۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

می توان ایستاد 15

این داستان را از اول بخوانبد।

- .روشا زنگ می زند پول ندارد با تاکسی سرویس آمده ومی روم پایین پول راننده را بدهم وکیفش راهم از ماشین برمی دارم ولباسهایش را به دستش می دهم.
بالا که می آییم جو سنگین است. آمدن روشا شاید تغییری باشد
.برمی گردم به آشپزخانه ویک ماشاالله بلند می گویم کسی دست به شربتهای ولو شده رو زمین نزده. خودم را سرگرم می کنم، مثل همیشه که آزرده ام وبه خاطر می آورم اصلا نباید آزرده باشم . اندام بلندوباریک روشا در آستانه درمیبینم که صحنه غش عام را تماشا می کند. وچشمانش متعجب است. وگرسنگی از وجودش ساطع است. رو به مامانم می گوید چایی داریم ؟و مامانم جواب می دهد قوری را پیدا نکردم.!!
نگاه مبهوت وچشمان گردشده روشا به نگاهم قفل می شود. می پرسد سمیرا جون با شما هم حرف زده؟
می کشمش این سمیرا را. باید خودم را کنترل کنم . سه شماره میشمرم و بعد به سمت یخچال می روم پشت به همه تا نگاه وحشی ام را پنهان کنم
باشما حرف زد مگه؟ خانم .از ارامش صدایم جا می خورم.
نه زنگ زد سرکلاس بودم جواب ندانم.
دختر من است. می شناسمش بهتر از خودم رفتار او را پیش بینی می کنم .ولی رفتار خودم را نه . راست نمی گوید. حد اقل از مادرم بیشتر کنترل دارد . ماهی ها را بیرون می آورم . تا آماده کنم. نگاه همه را پشت کردنم احساس می کنم . صدای عزیز می آید مثل اینکه برای یک بچه قصه می گوید. مادر جان سمیرا باشوهرش دعواش شده اوقاتش تلخ است وعیب ندارد تلفنش را جواب بده .ولی حرفهایش ر همین ا گوش نده . بیا ببینم دم بریده چه خبرها .
صدای روشا لرزان است ولی کنترل دارد. دلم را آتش میزند. عزیز جان من دیگر با سمیرا کاری ندارم. ببخشید خیلی بی ادب است.
می گویم بعدا درخانه با هم صحبت می کنیم .
روشا می گوید نه مامان همین جا جلو همه من حرفم را می زنم. خاله مهناز شما هم گوش کن. مامان بزرگ اگر یک بار دیگر سمیرا جون حرفهایی همیشگی را تکرار کند یا یک بار دیگر مثل امروز حرف بزند به همین روی قبله جوابش را می دهم . من هم هرچه می دانم به لاله می گویم.
چه چیز را می داند این بچه؟ صدای مهناز را می شنوم بدون دستکش ماهی ها را می شورم. مثل یک تیک عصبی. اههههههههه خاله قسم نخور گناه داره!؛ سمیرا که قسم خوردن ندارد؛ اعصابش ناراحت است بیا چای حاضر شد. صدای عزیز است . نه مهناز حرف نزن ببینم چی می داند این دم بریده ؟!!
سکوت مامانم محکومم می کند او هم مرا می شناسد فکر می کنم من مگر چه جنایتی کرده ام جز اینکه شوهرم بی موقع مرده. . ماهی ها را ادویه می زنم . مهناز می پرسد گلی داری چه کار می کنی ماهی است نه مرغ.سیر اینجاست چه شامی داریم امشب.
عزیز دست بردار نیست مهناز حرف تو حرف نیار هنوز این فامیل بزگتر داره من نمردم که هنوز . برمی گردم نگاهشان میکنم زن برادرم معذب خشکش زده هنوز به این داستانها عادت نکرده. همه چیز را هم دقیق نمی داند معذب است ونگاهی هراسان دارد. فکر می کنم تلفن وصحبتهای سمیرا راهنوز هضم نکرده. سرش را باید گرم کنم مادرم که دهنش را باز نمی کند. سنگین برایش تمام شده. با نگاهم روشا را دعوت به سکوت می کنم. می فهمد.
گلی بس است؛ سکوت کافی است . باسکوتت فقط خودت را محکوم می کنی.نهیب خودم است. رو به عزییز می کنم. وبا آرامترین صدای ممکن می گویم : بلی عزیز حق باشماست. شما بزرگتر هستید. هر کس با هرکس هر خورده حسابی دارد . بیاید وحرفش را بزند ولی با روشا کار نداشته باشد روشا هم هیچ چیز بیشتر نمی داند .رو به خانم برادرم می کنم .بانگاهی مستقیم همان نگاهی که همه را لال ومیخکوب می کند. نگاه سر کلاس و لبخند را هم اضافه می کنم .هاله جان شما سالاد را آماده می کنی؟
دستهای چروکیده عزیز به هم گره می خورد. تمام صورتش سرخ است. دستهایم را می شورم . ومیگویم عزیز من توضیح می دهم.
سرم را بالا نگه می دارم دارم صلیب را حمل می کنم تا بالای تپه های ناصریه باید بروم بلکه امروز تمام شود فرقش این است که من گلی هستم نه حضرت مسیح . صدای خودم را می شنوم .یک هفته است سمیرا زنگ می زند . ولی حرفش حرف امروز نبوده. به من گفت می خواهد خصوصی با من حرف بزند رو به رو . برای اینکه کسی نفهمد گفت باغچه همدیگر را ببینیم . برای چهارشنبه قرار گذاشت. من هم رفتم وسط راه برف گرفت. نمی شد برگردم . رفتم آنجا منتظرم بودند . هرچه صبر کردم نیامد ولی محمد آمد. برف سنگین شده بود محمد نگذاشت برگردم .یعد فهمیدم سمیرا اصلا قصد حرف زدن و آمدن نداشته از صبح هم با پسرش .برق کار آنجا بوده تا اتاق خوابها را هم دوربین کار گذاشته .ظاهرا می خواسته من با محمد صحبت کنم. همین . من هم مجبور شدم شب را در سریداریشان بمانم جون همه جا دوربین داشت.
صدای مادرم است.آ نگوشه باغ طرف کوچه باریکه ؟ تو دیشب آنجا ماندی؟ تنها؟
می پرسم چه کار دیگری می توانستم بکنم .جلو دوربین های سمیرا؟
هاله نظر می دهد . جلو دوربینها که بهتر از ته باغ بود.
چند لحظه سکوت می کنم. سمیرا تلفن را قطع کرده بود موبایل هم نمی گرفت جز بالکن طبقه آخر . رفتم باسمیرا از همان جا صحبت کردم . ازبس سرد بود فشارم افتاد وسه ساعت توبالکن خوابم برد. توسرما زیبا می گفت یخ زده بودم.
عزیز گفت محمد کجا بود.
نبود رفته بود . حرفم را می خورم. تعجبم از این است که گوش عزیز درست می شنود.
کیفم را بر می دارم ومی روم بالکن سیگاری روشن می کنم وبه دیوار تکیه می دهم تا آنجا که همه می دانستند برایشان تعریف کردم بقیه زندگی خصوصی محمد است وسمیرا وشادی هرچند بعید می دانم قضیه شادی را ندانند.شهر را نگاه می کنم که از این بالا در برف غنوده.ازهوای برف نفس عمیق می کشم. یاد محمد می افتم چیزی در دلم میریزد. و البته به خاطر می آورم شرط بندیش را با ایرج بی غیرت.
سرگردان درمیان برف وخنکی مرطوبش در حسی میان زمین وآسمان با فکرم می روم باز به سمت دریاچه . بوی چوب سوخته شومینه؛ آهنگ هتل کالیفرنیا؛گلیمهای پشت پنجره و کرپ کشی سفید! ادکلن گران قیمت محمد..تماشای سپیدی صبح از پنجره روبه اسمان حمام خانه زیبا.و مهارت دستان آموخته محمد. شاید عشق کهنه . شاید شرط با ایرج ! شاید بلهوسی . احساسی گس نرم سبک و فراموش شده. بی قراری .بی قراری وآرامشی شیرین و بعد از آن. جای پای روی برف و .دوباره محمدی غریبه. بازبانی تند. قهوه کنار شومینه وخداحافظی رسمی جلو دوربین. سیگار دوم را در می آورم روشا بارنگ گچی در را یاز می کند
.بیا مامان عزیز در دستشویی افتاده و بند دلم پاره می شود
. می دوم عزیز سنگین شده دودستی جسبیده یه شیر روشا سعی دارد بلندش کند مهناز ومامانم می آیند نمی شود.میگویم عزیز پایت را به زمین فشار بده بلندش می کنم مهناز سمت تلفن می دود. مامانم کولش می کند. به سمت هال می بریمش وومینشانیمش ومن با سر داخل مبل می افتم تعادلم به هم می خورد میگویم روشا زنگ بزن به اورزانس.مهناز می گوید زنگ زدم به محمد. گفت خودش را می رساند .عزیز محمد لازم شده پس نوهً دور دانه اش. آب ولگن می آوریم عزیز دستهایش را بشوید .سرم کیج می رود و با لگن آب سکندری می خورم تو دیوار.وکمرم خشک مانده. هیچ احساس خوبی ندارم. آب قند برای عزیز می آورند . قیاقه روشا ترسیده . رنگ پریده بغلش می کنم سرش را توی سینه ام می گیرم خودم احساس آرامش می کنم. میپرسم شب دعوت نداشتی؟

هیچ نظری موجود نیست: