۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

اسکارلت قسمت 12


این داستان را از اول بخوانبد।


گلی به چی فکر می کنی. سکوت علامت رضاست.
نه علامت فکر است
من شش روز دیگر ایران نیستم این که دیگر فکر ندارد. چقدر به خودت سخت میگیری نکنه تن سعیدقراره تو قبر بلرزه؟,,
نه تن سمیرا در خانه اش می لرزد.
آن که در هر صورت فردا پس فردا دمار از روزگارت در می آورد. این بار وقتی بهش می گی کردم خوب کردم. حرفت راست است . اقلا آش را بخور دهنت که در هر صورت می سوزد من هم مثل تو.
به شادی چه می گویی؟
اون تو این خطها نیست. از کجا می فهمد؟
سمیرا بهش می گوید.
در هر صورت سمیرا بهش میگوید اگر بخواهد بگوید از نظر سمیرا تا همین لحظه هم همه چیز محرز است.
نمی شه این زیبا چه می دانم حکیم اینها.
هرچی از عصر قر قره کردند باز هم می گویند.همه را باید راضی نگه داری ؟ چه ربطی به آنها دارد؟
نمی توانم راحت نیستم.
ای بی عرضه نکنه بعد از سعید اولین باره . واقعا با خودت با جوانی ات این کار را کرده ای؟
جواب نمی دهم فکر می کنم آخر چه طوری. ومی گویم آخه چه جوری نمی شود. نخیر.
به سادگی نگران نباش. شرایط را بگو .
چه شرطی؟
شرط ضمن عقد.
عقد؟ نکنه جدی گرفتی؟
معلومه جدی دارم میگویم من که کار خلاف شرع نمی کنم. حرامی ؟
چیرا حرامی ؟ اصلا شرط من برگشتنت سر زندگی ات است. قبول داری یا علی . نداری که نه. سمیرا داره دق می کنه همش جیغ می کشه.
برگردی سرخانه ات. پیش سمیرا باشه قبوله. قبول اگر
شرط غیرقابل انجام صحیح نیست. من شرط هایم را می گویم مهریه در شئونات شما هدیه یک قرآن و این شیشه آب که مهرحضرت فاطمه است .مدت قرار داد شش روز از امروز مدت عده راهم می بخشم.
نمی شود. شرطم را قبول می کنی. وگرنه نه نمی توانم.
نکنه تو واقعا داستان ازدواج من با مادر بزرگت را باور کردی. گیرت سر سمیرا نیست.
آنهم هست.
نه آن قصه است که بابام ساخت مادرم به بازی بچه ها و امد ورفتها وسواس نداشته باشه.
خدا رحمتشان کند. دایی جان راسنی هم نداشتند،تنوع طلبی تو هم به ایشان رفته.
نه من بدترم!!! او عاشق شکوه بود سربسرش گذاشتند رفت براش از یتیم خانه یک شوهر سوری هم جور کرد.تا همین پنج سال آخر که از پا افتاد ونشد از خانه بیرون بره هم هواش را داشت.همه چیز هم براش گذاشت مطابق مادرم.
قبول کن نترس آب از آب تکان نمی خورد. نظم دنیا هم به هم نمی ریزدو هیچ خبری هم نمی شود. فردا هم جایزه نجیب ترین راهبه پیر را نمی دهند که بگذاری سر طاقچه خانه ات. فردا فقط محاکمه در پیش است .دادستان و قاضی را سمیرا خریده. همه فامیل را از همین الان بر ضد من وتو پر کرده.
تردید دارم بعد فکر می کنم :واقعا چرا نه! من باچی می جنگمم! با یک مشت شعار.کسی که در زندگی اش اینهمه ایستاده؛در این موقعیت چه تصمیمی باید بگیرد؟ تکلیف من را روشن کرده. حد اقل اینهمه روراست است که سر کارم نمی گذارد. شش روز نه بیشتر برای یازده دقیقه.!!حالا گلی خانم چه می کنی؟ زندگی فیلم هندی نیست. اینجا را محمد حق دارد باید در هر صورت خودت را آماده کنی برای فردا که همه مدعی العموم هستندو حتما محاکمه می شوی. گرفتیم الان گفتی نه. آش همان است کاسه همان . بعد هم نباید فکر کنی. من خودم را برای زندگی سمیرا باج می دهم. بعد سمیرا بفهمد. بیاید از تو تشکر کند. این خبرها نیست امشب هم یکی از شبهای زندگی ات است ونه لزوما شبی سرنوشت ساز . تمام اشتباهات بیست وهفت سال زندگی زناشویی محمد وسمیرا راهم یک شبه نمی توانی حل کنی. خدایا این داستان چرا به اینجا رسید من نمی خواستم. وخدا می داند که من نمی خواستم داستان به اینجا بکشد. خودش مثل همیشه داستان را می سازد نه آنجور که ما می خواهیم همان جور که او می خواهد خوب حق انتخاب هم داریم. و این انتخاب همین جا روی می دهد در همین لحظه . من همیشه همین لحظه را زندگی وتجربه می کنم نه دیروز را ونه فردا را.
می گویم باشد ولی من زیر با ر هیچ تعهدی نمی روم حتی برای شش روز.
_ یعنی چی؟
یعنی اینکه یا زنگی زنگ یا رومی روم.یاهمه تعهدات یا هیچ چیز.
_نمی فهمم
_ اینجا بمان می فهمی.
_تو باید راضی باشی.جمله اش را به زبان آوردی. تمام شد.
_برایم آسان نیست باید بفهمی هیچ قولی نمی دهم و در عو ض هیچ مبارزه ای هم نمی کنم روالش باید طی شود. شاید امشب طی نشد شاید هم شد.
_ نوشیدنی دوست داری؟
_ می شود دوست داشته باشم. چرا که نه این هم روش. من به کاتا لیزور نیاز دارم.
برف همچنان در پشت گلیمهای پنجره می بارد.وتا محمد برود و به ساختمان اصلی (سمیرا) و سویت دنج, زیبا وحکیم والبته پیرمرد(گلی) . من با خودم تنها می مانم بی هیچ آیینه ای خودم را می بینم. اگر پدر محمد آن راست یا دروغ را درباره صیغه
ازدواج بین محمد و مادر بزرگ من سرهم نکرده بود.اگر محمد مثل امروز به این حرفها معتقد نبود؛ و من به جای سمیرا بودم
به نظر من داستان همین بود . الآن من جای سمیرا اعصاب نداشتم. محمد در چهار چوب شرع وعرف بارها زنان دیگر را تجربه کرده بود. من هم حوزه می رفتم یا این را نه استعدادم بیشتر بود و امکان داشت ویا زمان ایجاب می کرد حقوق می خواندم من هم در شانزده سالگی دخترم را شوهر میدادم . یک نوه داشتم . وهمه آن کارهایی که سمیرا انجام داده بود ومن تعجب کرده بودم انجام می دادم وحالا دشمن شاد . از سرزنشها و طعنه های خاله خانباجی هایی مثل خودم از آخرین شگردها ودستاویزها برای نگهداشتن؛ داشته هایم استفاده می کردم.الان سمیرا را واسطه کرده بودم و خانه را هم دوربین کار گذاشته بودم چه میدانم شاید این کار را هم می کردم هرگز در شرایط سمیرا نبودم.
و.........و ........ و..........

بس کن گلی چقدر فلسفه می بافی وتوجیه می کنی هنوز که کاری نکرده ای .ولی می کنی می دانم . ومی دانم که استفاده می کنی استفاده نمی شوی!!!!! اگر اینقدر شعور داشتی که اینجا نبودی الان در خانه امن خودت بودی . همین الان هم ازت


اسکارلت قسمت 11


این داستان را از اول بخوانبد.به نام یگانه ای که تنها او سزاوار ستایش است.

گاهی فکر می کنم سمیرا از جایی تحریک می شود.
یعنی از طرف دوستات؟نه فکر نکنم همان خانم دکتر است که مشاوره بهش می دهد.
چی می دانی گلی ؟ لطفا بگو
من فقط حدس می زنم چیزی نمی دانم. چرا فکر می کنی باید چیزی را بدانم؟]
بهر حال من می روم.
این حرف محمد است. یاسقوط می کنم که سمیرا باعثش است یا چه می دانم فقط می دانم چیزی فرو ریخته ودیگر مثل سابق نمی شود. زندگی به هم ریخته.
صلاح نمی بینم بحث سمیرا را ادامه بدهم محمد را من می شناسم. بهر حال هم خونیم .هرچند از کودکی باسمیرا بزرگ
شدم از وقتی با ما همسایه شدند ولی همیشه دوستی من با سمیرا به واسطه محمد بوده. اولش برای اینکه راحت تر با محمد ملاقات کند. بعد هم فامیل شدیم. ومعاشرت با من را ادامه داد.وحالا بعد از آن همه چرت وپرتی که قبل وبعد از مرگ سعید تو دهن ها انداخت. دو باره به نقش واسطه گری گذشته بر گشته ام . فعلا که در این کوهستان گیر افتاده ام و بلند تکرار می کنم حالا که در این کوهستان گیر افتاده ام .فردا روز دیگری است.
و گلیم رنگی را می زنم کنار و کوهستان راکه در شب ازبرف سفیدی می زند تماشا کنم. ولی برف آنقدر تند است که چیزی پیدا نیست.
گلی یک پیشنهاد بی شرمانه دارم وبدون مکس پیشنهادش را مطرح میکند.بر نمی گردم نمی توانم برگردم فقط برف را تماشا می کنم.وخشکم زده نه برای رد با قبول پیشنهاد برای اینکه این مرد چقدر تنوع طلب است.
می گویم: نه
جواب می دهد: از بس خری به پایمان نوشته اند الان مادر زن پسر کوچکه عمو ابراهیم هم میداند که تو امشب کجایی؟
هزار تا اتفاق ردیف شده تا ما امشب اینجا باشیم. بزرگترین ترس سمیرا از این بوده و خودش موقعیتش را فراهم کرده.
زمین وآسمان دست به دست هم داده برای الآن. چرا اینقدر سخت می گیری چی از دست می دهی.
نگاهم را از برف می گیرم. وبه او می دوزم . می پرسم خجالت نمی کشی؟
برای چی خجالت بکشم. آرزوم بوده. دیگرزمانی برام وجود ندارد. همه اتفاقات به امشب ختم شده. ومن کسی نیستم که رحمت وبرکت خدا را رد کنم.
عین راسپوتین شدی در در بار تزار داستانش که یادت هست؟بی خود نبود سمیرا اینقدر حساس بود.خودت مقصر بودی.
اتفاقا نه من یک عمر بهای امشب را پیش پیش پرداخته ام. تو هم پرداخته ای گلی. برای امشب سطل سطل اشک ریخته ای
آبرو داده ای. آرامبخش خورده ای. وحالا اگر از دستش بدهیم تمام شده. امشب نه برای من و نه برای تو دیگر تکرار نمی شود.مگر اینکه با کسی پیمانی داشته باشی.
و من خودم میدانستم پیمانی ندارم ولی اگر بگویم دارم مجبور است قبول کند . همیشه که نباید حسنک راستگو باشم.
ولی حرف راست من را از اینجا که بیرون بروم کسی قبول نمی کند. مهناز خواهرم را به یاد می آورم که می گوید این محمد زبان باز ترین و زن پسند ترین مرد آسیاست. ومن که ازش می پرسم همه مردهای آسیا را امتحان کردی تمام شد.
می خندد ومی گوید پا بدهد محمد به یک بار امتحان کردنش می ارزد. ببین چطور قربان صدقه زنش می رود.زن ذلیل ترین مرد تهران که هست.
مامانم را که غر می زند.وسط هر مهمانی زنانه این محمد به هوای بردن زنش می آید و به بهانه دیدن مادرم خودش را دعوت می کند به هر مجلس زنانه داخل می شود. همش هم دور ور تو می گردد .سرمیز شام دیدی چطوری مثل باقالی پلو نخورده ها خودش را رساند کنار تو.به سمیرا گفتم مادر ببین شوهرت باقالی پلو دوست دارد برایش بپز

و خدایی که در این نزدیکی است اسکارلت قسمت 10


این داستان را از اول بخوانبد।وخدایی که در این نزدیکی ست
.می گویم زندگی یعنی این .کیفم را روی تخت خالی می کنم یک لباس خواب روی تخت است .سفید وگوگولی به نظرم تنگ می آید ولی از وسوسه پوشیدنش
نمی توانم صرف نظر کنم . راحت واندازه است وخوش ترکیب !کرپ کشی که سمیرا می گفت گرفته وداده ده تا لباس خواب دوخته این بود. آنروز چقدر خندیدیم به کارش جلو روش وپشت سرش!


عودم که همیشه همراهم است روشن می کنم.خدایا توی کیفم شمع هم دارم . از ترس سمیرا وبوی سیگار .شمع عزیزم را هم روشن می کنم.
روز طولانی را به آخر رساندم.صابون نیست .خمیردندان هم وجود ندارد.
دستمال کاغذی هم که نیست. البته چادر نماز همیشه هست. ولی افغانی ها مهر هم ندارند مهم نیست. ساعت را نگاه می کنم ساعت تازه ده دقیقه به یک است. تا صبح خیلی مانده.نماز قضا شده . حساب می کنم نه اصلا دلم نمی آید شکسته هم بخوانم.نزدیک شومینه رو به قبله می ایستم.
وسایل کیفم را از روی تخت یک نفره ونصفی جمع می کنم وبه این اصطلاح خودم لبخند می زنم .سیگارم را بر می دارم .ودنبال زیر سیگاری و آب پایین می روم. کمی سرد است. آبی در آشپزخانه وجود ندارد سرم رانزدیک شیر آب مزه لجن میدهد .حالم بد می شود.حرحصم می گیرد اسیری که نیامده ام. کنار آشپرخانه دری کنار یک پنجره که به کوچه باز می شود باز است کلید هم پشتش نیست. این دیگر نمی شود یک بار دیگر باید زیبا بیاید. بدون آب وکلید این در، تا صبح نمی توانم سر کنم. آیفون را می زنم . جواب نمی دهد . پدر ومادر سمیرا را با حرص یاد می کنم دو باره آیفون را می زنم. محمد جواب می دهد. می پرسد چیزی شده؟ می گویم در رو به کوچه قفل نیست. آب هم ندارم صابون و خمیر دندان و دستمال کاغذی هم ندارم .می پرسد کاپوچینو قهوه اسپرسو چیز دیگری ببین کم نداری؟ نفسم را حبس می کنم تا دهنم باز نشودبگویم اسیری که نیاورده اید.در این گوشه باغ سمیرا من را با دوربین های مدار بسته اش تبعید کرده که انگار هیچ موجود زنده ای وجود ندارد شوهرش هم متلک بار می کند. می گویم نه متشکرم . می گوید زیبا و حکیم خوابند می دهد به بابای حکیم بیاورد. واضافه می کند ولی تا صبح نگهش نداری!!!
. چقدر پررویی . تا پنج بار برایت نماز میت نخوانم دلم خنک نمی شود.تو وسمیرا بمیرید هم کم است.
برای سعید نماز میت خواندی سر همین چیزها بود دیگه .سرش را خورده بودی. از دست تو خودش را پرت کرد تو دره. آیفون را می کوبم سرجایش. گلیم ها را از پنجره کنار می زنم .همه جا ساکت وخاموش است . سرد است وبالا می روم .روبرو شومینه میشینم به آتش خیره می شوم . اشکهام سرازیر می شود. سیگارم را با آتش شومینه روشن می کنم و اجازه می دهم سیلاب صورتم را خیس کند. اه دستمال هم که نیست با چادر نماز زیبا یا استین گرم کن لاله هم نمی توانم بینی ام را پاک کنم. از این احساس که هیچ چیز مال خودم نیست ؛باران اشکهام تند می شود. باز فاصله خوشبختی و بد را در نیم ساعت طی می کنم.
گوشی ام را از کیفم بر می دارم. و نگاه می کنم همچنان نو سرویس است. یک آهنگ پیدا می کنم ومی گذارم بخواند.
آهنگ هتل کالیفرنیا را در اتاق رها می شودواشکهای من به دریاچه پشت سد انگار وصل باشد تمامی ندارد. در را
می زنند چادر را می بندم به کمرم و با پشت دست اشکهام را پاک می کنم صدای محمد می اید. روم سرویس از پله ها پایین می روم.
محمد چراغ را روشن می کند یک زنبیل پلاستیکی دستش است. می پرسد گریه کردی هنوز برای سعید گریه می کنی؟
سرما می ریزد تو . می گویم در را ...........
در را می بندد. گلی چت شد باز؟
چیزی نیست. به سمت اپن می رود .زنبیل را روی کانتر می گذارد. از جیبش خمیر دندان را در می آورد. وجعبه دستمال
را دستم می دهد. بدنم می لرزد. سکوت کرده . همان بهتر که در فشانی نکند اصلا حوصله ندارم. آستین های گرم کن را می پوشم.
ترسیدی گلی این در که کلید دارد چرا نبستی؟ در آشپزخانه را قفل می کند. وکلید را پشتش می گذارد.
برای اینکه چیزی گفته باشم می گویم ببخشید شما چرا زحمت کشیدید l.

- آخر کارهای سمیرا را همیشه من باید جمع جور کنم . نگاهش کن چه گریه ای کرده .برو صورتت را بشور اینجا سرد است. شومینه بالا روشن است و دنبال من از پله ها بالا می آید. خوب اینجا گرم است . جلو آینه دستشویی چشمم به قیافه ام می افتد اصلا مهم نیست که چه شکلی شده ام باید به خودم مسلط باشم واقعا این چه بساطی است راه انداخته ام .
بیرون که می ایم محمد هنوز بالاست و با انبر آتش را زیر و رو می کند. رویی تنها مبل اتاق می شیند و می گوید:
من هم این آهنگ را دوست دارم این را ، نه انرا که آن شهرام شپره خوانده. ادامه میدهد، ما عصری داشتیم می رفتیم دیزین. وقتی
تورا دیدم فهمیدم کار آن زن است. نمی شد برگردی تهران کلید ماشین را که حکیم داد. دیدم نمی توانم تو را بااین سه تا افغانی بگذارم وبرم. غر غر شادی که صابون هتل دیزین را به تنش مالیده بود گوش فلک را کر کرده بود . با بقیه فرستادمش برود.
می پرسم مگر راه باز بود.
می گوید راه همیشه باز است ریسک دارد باید مجهز باشی آنجا سرد سیر است همیشه آماده اند.
همیشه از جاده بالا می روید؟
معمولا، روزقبل عصری راه می افتیم که یک سری هم به اینجا بزنیم وشب را دیزین باشیم.
باسمیرا ؟
نه من چند ساله با شادی می روم دیزین.
چند سال؟ مگر شادی چند سالش است؟
سی سال چطور مگه؟
سمیرا گفت بیست سالش است.
ببین همه حرفهایش همین طور است. بگذریم من هفته دیگر می روم کانادا. شادی درسش را ادامه بدهد.
برای همیشه می روی
همیشه! الان است دیگر کسی برای همیشه نمی رود. تا آب ها از آسیا بریزد. با لیستی که آن خانم برای
افشا گری داده بمانم اینجا چه کار ؟ نامه را خواندی ؟
سرم را تکان می دهم. سه چهار کابینه دوسه دوره مجلس و تمام خودت که می دانی
ادامه می دهد بیمارستانها و داروخانه ها مساجد سوپر مارکتها ، دکه های آدامس فروشی و قبیل از همه روزنامه ها. مگر تو برای همین اینجا نیستی؟ متاسفانه الآن همه زیر رزه بین هستند خیلی ها منتظرند سقوطم را ببینند .
گاهی فکر می کنم سمیرا از جایی تحریک می شود.
یعنی از طرف دوستانت؟نه فکر نکنم همان خانم دکتر است که مشاوره بهش می دهد.


اسکارلت قسمت 9


این داستان را از اول بخوانبد।

شکر وسپاس سزاوار ایزد منان است .
این داستان دنباله دار است واز پست اسکارلت اوهارا تقدیم می کند شروع شده است . از توجهتان متشکرم .
چقدر مسلط رفتار می کند جوری که هم حس من رافهمیده و هم هوای زیبا را دارد. حالا اگر من بودم یا ناراحت تا صبح روی بستر صورتی زیبا وحکیم می خوابیدم یا داد قال راه می انداختم.
از دهانم نمی دانم با کدام فکرم می پرد بیرون. شما کجا می خوابید.
ابروهایش را بالا می اندازد. معلوم است سوال دارد ؟ وادامه می دهد در سوییت زیبا اینها !!!
بزرگترین انار ظرف را پرت می کنم طرفش.
می گوید: . پرسیدی جواب دادم !!بدم نمی آید .اگر راضی باشی سند اینجا را هم به عنوان مهریه تقدیم می کنم.

گلو در د می گیری ضرر هم می کنی !
شما هم ضرر می کنی !! بعد چه ضرری می کنی ؟! چه آتشی بگیره سمیرا!
می گویم: شما راه بیفت برو پیش همسرت بخواب.سند نداری که پیش کش می کنی.
نه نمی گذارم تنها بمانی . زیبا پیش حکیم .خوب من پیش شادی تو هم پیش پیر مرده بابای حکیم . کوفتش بشه! داد می زنم تمام کن محمد اعصابم را داری خورد می کنی. شانه هایش را با لا می اندازد. خود دانی.می رود .وشب بخیر می گوید.
زیبا پالتو شال وکیفم را می آورد. می پوشم و راه می افتیم . می گوید به آقا حکیم گفتم شما آتش هیمه دوست داری. برایت با خاری را آتش انداخته . تشکر می کنم. راه را پارو کرده اند .ماشینم را می بینم که بی چاره در برف دفن شده. ماشاالله عجب باریده . خدایا شکرت. زبیا در خانه اش را باز می کند. هوای خاته تازه است بوی تمیزی می دهد و بوی چوب سوخته. یک اتاق کوچک است با یک آشپز خانه اپن زیبا . کنار اپن یک پله مارپیچ چوبی زیز شیروانی می رود . از پله ها بالا می رود . دنبالش می روم. اتاق زیر شیروانی با پنجره مایل . به جای پرده گلیمهای زیبای از بالا و پایین به چوب پرده وصل است. .یک شومینه هیزمی کوچک . زیبا در حمام را باز میکند ونشان می دهد. جا می خورم. حمام شیک وگرم است و به آسمان پنجره دارد. با وان تمیز وسرویس بسیار چشمگیر. خوش با حال زیبا. می پرسد خانم کاری ندارید؟
مگر اینجا نمی مانی؟
آقا حکیم دلش نیست.
متشکرم زیبا. و او می رود.
لباسهایم روی رخت خشک کن حمام است وخشک شده ولی شلوارم هنوز نم دارد .می گویم زندگی یعنی این .کیفم را روی تخت خالی می کنم یک لباس خواب روی تخت است .سفید وگوگولی به نظرم تنگ می آید ولی از وسوسه پوشیدنش
نمی توانم صرف نظر کنم . راحت واندازه است وخوش ترکیب !کرپ کشی که سمیرا می گفت گرفته وداده ده تا لباس خواب دوخته این بود. آنروز چقدر خندیدیم به کارش جلو روش وپشت سرش!


اسکارلت قسمت 8

این داستان را از اول بخوانبد।
می پرسم چه حق الناسی را زیر پاگذاشته یا می تواندزیر پا بگذارد آن بنده خدا؟
همین ابرو ریزی ها همان تهمت ها که خودت هم در امان نبودی. چه می دانی تو را با همین عملش به من پیشکش کرده که دست از شادی بردارم یا همین را فردا علم کند به عنوان سند تاریخی در دادگاه مطرح کند.
. ومی خندد. حالا که به پاییم نوشته شده تمام شده لا اقل آش نخورده دهن سوخته نشود. از نظر من اشکالی ندارد. می گویم اینجا ماندن من تقصیر برف است نه سمیرا وتو خیلی بد فکر می کنی .کلا هردوتان به هم اعتماد ندارید.من هم مامور جدا کردن حریم مویی حق الناس وغیره نیستم.همین الان تو خودت گناه سمیرا را شستی واصلا شادی را برای چی فرستادی برود تو که اینطور فکر می کردی.
بریده ام دوتایی شان به درک واصل شوند.مدارک را پرت می کنم روی میز و زیبا را صدا می کنم.
این مرد جنبه یک لبخند را هم ندار
.محمد جلو می آیدپشت سر من می ایستد و نرم می گوید منظوری نداشتم گلی من وتو که می دانیم .
موجی ملایم وخوشایند مانند طعم شور ودلنشینی از پشت گردنم آرام به سمت کمرم می رود آنجا می پیچدو پایین می رود تا پشت زانو .پاشنه پام. طعمی دور فراموش شده ودلپذیر.پس شیطان هم حضور دارد! به سرعت بر می گردم نگاهم محمد را پرت می کند مانند یک ضربه. دستهایش را بالا می گیرد می پرسد چی شد؟ یک دفعه؟
می فهمم دعوای سمیرا وشادی سر چیست . می فهمم ایستادن یک مرد پشت سر آدم چه لذتی دارد. شیرین و منحوس.
جواب می دهم هیچ چی. چی باید بشود.( این خواهر من چه دید موشکاف و دقیقی دارد .معنی زن پسند را هم می فهمم.)
کم نمی آورم .هیچ چی منظور شما را نمی فهمم. من وشما چه چیز را باید بدانیم ؟
اینکه بین من وشما تا امروز هرگز داستانی وجود نداشته .
بلی نداشته. ودر دل می گویم تا امروز که نداشته.
زیبا خواب آلود وآشفته می آید . معلوم است با حکیم داستانی داشته. به محمد نگاه می کنم نگاهش شوخ است. دلم برای زیبا می سوزد آسایش ندارد. می پرسم زیبا من کجا باید بخوابم؟
محمد جواب می دهد سوییت زیبا وحکیم را گفتم آماده وتمیز کنند. به اطراف اشاره می کند منظورش دوربین هاست.
زیبا آماده است؟ زیبا می گوید بلی همه جا را شستیم . تمیز کردیم.
روی تخت راعوض کردی ؟ زیبا می گوید بلی محمد می پرسد چه رنگی انداختی؟ زبیا جواب می دهد صورتی محمد می گوید گلی خانم صورتی دوست ندارد عوض کن . سبز برایش پهن کن. زیبا به سادگی می گوید چشم .می رود.
چقدر مسلط رفتار می کند جوری که هم حس من رافهمیده و هم هوای زیبا را دارد. حالا اگر من بودم یا ناراحت تا صبح روی بستر صورتی زیبا وحکیم می خوابیدم یا داد قال راه می انداختم.
از دهانم نمی دانم با کدام فکرم می پرد بیرون. شما کجا می خوابید.
ابروهایش را بالا می اندازد. معلوم است سوال دارد ؟ وادامه می دهد در سوییت زیبا اینها !!!
بزرگترین انار ظرف را پرت می کنم طرفش.
می گوید تیر اندازی نکن تسلیمم. پرسیدی جواب دادم !!

اسکارلت قسمت 7

این داستان را از اول بخوانبد।

خداوندا مرا آن ده که آن به
ادامه داستان اسکارلت
الا یا ایها ا لساقی ادر کسآ و ناولها
که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
.نفس می گیرم وادامه می دهم. سمیرا همه چیز تمام است جه عیبی می توانی رویش بگذاری؟ حتی اضافه وزن هم ندارد. تنها جرمش این است که سنش بالا رفته مگر سن تو بالا تر نرفته؟
بلاخره زیبا کیف را می آورد..
نگاهم می کند. چند لحظه سکوت می کند .کاغذ ها را در می آورد. می دهد دستم (می دانم چیست. )
حق با شماست خانم ولی این . این را . این را چه اسمی برایش بگذارم.؟
تظاهر می کنم نمی دانم . برگه ها را می کوبم روی میز. تمام زنانگی ام را چاشنی یک لبخند می کنم .لبخندی که سلاحم است و می دانم کمتر کسی تاب نادیده گرفتنش را دارد. اضافه می کنم بازی است محمد؛ بازی خواستن ؛علامت اینکه سمیرا دوستت دارد؛ می خواهدت. ودر دل می گویم چه خواسته ابلهانه ای؟سمیرا در جنگی نابرابر می خواهد بر شادی پیروز شود .شادی یعنی جوانی . سمیرا بی چاره چطور بر پیری می تواند چیره شود لا بد با گیاهخواری؟ بد هم نیست.این روش من هم هست. هرچند ساده دلانه است.
محمد چشم غره می رود. چه اظهار علاقه خشنی!! چه ج و ر ی این به سرت زد ؟ خودم برات می خوانم گوش کن. حرفش را قطع می کنم
.خواندن آن نامه خطری است.لبخندم اثر نداشت
حیف هدرش دادم.
. این جمله را گوش بده وبعد بخوان . همش برای خواستن تو است چه مفهوم دیگری می تواند داشته باشد. نتیجه اش این است.
نه خیر دختر عمه می خواهد :من را کنترل کند مثل یک بچه برایم راه وچاه تعین کند. برده وار تحت کنترلش باشم.با عقاید وباورهای ایشان کاملا هم سو باشم.
چشمهایم راگرد می کنم .مرد برده زن در این جامعه؟ معلوم است چی می گی محمد؟ میشود؟ کدام مرد برده زنش شده که تو دومی باشی؟ دوران خوابگاه و دانشجوییت یادت رفت در سختی ها تلاش ها چه کسی همراهت بود؟ هم دردت بود سنگ صبورت بود؟
تمام شد مرثیه خوانی.سه چهارسال حالا پنج سال آنجوری بود بیست ودوسال بقیه همیشه در بهترین وضعیت بود. بعد من این بازی راشروع نکردم خودش شروع کرد.
شما چرا پای شادی را به زندگیت باز کردی. این انگیزه شروع کردن سمیرا است.
به سمت میز می آید برگهای کاغذ آشفته روی میزولو شده اند مرتبشان می کند .در یک حرکت سریع همه را از دستش می کشم. و می ایستم دستم را پشتم می برم.ولبخند را بکار می گیرم.
یک لحظه می ماند. دستهایش سرگردان روی هوا خالی شده . نگاه پرسشگرش روی من به نگاهی شوخ مبدل می شود.لبخندم را تحویل می گیرد. به آرامی دور می شوم.
گلی! عجب بابا. پس تو اینها را دیده ای وحالا خجالت می کشی .ولی من حتما خودم، بند به بند . تبصره به تبصره باصدای بلند برایت می خوانم تا شرمنده باشی از این جانبداری یک طرفه . صبر کن.
سمیرا را خوب می شناسی . سوالت را جواب می دهم . چرا پای شادی به زندگی من باز شد؟ سمیرا دوست خوبی هم نیست دلیلش بودن تو اینجاست . بی چاره عمه الان از نگرانی جان به لب شده.
اس ام اس زدم . رسیده ام .شب می مانم.
حد اقل زنگ می زدی .
با کدام تلفن. ؟شما حرفت یادت نره. واقعا برایم جالب است که چه دلیلی برای مردود شدن سمیرا می آورد.
می نشیند .مستقیم نگاهم می کند. حاج آقا . همین تغییرات سمیرا را عاصی کرده.
خانمی که من بیست وهفت سال پیش با او ازدواج کردم این سمیرا الان نبود. مهربان و آرام ، خندوخوشحال بود زنی که اعتماد به نفس داشت. پشتش ایستادم با به اینجا رسید. چندزن در ایران از امتیازات
سمیرا برخوردارند؟ نفوذ من به اینجا رساندش . این همه زن تحصیل کرده هست چرا سمیرا این موقعیت رادارد ؟ ودیگران ندارند؟ پله پله بالا بردمش .مگرنه؟ چرا خوشحال نیست .آرام نیست . مسلمان هم نیست می دانی چی می گوید ؟
کارهای تو من را دیوانه کرده تا بهت خیانت نکنم آرام نمی نشینم.
می گویم شما زن مسلمانی مومنی این حرفها بد است .جواب می دهد: اصل اظطرار وجود دارد دارم دیوانه می شوم در زمان اظطرار گوشت مرده را
هم می توان خورد حرام نیست. گناه محسوب نمی شود.
خنده ام می گیرد می گویم شوخی کرده دعواست دیگر نقل ونبات خیر نمی کنند.
سرش را تکان می دهد ومی گوید خوب این همه جراحی زیبایی برای چیست . می دانی چند جراحی انجام داده تمام بدنش جای بخیه است . گلی من می دانم ؛پزشکم .وقتی پوست را می برند .جدا می کنند تمام اعصاب حسی بریده می شود و رشد نرون های عصبی اگر صفر نباشد نزدیک به صفر است و این را من متاسفانه می فهمم . پوستش کرخت است.مثل اینکه یکی از این مجسمه های پشت ویترین همسرت باشد وتظاهر کند. اقلا مجسمه ظاهر وباطن مجسمه است. ولی این مجسمه در حال بازی کردن نقش. برای همین عصبی است . بهانه می گیرد من راشدید کنترل می کند انگار من جوان بیست ساله هستم وباور کن قبول دارد که هستم. در واقع ایراد از خودش است وبرون فکنی می کند. اصلا این شادی نه اولین مورد بود ونه جدی از این شادی ها زیاد در زندگی من آمدند ورفتند آب هم در دل سمیرا تکان تخورد .سمیرا شادی را جدی کرد . من مردی را نمی شناسم که از این شادی ها در زندگیش نباشد. آنها هم زن دارند . هیچ زنی را ندیدم اینقدر آبرو ریزی کند .بیاید وببیند با آبرو وحیثیت من چه کار کرده.این ابرو را که دیگر باهم ساخته بودیم آبروی من آبروی خودش بود . نبود؟ کسانی که مارا می شناسندنمی گویند این زن چرا اینطوری می کند. به زن ذلیلی معروف شده ام.همه دنیا را گشته است. با خودم . وهمیشه در حال زهر کردن همه چیز به من بوده. از سر صبحانه دعوا راه انداخته تا آخر شب. این همه هزینه می کنم که استراحت کنم سفر کنم . همش را زهر مارم می کند. همین آخرین بار بهترین رستوران رفته ایم بهترین برنامه را دارد. با یک عده که من را می شناسند سر شام می گوید برویم .نمی شود که من آنهمه آدم را ول کنم بیایم . رفته توی دستشویی گریه کرده مردم که خر نیستند می فهمند.می گوید تو آخرت من را خراب می کنی. بعد می گوید همین شادی وقتی تو نیستی چه کار می کند. می گویم خانم نگو اگر راست باشد که غیبت است اگر دروغ باشد که تهمت است از تو می پرسم گلی ؟آخرتش را من خراب می کنم یا خودش ؟ چند بار تا حالا به خود من ویک زن شوهر دار تهمت زده و این را که باید خوب درککنی .
آخرتش فقط با نماز اول وقت تظمین می شود و دگم بازی های الکی.معلوم نیست شتر است یا مرغ؟ خانم شما اگر مسلمانی من خلاف شرع که نکرده ام . از زن امام و پیغمبر هم که خونت رنگین ترنیست .
دیگر بد جوری می رود روی اعصابم. می گویم تمام کن محمد دل پر دردی داری .همه دارند. سمیرا حوزه درس خوانده همان موقع که نمی خواستی آفتاب مهتاب رویش را ببیند این عقاید را به خوردش دادی آن موقع که شکل می گرفت .حالا عقایدت درست یا غلط عوض شده است چه انتظار بی موردی است که مایو بپوشد بیاید لب ساحل جلو آدمهایی که هر کدام ممکن است فردا به محل کارش بروند.یا قبلا رفته اند. با حاج خانم بیکینی پوش روبرو شوند .سمیرا ریا بلد نیست . مومن است
خوب گفتی گلی .در مورد اصل اظطرار هم مومن است. در مورد غیبت وتهمت چه طور؟آنرا مومن نیست؟
سرم دارد کم کم سوت می کشد. جواب می دهم هرآدمی خط قرمز هایی برای خودش داردشما دچار تحول شدی او نشده معیار هایت عوض شده.بقول معروف بازمان پیش رفتی. او نرفته.
زبان تیز شما زنها ! کنایه ات مشهود بود.من هر کاری بکنم حق الناس را رعایت می کنم. خدا از حق الله می گذرد از حق الناس نه.
می پرسم چه حق الناسی را زیر پاگذاشته یا می تواندزیر پا بگذارد آن بنده خدا؟
همین ابرو ریزی ها همان تهمت ها که خودت هم در امان نبودی. چه می دانی تو را با همین عملش به من پیشکش کرده تادست از شادی بردارم یا همین را فردا علم کند به عنوان سند تاریخی در دادگاه مطرح کند.
می گویم اینجا ماندن من تقصیر برف است نه سمیرا وتو خیلی بد فکر می کنی .کلا هردوتان به هم اعتماد ندارید.من هم مامور جدا کردن حریم مویی حق الناس وغیره نیستم.همین الان تو خودت گناه سمیرا را شستی واصلا شادی را برای چی فرستادی برود تو که اینطور فکر می کردی.
بریده ام دوتایی شان به درک واصل شوند.مدارک را پرت می کنم روی میز و زیبا را صدا می کنم.
این مرد جنبه یک لبخند را هم ندارد

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

پرنده بهشتی


این داستان را از اول بخوانبد.

۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

مسیر دگرگونی عشق اسکارلت 6



به نام مهربانی که منشا نیکی ست واز سمت او جز نیکی نیست
محمد در سکوت با غذا بازی می کند مشخص است که منتظر تمام شدن شام من است. فرصت می دهم که اوهم افکارش را مرتب کندو خودم را آماده می کنم تا با تمام وجود از سمیرا جانبداری کرده جوابهای آماده را در ذهنم را بکار گیرم.
. به خودم قول می دهم عصبانی نشوم .حرف بی فکر نزننم . بار کلمات را حساب کنم .از معنی هر کلمه نهایت استفاده را ببرم . امیدوارم. امتیازی را هدر ندهم. روی مبل نرم چرمی سرخ ؛ رو به چشم انداز می نشینم.
محمد به سمت کمد می رود برای خودش نوشیدنی می ریزد تعداد شاخهای من به چهار عدد می رسد! . از من هم می پرسد! من آب را ترجیح میدهم . بدم نمی آید ولی به هوشیاری ام شدیدا نیاز دارم. می پرسد چای هم که دوست نداری. زیبا میوه میآورد.و از او قهوه فرانسه میخواهم
. محمد با خنده می گوید کافی شاپ تشریف اورده اید؟
می گویم بلد است.
مدارک را می خواهد رو کند که باعث آبرو ریزی است آنهم از یک وکیل مثل سمیرا که اینقدر بی پروا باشد. کارهایی که برای مردم غربیه می کرده برای محمد هم بکند. ای کاش کمی آهسته تر می رفت.
می گویم: الان کیف به جه دردت می خورد؟
- باید چیز هایی را ببینی.
من مدرکی همراهم ندارم. گفتگو ؛ مذاکره ؛ جنگ هرچی می خواهی اسمش را بگذاری باید برابر باشد من الان به چی باید استدلال کنم. چه مدرکی نشان بدهم در جواب شما.
نمی توانم بگویم همه را دیده ام تازه خیلی هم در تعدیلش تلاش کرده ام اگر چیزی را که من خوانده بودم تو می دیدی چی می گفتی!
او ومشاور روانشناسش و معروفش یک طرف، و در طرف دیگر محمد و وکیل متشخصش ؛ و آبدیده اش ،جنگ را شروع کرده اند . جنگی بی برنده
. مردم عادی چه اختلافهای ساده ای دارند.!
با دقت نگاهم می کند؛ با نیمه دهانش می خندد یک لبخند کج مفهوم خوبی نباید داشته باشد .
پس برای مذاکره و گفتکو وجنگ آمده ای؟
فکر می کردم خیلی خوب جواب دادم ولی خراب کرده بودم. بهترین راه این است که صادقانه عمل کنم.
- خوب من با سمیرا صحبت کردم با دستم بالا را نشان میدهم و لال می مانم.
-یک مکالمه دو سه ساعته؟ان بالا بی خود نبود یخ زده بودی! شما دو نفر عقل ندارید یا این را باید باور کنم . یا بپذیریم که خیلی زرنگی می خواهی نشان دهی . دستم را با لا می اورم که کافی است.همین اول دارم داغ می کنم. در کل آدمی نیستم که بتوانم یک گفتگوی صلح آمیز با کسی به خصوص محمد انجام دهم.
می توانم سوال کنم چه نفعی برای من دارد حتما حق المشاوره می گیرم.؟

همین اذیتم می کند دختر عمه. حق المشاوره را خانم دکتر مشاور می گیرد . شما این وسط چه کار می کنی ؟ کنجکاوی وماجرا جویی آدم را در این هوا روزگارمی کشاند بیرون شهر؟ سومین انگشتش را تا می کند. کسی دارد از شما سواستفاده می کند. نامردی است. حد اقل در این فصل.
زیبا کیف را نمی اورد. سکوتم راحفظ می کنم. اقلا خراب نمی کنم.فکر می کنم فاتحه عشق خوانده شده اینجا همش حساب کتاب است .چه انتظاری داشتم این آخر یک ماجرای عاشقانه است.
می پرسم: این آخر یک ماجرای عاشقانه است؟
پس این آخر یک ماجرای عاشقانه است!!

شما مردها می دانید چه می خواهید؟ می دانید چی نمی خواهید. محمد انتظارت از زندگی زناشویی ؛ در کدام کادر قرار داشته که فراتر رفته؟
چی بوده که بر آورده نشده؟ اصل هدفت را از تشکیل خانواده به یاد داری؟ آرمانهات ؛ معیار هات کجا رفتند؟ وقتی جوانتر بودی بهتر فکر می کردی این دیگر کدام بحران است ؟بحران حساب کتاب بد جوری هر دونفرتان را گرفتار کرده
می گوید کافی شاپ تشریف آورده اید. یا دادگاه؟جوابش را بالبخند میدهم.
اینجا دنبال یک فامیل هم خون ؛ یک عاشق بی قرار سمیرا می گردم

– شماهم راه ورسم اینجا را خوب بلدی بگرد اکر چیزی ازعشق را سمیرا باقی گذاشته باشد پیدا ش می کنی..
من برقی در نگاهی دیدم.
نگاهم می کند. برای دیدن شما بود. با گرمکن چقدر ساده و زیبایی
متشکرم . نشان دادی شایسته لقبت هستی! زبان باز ترین دکتر آسیا
. به زیبا میگوید کیفش را بیاورد. با تاکید . به زیبا علامت میدهم

شوق بار آمدن سوی توام هست اما...........اسکارلت 5

نمی دانم چی بسرم آمده که اینها اینقدر شلوغش کردن. من فقط مثل همیشه که.یک مسئله ای زیاد ناراحتم می کند سعی کرده بودم نشنوم به درونم پناه ببرم .تجسم کنم آنچه را دوست دارم پیش می آید. بعد از مدیتیشن به خواب رفته بودم .وسرما هم بی تاثیر نبوده. خیلی وقتهای دیگر هم این کار را می کنم مثلا وقتی با اتوبوس سفر می کنم تجسم می کنم در رختخوابم هستم .و همان جایی که دوست دارم وبه همان کسی که دوست دارم آرامش می گیرم .می خوابم همین.
زیبا می آید واین بار یک دست گرم کن زرشکی دستش است که می گوید مال لاله دختر سمیرا است وخوب این بهتر است. می خواهم بروم بالا و کنار شومینه بشینم سرگیجه مطبوعی دارم که یاد دوربین ها می افتم .وهمان جا کنار استخر سرپوشیده می شینم .اگر اینجا دوربین نداشته باشد . زیبارا صدا میزنم یعنی آیفن را می زنم ومی گویم که گرسنه هستم جواب می دهد آقا گفته شام را در سالن کنار استخر می خورد والان هم حکیم(شوهر زیبا) و پدرش میز می چینند.
بارها آنجا مهمانی استخر بوده وبالا نرفتیم همانجا شام ومعمولا ناهار را سر وتهش هم آورده بودیم سالنی نیمه شیشه ای وگرد بود که پنجره اش رو به دریاچه است و در تابستان آفتاب خوبی هم دارد وبرای مهمانی های کوچک زنانه بهترین انتخاب بود. به طرف در سالن می روم .محمد بلند می شود ویا الله می گوید. خنده ام می گیرد. به یاد می آورم که او یکی از ده مرد زبان باز وزن پسند کل آسیاست!!!! این راخواهرم می گوید!
وپس از اضافه می کند .البته رن ذلیل ترین مرد ایران! ازاین یاد آوری دلم فشرده میشود. سر میز می نشینم و به محمد نگاه می کنم .بدون مقدمه می پرسم.محمد تو که خوب بودی چرا اینکار را کردی چرا بد شدی؟
حکیم راصدا می کند .می گوید شام بیاورد. . جواب نمی دهد می گوید گلی چه فکری کردی توتراس ماندی؟
با سمیرا حرف می زدم تلفن که قطع است موبایل هم آنجا آنتن می داد. چه کار می کردم؟
دیر رسیده بودم یخ زده بودی
به همین آسانی؟ شلوغش کردی خوابم برده بود.
پس نزدیک سه ساعت خواب بودی.تو آن سرما خدا می داند چند درجه زیزصفر. سابقه صرع نداری؟
شوخیت گرفته ؟
شام بخور .مرسی حرف بعد از شام تا صبح شما امشب نخوابی بهتره.
بعد تاصبح چه کار کنم؟
من حرفهام را می زنم شما گوش می دی والبته ضبط هم میشود.
بد شدی محمد خیلی بد
دوستت خیلی تعریفم را کرده
سمیرا چیزی نگفته مشکلش این است تو را دوست دارد.و توهم بهش می دانی که خیانت کرده ای.
محمد به منظره بیرون چشم می دوزد. یک لحظه شک می کنم به دیدن برق اشک در چشمانش.
شامت را بخور امروز دز خانه من پذیرایی نشدی ، من شرمنده ام. راستی تو هنوز فقط علف می خوری؟
هیچ وقت فکر نمی کردم شبی مجبور باشم تنها بامحمد شام بخورم آنهم در این برف وجلو این چشم انداز زیبا( به قول مادرم : هرچه نصیب است همان می دهند گر نستانی به ستم می دهند.
به سختی نگاهش را از بیرون می گیرد .می گوید همه چیز را می گویم همه چیز را..............