
بس کن گلی چقدر فلسفه می بافی وتوجیه می کنی هنوز که کاری نکرده ای ।ولی می کنی می دانم . ومی دانم که استفاده می کنی استفاده نمی شوی!!!!! اگر اینقدر شعور داشتی که اینجا نبودی الان در خانه امن خودت بودی . همین الان هم ازت استفاده شده.
***************************************************************************************
بیدار که می شوم یادم می آید پنجشنبه است. با این برف کلاسها که حتما تعطیل است ولی شب مامانم !!همه خانه مامانم هستندو مهناز که طبق معمول تنبل است ودخترم روشا مهمانی دعوت دارد. و باز برنامه داریم.وچشمانم را باز می کنم وگلیمها را می بینم وخیلی چیزهای دیگر یادم می آید!! آماده می شوم برای برگشتن. پایین می آیم از آشپزخانه لیوان بردارم آّب می رخورم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم وری برف جا پا است جای پای کسی که از در آشپزخانه رفته بیرون. جای پای محمد که با برف پر می شود برفی. ک هنوز می بارد.جوری غم انگیز وغریب ؛ به نظرم می رسد. جای پای آدم رفته. موهای خیسم را باروسری وشال می پوشانم حتما آنجا زیبا صبحانه دارد . من سر حالم یعنی خیلی سر حالم وسبک بر عکس آنچه فکر می کردم، اصلا پشیمان یا ناراحت نیستم . نه اصلا . بیشتر از آنچه باید باشم محکمم. راه پارو شده است وکپه برفی را می بینم که دیروز ماشینم بوده.محمد صبحانه می خورد سلام می کنم ونگاه می کنم سر میز چیز دندان گیری که دوست داشته باشم هست یا نه ؟ به زیبا می کوییم یک لیوان شیر گرم کند با یک قاشق عسل وباشیشه نسکافه بیاورد .
محمد می گوید :سان شاین ساندی هم بگذار کنارش. باکیک برانی.
میگم اره اگر حاضره هستم می خورم.
زیبا می گوید:شای ساندی نداریم شایمان احمد است . برانی برای ناهار.
. اگر نسکافه نداری همان چای را بیاور با شیر خوبه شا. یتان محمد نیست.
.
محمد اشاره می کند به دیس واضافه می کند. این عالیه ؛ روسی است .
نگاهش می کنم دزدی آنهم شلغم؟ نمی دانم این جماعتی که می دانند من گوشت نمی خورم یک بند گوشت تعارفم می کنند آنهم برای صبحانه.
بدنم درد می کند. وبی اختیار اه می کشم .
چیزیت شده؟ ]
نه همه جام درد می کنه.
بلی دیشب توی سرمی بیست وهفت هشت درج زیر صفر نزدیک سه ساعت نشسته بودی خوابیده بودی چیچی فیشن کرده بودی؟
این چه عذابیه به خودت میدی . گناه داره.
زیبا شیر را باقوری چای وشیشیه نسکافه می آورد تشکر می کنم.شیشه را نگاه میکنم و می گویمم این مارک می گیرید نستله شرکت اسراییلی است مسلمانان تحریمش کرده اند.
محمد می پرسد. این مسلمانی تو آدم را یک مدل دیگر دق مرگ می کند. چه ربطی دارد. ؟ هنوز دفتر روز نامه کار می کنی؟
روزنامه که خیلی وقته تعطیل شده فقط درس می دهم.
با کتک تعطیل شد دیگه چماق .سنگ و انتفاضه!.توهم کتک خوردی؟ ومی خندند
نه من فقط یک روز باز داشت شدم بازجویی هم نشدم آزاد شدم. به خاطر نام فامیلم البته!!!
من ریش گرو گذاشتم برات.
عالیه متشکرم. بعد هم جار نزدی عجیب است. آنهم از محمد دایی حسین.
نمی توانستم جار بزنم وگرنه حتما می زدم.
صحیح
شانس آوردی فامیلی خودت بود که به من گفتن. اگر فامیلی سعید بود هتل روشاخت بود.
صحیح
باورت نمی شه از وقتی شنیدم تا وقتی عمه گفت آمدی نمی توانستم بشینم همش راه می رفتم.
مرسی پباده روی رفته بودی ؟واضافه می کنم . تو نمی دانستی روزنامه باز است یا بسته چه طوری باور کنم؟
شیر وچای وعسلم را بر می دارم می روم جلو شومینه وموهام راهوا می دهم نمش کشیده شه.
کی می شه رفت ؟
یکی دوساعت دیگر . پیست تعطیل بوده شادی اینها بعد از ظهر از آن طرف بر می گردند.
وای شادی شد سمیرا من شدم شادی . وای وای
می خوای برو سوییت زبیا استراحت کن .بعداز ظهر باهم بریم امروز که مملکت تعطیل است.
شام دور همیم یک عالمه خرید دارم . می رم خانه مادرم برای شام پختن. خانم جان هم آنجاست .
زیبا می آید خانم خوب خوابیدید سویت راحت بود؟
مرسی زیبا خیلی خوب بود همه چیز عالی بود
محمد نگاهم می کند. پس عالی بود.
چرا نه. عالی چطوری است دیگر.
از صد حساب کنی نمره ات هفت است
نمره خوبی است هفت عددی کامل اس ,
روی تو هم کم ا ست کم نیاری.
زیبا را صدا می زنم وازش می خواهم به شوهرش بگوید روی ماشین من را تمیز کند.می خواهم بروم.
محمد می گوید صبر کن یک کم هوا باز شود.
نه اگر بمانم باز می شود داستان دیروز مجبور می شوم شب بمانم.
هر جور صلاحت است. خیلی احتیاط کن.
حتما مرسی از پذیزاییتون. سلام من را به سمیرا خیلی برسانید.
چشم.حتما می رسانم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر