط نمی دانم این وسط چه کار می کنم درنگ جایز نیست کیفم را بر می دارم پالتو را می پوشم. وراه می افتم.
محمد داد می زند هیچ جا نمی روی همین جا می مانی . من چه جوابی بایدبه عمه بدهم که تو را تو جاده تنها و ل کرده ام.با این برف.
نمی دانم همان جوابی را که سمیرا برای به اینجا کشیدن من به عمه تان می دهد شما هم تکرار کنید.عمه شما سابقه بگو مگو های ما را زیاد داره . می داند من خودم خواستم برگردم اصلا جاده برفی را دوست دارم.
شادی ساک به دست جلو در ایستاده ومنتظر راننده است . محمد دشتس را حائل شادی میکندو با او بیرون می رود . اینجوری میخکوب می شوم . دیگر نباید جلو بروم. می خواهم گریه کنم. خیلی وقیحانه رفتار کرد جلوی من .یعنی چی؟ هر دو شان دیوانه اند.
سیگارم را روشن می کنم وبه شومینه خیره می شوم تا بروند من هم بروم پی کارم.
خانم دکتر سعادت نمی دانم چی با همان لبخند ودر لباس ملی جلو می آیند. همسرشان هم پشتشان ظاهر می شوند. یک روسری نازک را جلو من میگیرند که همین الان از سرشان باز کرده اند. واضافه می کنند آن شال ضخیم اذیتتان می کند.به وضع مضحکی می خواهد بزور به دست من روسری را بچسباند.
می گویم به شما نگفته یک بار هم با مادر خدا بیامرز پدرم ازدواج کرده وبه من محرم است؟
چشمهای دختر اول گرد می شود سپس از خنده منفجر می شود. به محمد نگاه می کند. واو با سر تایید می کند ومی گوید گلی بگیر لازم است. وسوییچ من را بالا می گیرد، ابرو هاش را بالا می اندازد.ودسته کلید را می اندازد تو جیبش. روسری را می گیرم.یک کاغذ میانش است.! توی دستشویی آیینه هست . آنجا امتحان کنید بهتان می اید.
یعنی کاغذ را در دستشویی بخوان!
باخودم می گویم بد گیری افتادی . همین یک ساعت پیش اسکارلت اوهارا بودی حالا به دستشویی تبعید شدی .........اسسسکککارررررررررررلت.
ادامه دارد