۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

اسکارلت کم کم آرام می شود 16

این داستان را از اول بخوانبد।. قیاقه روشا ترسیده . رنگ پریده بغلش می کنم سرش را توی سینه ام می گیرم خودم احساس آرامش می کنم.
میپرسم شب دعوت نداشتی؟
با این حال عزیز؟
چرا نری لباسهات را آورده ام. و بر ای آماده کردن شام به آشپزخانه میروم.
می دانم تمام این بازیها برای این است که عزیز می خواهد سر از ما جرا در بیاورد. مهم نیست ااز زبان من وروشا نباشد از هرکه می خواهد بپرسد.
روشا دنبالم می آید چشمانش پر از سوال. می گوید مامان راست است راست می گویند ؟
چی را مامان اینقدر اینجا قصه و افسانه از دیروز سر هم شده که نمی دانم کدام را می گویی ؟
همین داستان را دیگر رویش نمی شود مثل دیگران باشد .
می گویم بعدا در باره اش حسابی صحبت می کنیم خانه خودمان در آرامش.
ماهی ها را آماده سرخ کردن می کنم. مهناز می آیدمی پرسد چه کار کنم.
آب برای برنج بگذار . . ادامه می دهم جی فکر می کنی مهناز این کارها چیه ؟ فیلمه شورش را در آورده اند. من واقعا نمی توانستم دیشب برگردم جراتش را نداشتم توی این برف . آن جاده پیچ وا پیچ.
می گوید بهانه است دیشب اصلا راه بسته بود می آمدی هم همین برنامه بود. بلاخره این گندکاری را سمیرا ندیده نمی گرفت باید یک جوری پای فامیل را .وسط می کشید. و خودش را تبرئه می کرد.دیوار کی از وکوتاهتر؟مامان را که می شناسی.
تازه هیچی نمی دانه
صدای مهناز محکم می شود گلناز مریضی خودآزاری داری مامان چی را باید بدانه।نمی دانه می خوای برو الآن عزیز را هم توجیه کن। نه اصلا براش توضیح بده ।
عزیز بهتر از مامانه می گه خوب کردی .
می خنده من هم می خندم. .وادامه می دهد مهم اینه که بلاخره بعد از هفت سال یک کاری کردی
می گم نه سال از مرگ سعید میگذره .بیست وپنج روز دیگه می شه نه سال.
ماهی تابه را آماده می کنم .
مهناز می گه زود نیست ؟
نه روشا مهمانه ناهار هم نخورده . جایی هم غذا نمی خوره گرسنه میره کرسنه بر می گردد.
پس کی می خواد بره؟ الان مردها میان که.
نمی دانم همیشه آنقدر دیر مره که تا می رسه زنگ می زنم برگرد. می گه اول از همه برم دانه دانه سلام علیک کنم آخر از همه میرم یک بار سلام علیک می کنم اول از همه هم میام یک بار خداحافظی می کنم.
سلام علیک هم کوپنی شده اینا دیگه کی اند؟
روشا کوپنی اش کرده می شناسی اش که.
نمی شد گلی به یک پلو خوروش رضایت می دادی ؟ این بوی ماهی را بعد از بوی حلوا راه نمی انداختی؟
بوی حلوا را که عزیز راه انداخت. مامان گفت ماهی بکیر برای شام که به همه بچسبه.
همه را هم خودب وایسا سرخ کن . فاطمه را هم زنگ می زد می امد .
تو برو بیرون بو نگیری . و هود را روشن می کنم.
من بو بگیرم مهم نیست الآن محمد میاد . تو بو می گیری .
این وسط عزیز ویتامین محمدش کم شد که چی بشه. تو هم که دست به نقد زنگ زدی بیا . اگر همه اش فیلم باشه چی فکر می کنه من ردیف کردم می خوام ماه به پیشونی اش ببینم. این مرد ها را که می شناسی فوری فکر می کنند چه خبره.
خوب فکر کنه گلی یک بار در زندگیت فکر کردی یک قدم تو جلو بگذاری برای بدست آوردن کسی؟
کسی یعنی محمد . آره دیگه در تمام عمرم قبل از دیشب اصلا به محمد فکر نکرده بودو بعد از این هم نمی کنم.
تو فکر نکرده بودی محمد که کرده بود.
اون به تمام زنهای دنیا فکر می کند. به مردی فکر کنم وبراش به خودم زحمت بدم بوی ماهی وحلوا نگیرم لابد الان هم بروم آرایش هم بکنم که در جا شوهر دو زن دیگر است؟
شوهر سه زن است!!!
باکفگیر می زنم توی دلش . پرو .... بعد خنده ام می گیرد عجب لعبتی تور کردم !! حال می کنی مهناز ؟
مهناز سرش را بالا می گیرد جشمانش را به سقف می دوزد و می گوید بد هم نیست!!وآه می گشد.
مهناز میشه رسما خفه شی؟ فکر کنم اشتباه شد تو دیشب آنجا می ماندی بیشتر خوش می گذشت.
این ایرج وا مانده اگر نبود آآآره من که مثل تو خر نیستم . تاج نجابت را روی سرت نمی بینم جایی گذاشتیش؟
حالا که ایرج هست. سمیرا هم هست خانم دکتر شادی نمی دانم چیچی مند هم هست.
آره غیر از همان آخری همه را می شناسم ولی خودم را سانسور نمی کنم مرد جذاب و خوش تیپ و..........
بس کن مهناز قرار نبود خفی شی। پولدار هم هست بقیه اش را هم می دانی
اوه.... اوه ......... داری حسودی می کنی .دیدی ؟می خواستم ببینم تو چی می گی برای من وتو که پولدار نیست برای اون سمیرای ندید بدید همه چی تمام است .بقیه اش هم تودیدی کافی است.
نمی ارزید مهناز اصلا نمی ارزید .هیچ وقت نمی ارزد . مایه نباید بگذاری جز برای ایرج . هیچ مردی ارزشش را ندارد. من هم فیله بودم مرده وزنده ام صد تومان. فرق نمی کرد همین داستان اینجا جریان داشت فرقش اینه که الان دلم نمی سوزد . داد هم نمی زنم.و روشا را صدا می کنم.که تمامش کند.
مامان حاضر شو برو . اینجا نمی شود دیر بروی.
می روم هاله سرم را برام درست می کند
بگو چشمت را هم بکشد .
ول کن مامان اونجا کسی این چیزها حالیش نیست.
صدای مهناز است پس خاله بگو هیچ کس حالیش نیست دیگه । خودت هم حالیت نیست। دختری مثلا تر تمیز باید باشی.روشا می رود
صدایش می کنم عزیز چطور است ؟ بی حاله دلم نمی خواد برم با این حال عزی।ز دارد با مامانی غر غر می کنند ।

۱ نظر:

آزادی بیان گفت...

سلام گلبانو
داستانت را خواندم جالب بود