
گلی به چی فکر می کنی. سکوت علامت رضاست.
نه علامت فکر است
من شش روز دیگر ایران نیستم این که دیگر فکر ندارد. چقدر به خودت سخت میگیری نکنه تن سعیدقراره تو قبر بلرزه؟,,
نه تن سمیرا در خانه اش می لرزد.
آن که در هر صورت فردا پس فردا دمار از روزگارت در می آورد. این بار وقتی بهش می گی کردم خوب کردم. حرفت راست است . اقلا آش را بخور دهنت که در هر صورت می سوزد من هم مثل تو.
به شادی چه می گویی؟
اون تو این خطها نیست. از کجا می فهمد؟
سمیرا بهش می گوید.
در هر صورت سمیرا بهش میگوید اگر بخواهد بگوید از نظر سمیرا تا همین لحظه هم همه چیز محرز است.
نمی شه این زیبا چه می دانم حکیم اینها.
هرچی از عصر قر قره کردند باز هم می گویند.همه را باید راضی نگه داری ؟ چه ربطی به آنها دارد؟
نمی توانم راحت نیستم.
ای بی عرضه نکنه بعد از سعید اولین باره . واقعا با خودت با جوانی ات این کار را کرده ای؟
جواب نمی دهم فکر می کنم آخر چه طوری. ومی گویم آخه چه جوری نمی شود. نخیر.
به سادگی نگران نباش. شرایط را بگو .
چه شرطی؟
شرط ضمن عقد.
عقد؟ نکنه جدی گرفتی؟
معلومه جدی دارم میگویم من که کار خلاف شرع نمی کنم. حرامی ؟
چیرا حرامی ؟ اصلا شرط من برگشتنت سر زندگی ات است. قبول داری یا علی . نداری که نه. سمیرا داره دق می کنه همش جیغ می کشه.
برگردی سرخانه ات. پیش سمیرا باشه قبوله. قبول اگر
شرط غیرقابل انجام صحیح نیست. من شرط هایم را می گویم مهریه در شئونات شما هدیه یک قرآن و این شیشه آب که مهرحضرت فاطمه است .مدت قرار داد شش روز از امروز مدت عده راهم می بخشم.
نمی شود. شرطم را قبول می کنی. وگرنه نه نمی توانم.
نکنه تو واقعا داستان ازدواج من با مادر بزرگت را باور کردی. گیرت سر سمیرا نیست.
آنهم هست.
نه آن قصه است که بابام ساخت مادرم به بازی بچه ها و امد ورفتها وسواس نداشته باشه.
خدا رحمتشان کند. دایی جان راسنی هم نداشتند،تنوع طلبی تو هم به ایشان رفته.
نه من بدترم!!! او عاشق شکوه بود سربسرش گذاشتند رفت براش از یتیم خانه یک شوهر سوری هم جور کرد.تا همین پنج سال آخر که از پا افتاد ونشد از خانه بیرون بره هم هواش را داشت.همه چیز هم براش گذاشت مطابق مادرم.
قبول کن نترس آب از آب تکان نمی خورد. نظم دنیا هم به هم نمی ریزدو هیچ خبری هم نمی شود. فردا هم جایزه نجیب ترین راهبه پیر را نمی دهند که بگذاری سر طاقچه خانه ات. فردا فقط محاکمه در پیش است .دادستان و قاضی را سمیرا خریده. همه فامیل را از همین الان بر ضد من وتو پر کرده.
تردید دارم بعد فکر می کنم :واقعا چرا نه! من باچی می جنگمم! با یک مشت شعار.کسی که در زندگی اش اینهمه ایستاده؛در این موقعیت چه تصمیمی باید بگیرد؟ تکلیف من را روشن کرده. حد اقل اینهمه روراست است که سر کارم نمی گذارد. شش روز نه بیشتر برای یازده دقیقه.!!حالا گلی خانم چه می کنی؟ زندگی فیلم هندی نیست. اینجا را محمد حق دارد باید در هر صورت خودت را آماده کنی برای فردا که همه مدعی العموم هستندو حتما محاکمه می شوی. گرفتیم الان گفتی نه. آش همان است کاسه همان . بعد هم نباید فکر کنی. من خودم را برای زندگی سمیرا باج می دهم. بعد سمیرا بفهمد. بیاید از تو تشکر کند. این خبرها نیست امشب هم یکی از شبهای زندگی ات است ونه لزوما شبی سرنوشت ساز . تمام اشتباهات بیست وهفت سال زندگی زناشویی محمد وسمیرا راهم یک شبه نمی توانی حل کنی. خدایا این داستان چرا به اینجا رسید من نمی خواستم. وخدا می داند که من نمی خواستم داستان به اینجا بکشد. خودش مثل همیشه داستان را می سازد نه آنجور که ما می خواهیم همان جور که او می خواهد خوب حق انتخاب هم داریم. و این انتخاب همین جا روی می دهد در همین لحظه . من همیشه همین لحظه را زندگی وتجربه می کنم نه دیروز را ونه فردا را.
می گویم باشد ولی من زیر با ر هیچ تعهدی نمی روم حتی برای شش روز.
_ یعنی چی؟
یعنی اینکه یا زنگی زنگ یا رومی روم.یاهمه تعهدات یا هیچ چیز.
_نمی فهمم
_ اینجا بمان می فهمی.
_تو باید راضی باشی.جمله اش را به زبان آوردی. تمام شد.
_برایم آسان نیست باید بفهمی هیچ قولی نمی دهم و در عو ض هیچ مبارزه ای هم نمی کنم روالش باید طی شود. شاید امشب طی نشد شاید هم شد.
_ نوشیدنی دوست داری؟
_ می شود دوست داشته باشم. چرا که نه این هم روش. من به کاتا لیزور نیاز دارم.
برف همچنان در پشت گلیمهای پنجره می بارد.وتا محمد برود و به ساختمان اصلی (سمیرا) و سویت دنج, زیبا وحکیم والبته پیرمرد(گلی) . من با خودم تنها می مانم بی هیچ آیینه ای خودم را می بینم. اگر پدر محمد آن راست یا دروغ را درباره صیغه
ازدواج بین محمد و مادر بزرگ من سرهم نکرده بود.اگر محمد مثل امروز به این حرفها معتقد نبود؛ و من به جای سمیرا بودم
به نظر من داستان همین بود . الآن من جای سمیرا اعصاب نداشتم. محمد در چهار چوب شرع وعرف بارها زنان دیگر را تجربه کرده بود. من هم حوزه می رفتم یا این را نه استعدادم بیشتر بود و امکان داشت ویا زمان ایجاب می کرد حقوق می خواندم من هم در شانزده سالگی دخترم را شوهر میدادم . یک نوه داشتم . وهمه آن کارهایی که سمیرا انجام داده بود ومن تعجب کرده بودم انجام می دادم وحالا دشمن شاد . از سرزنشها و طعنه های خاله خانباجی هایی مثل خودم از آخرین شگردها ودستاویزها برای نگهداشتن؛ داشته هایم استفاده می کردم.الان سمیرا را واسطه کرده بودم و خانه را هم دوربین کار گذاشته بودم چه میدانم شاید این کار را هم می کردم هرگز در شرایط سمیرا نبودم.
و.........و ........ و..........
بس کن گلی چقدر فلسفه می بافی وتوجیه می کنی هنوز که کاری نکرده ای .ولی می کنی می دانم . ومی دانم که استفاده می کنی استفاده نمی شوی!!!!! اگر اینقدر شعور داشتی که اینجا نبودی الان در خانه امن خودت بودی . همین الان هم ازت





