۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

مسیر دگرگونی عشق اسکارلت 6



به نام مهربانی که منشا نیکی ست واز سمت او جز نیکی نیست
محمد در سکوت با غذا بازی می کند مشخص است که منتظر تمام شدن شام من است. فرصت می دهم که اوهم افکارش را مرتب کندو خودم را آماده می کنم تا با تمام وجود از سمیرا جانبداری کرده جوابهای آماده را در ذهنم را بکار گیرم.
. به خودم قول می دهم عصبانی نشوم .حرف بی فکر نزننم . بار کلمات را حساب کنم .از معنی هر کلمه نهایت استفاده را ببرم . امیدوارم. امتیازی را هدر ندهم. روی مبل نرم چرمی سرخ ؛ رو به چشم انداز می نشینم.
محمد به سمت کمد می رود برای خودش نوشیدنی می ریزد تعداد شاخهای من به چهار عدد می رسد! . از من هم می پرسد! من آب را ترجیح میدهم . بدم نمی آید ولی به هوشیاری ام شدیدا نیاز دارم. می پرسد چای هم که دوست نداری. زیبا میوه میآورد.و از او قهوه فرانسه میخواهم
. محمد با خنده می گوید کافی شاپ تشریف اورده اید؟
می گویم بلد است.
مدارک را می خواهد رو کند که باعث آبرو ریزی است آنهم از یک وکیل مثل سمیرا که اینقدر بی پروا باشد. کارهایی که برای مردم غربیه می کرده برای محمد هم بکند. ای کاش کمی آهسته تر می رفت.
می گویم: الان کیف به جه دردت می خورد؟
- باید چیز هایی را ببینی.
من مدرکی همراهم ندارم. گفتگو ؛ مذاکره ؛ جنگ هرچی می خواهی اسمش را بگذاری باید برابر باشد من الان به چی باید استدلال کنم. چه مدرکی نشان بدهم در جواب شما.
نمی توانم بگویم همه را دیده ام تازه خیلی هم در تعدیلش تلاش کرده ام اگر چیزی را که من خوانده بودم تو می دیدی چی می گفتی!
او ومشاور روانشناسش و معروفش یک طرف، و در طرف دیگر محمد و وکیل متشخصش ؛ و آبدیده اش ،جنگ را شروع کرده اند . جنگی بی برنده
. مردم عادی چه اختلافهای ساده ای دارند.!
با دقت نگاهم می کند؛ با نیمه دهانش می خندد یک لبخند کج مفهوم خوبی نباید داشته باشد .
پس برای مذاکره و گفتکو وجنگ آمده ای؟
فکر می کردم خیلی خوب جواب دادم ولی خراب کرده بودم. بهترین راه این است که صادقانه عمل کنم.
- خوب من با سمیرا صحبت کردم با دستم بالا را نشان میدهم و لال می مانم.
-یک مکالمه دو سه ساعته؟ان بالا بی خود نبود یخ زده بودی! شما دو نفر عقل ندارید یا این را باید باور کنم . یا بپذیریم که خیلی زرنگی می خواهی نشان دهی . دستم را با لا می اورم که کافی است.همین اول دارم داغ می کنم. در کل آدمی نیستم که بتوانم یک گفتگوی صلح آمیز با کسی به خصوص محمد انجام دهم.
می توانم سوال کنم چه نفعی برای من دارد حتما حق المشاوره می گیرم.؟

همین اذیتم می کند دختر عمه. حق المشاوره را خانم دکتر مشاور می گیرد . شما این وسط چه کار می کنی ؟ کنجکاوی وماجرا جویی آدم را در این هوا روزگارمی کشاند بیرون شهر؟ سومین انگشتش را تا می کند. کسی دارد از شما سواستفاده می کند. نامردی است. حد اقل در این فصل.
زیبا کیف را نمی اورد. سکوتم راحفظ می کنم. اقلا خراب نمی کنم.فکر می کنم فاتحه عشق خوانده شده اینجا همش حساب کتاب است .چه انتظاری داشتم این آخر یک ماجرای عاشقانه است.
می پرسم: این آخر یک ماجرای عاشقانه است؟
پس این آخر یک ماجرای عاشقانه است!!

شما مردها می دانید چه می خواهید؟ می دانید چی نمی خواهید. محمد انتظارت از زندگی زناشویی ؛ در کدام کادر قرار داشته که فراتر رفته؟
چی بوده که بر آورده نشده؟ اصل هدفت را از تشکیل خانواده به یاد داری؟ آرمانهات ؛ معیار هات کجا رفتند؟ وقتی جوانتر بودی بهتر فکر می کردی این دیگر کدام بحران است ؟بحران حساب کتاب بد جوری هر دونفرتان را گرفتار کرده
می گوید کافی شاپ تشریف آورده اید. یا دادگاه؟جوابش را بالبخند میدهم.
اینجا دنبال یک فامیل هم خون ؛ یک عاشق بی قرار سمیرا می گردم

– شماهم راه ورسم اینجا را خوب بلدی بگرد اکر چیزی ازعشق را سمیرا باقی گذاشته باشد پیدا ش می کنی..
من برقی در نگاهی دیدم.
نگاهم می کند. برای دیدن شما بود. با گرمکن چقدر ساده و زیبایی
متشکرم . نشان دادی شایسته لقبت هستی! زبان باز ترین دکتر آسیا
. به زیبا میگوید کیفش را بیاورد. با تاکید . به زیبا علامت میدهم

هیچ نظری موجود نیست: