به نامش که هستی از اوست.
بلاخره رسیدم برف شروع شد جاده لغزنده بود پیچ گردنه سر گیجه آور هزار بار مرگ را دیدم و ترس را با تمام وجود بلعیدم . ارزشش را داشت ؟ فکر می کنم لذت دردناکی داشت وحالا مهم رسیدن است چندین بار آرزو کردم ای کاش توی خانه خودم بودم در امن وامان ولی راه بازگشت نبود .ولش کن حالا که اینجام .وچهل دقیقه تاخیر دارم.
در را پیرمرد باز می کند با ماشین وارد باغ می شوم باغ یکدست سفید وخالی است .خوب عاقلتر کسی است که با تاکسی سرویس بیاد . اصلا چرا اینجا بار چندم است که این سوال را از خودم می پرسم .پیاده میشوم سگها پارس می کنند.
به طرف ورودی میروم از روی پل استخر با بد بختی رد می شوم پله ها را پارو کرده اند.
پیرمرد دنبالم می دود در را برایم باز می کند بوی هیرم سوخته ، بوی ادکلن مانده وصد جور بوی زندگی با هرم گرما بهم خوش امد می گویند.
این نشینمن دوستداشتنی با شومینه اهیزمی چدنی با تابلو قرمز مرد سرخپوست کار خودم وذوقی که هرفعه از( در اینجا دیده شدن )می کنم. لاوست را ول می کنم و روی صندلی به سمت پنجره ولو میشوم چند ثانیه مبهوت پنجره بزرگ گرد ومنظره دریاچه و درختان زیر برف .شکوه زیبایی.یادم می اید پالتوام را در آورم وشالم را باز می کنم پیرمرد یا الله می کویدومن شال را دوباره می بندم اینجا قانونش این است.
یادش مانده .شیر کاکائو آورده و توضیح می دهد تلفن قطع شده واقا هنوز نیامده به نطرم می رسد اشتباه لپی کرده و همین هم هست .باطری موبایلم تمام شده به برق می زنم وهنوز اشتباه پیر مرد یک جوری قلقلکم می دهد. موبایل شماره را نمی گیرد چاره ای ندارم جز انتظار هوا رو به غروب می رود تصمیم می گیرم بد خلقی نکنم برف است دیگر جاده را دیدم چه خبر بود شیر کاکائو را نم نم هورت می کشم ولی ترجیح می دادم با این شومینه واین برف ومنظره آی ریش کرم بود واینجا از این خبرها نیست. زیبا می اید ترس را در چشمش می بینم وبرایم میوه وشیرینی می چیند. احوالش را می پرسم و اخبار ا فغانستان را جویده جویده جواب می دهد . جدی نمی گیرم .ومی گذارم افکارم در آرامش برف وزیبایی پنجره غوطه ور بماند. سیگاری برخلاف مقررات اینجا روشن می کنم ودر مستی ذهن رویا سازم غوطه ور می مانم.
بلاخره رسیدم برف شروع شد جاده لغزنده بود پیچ گردنه سر گیجه آور هزار بار مرگ را دیدم و ترس را با تمام وجود بلعیدم . ارزشش را داشت ؟ فکر می کنم لذت دردناکی داشت وحالا مهم رسیدن است چندین بار آرزو کردم ای کاش توی خانه خودم بودم در امن وامان ولی راه بازگشت نبود .ولش کن حالا که اینجام .وچهل دقیقه تاخیر دارم.
در را پیرمرد باز می کند با ماشین وارد باغ می شوم باغ یکدست سفید وخالی است .خوب عاقلتر کسی است که با تاکسی سرویس بیاد . اصلا چرا اینجا بار چندم است که این سوال را از خودم می پرسم .پیاده میشوم سگها پارس می کنند.
به طرف ورودی میروم از روی پل استخر با بد بختی رد می شوم پله ها را پارو کرده اند.
پیرمرد دنبالم می دود در را برایم باز می کند بوی هیرم سوخته ، بوی ادکلن مانده وصد جور بوی زندگی با هرم گرما بهم خوش امد می گویند.
این نشینمن دوستداشتنی با شومینه اهیزمی چدنی با تابلو قرمز مرد سرخپوست کار خودم وذوقی که هرفعه از( در اینجا دیده شدن )می کنم. لاوست را ول می کنم و روی صندلی به سمت پنجره ولو میشوم چند ثانیه مبهوت پنجره بزرگ گرد ومنظره دریاچه و درختان زیر برف .شکوه زیبایی.یادم می اید پالتوام را در آورم وشالم را باز می کنم پیرمرد یا الله می کویدومن شال را دوباره می بندم اینجا قانونش این است.
یادش مانده .شیر کاکائو آورده و توضیح می دهد تلفن قطع شده واقا هنوز نیامده به نطرم می رسد اشتباه لپی کرده و همین هم هست .باطری موبایلم تمام شده به برق می زنم وهنوز اشتباه پیر مرد یک جوری قلقلکم می دهد. موبایل شماره را نمی گیرد چاره ای ندارم جز انتظار هوا رو به غروب می رود تصمیم می گیرم بد خلقی نکنم برف است دیگر جاده را دیدم چه خبر بود شیر کاکائو را نم نم هورت می کشم ولی ترجیح می دادم با این شومینه واین برف ومنظره آی ریش کرم بود واینجا از این خبرها نیست. زیبا می اید ترس را در چشمش می بینم وبرایم میوه وشیرینی می چیند. احوالش را می پرسم و اخبار ا فغانستان را جویده جویده جواب می دهد . جدی نمی گیرم .ومی گذارم افکارم در آرامش برف وزیبایی پنجره غوطه ور بماند. سیگاری برخلاف مقررات اینجا روشن می کنم ودر مستی ذهن رویا سازم غوطه ور می مانم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر