۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

قصه ما به سر رسید

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید برای دیدن قسمت اول داستان به شماره یک اول وبلاگ مراجعه کنید।
متشکرم

زندگی باز می گردد آرام قسمت آخر

این داستان را از اول بخوانبد।? ولی حالا از مد افتاده ! مگه نه مامان ؟
ای دمت را ببرند بچه! زنگ بزن تاکسی دیر شد । هنرپیشه ها از مد می افتند । آدمها هم از مد می افتند ।
. رو به مهناز می کنم؛ برو هاله را صدا کن الان عزیز عروسها را جمع می بندد به هوای زن دایی نکنه هاله بخودش بگیره. برو هاله را بکش بیرون .
مهناز بدو می رود، می رود هاله را صدا کند . وصدایش می آید که تعارف می کند واحوال عزیز را می پرسد. وبه هاله می گوید گلی کارت دارد.
هاله جان تو را خدا این روشا را راه بنداز برود .دیر شد
جواب می دهد :گلی جون زنگ زده تاکسی .
می پرسم تو سالاد الویه درست کرده بودی ؟
نه ! هول می شود. گلی جون کسی به من نگفت . می خواین الان درست کنم؟
می گویم ولش کن خودمانیم دیگر همین سالاد بس است ماهی ها را می چینم تودیس ومی گذارم؛ گرم بماند.برنج را می خواهم بریزم.
صدای هاله است ؛ چی لازم داریم شرمنده کارها همش با شما بود، من چه کار کنم.؟
جعبه بگیر وبنشون را باید بدهم دستش نرود تو اتاق ؛ از آن موقع هاست که؛ عزیز کنترل زبانش دستش نیست شر به پا می شود. فکرم به جایی نمی رسد ای کاش پی همان سالاد الویه را گرفته بود. می پرسم کوکو رادرست می کنی ؟
می گه چشم گلی جان . خوشحال می شود به من کمک کند کلا دوست دارد با من نزدیک باشد . واین یخ وجود من ؛ نمی دانم کی آب می شود ؟برنج را سبزی می زنم . ودم می کنم . مهناز که، می آید می پرسم: این نمی خواهد برود ؟
فهمید تو هستی بد می شه جلو نیای می دانی از چه نظر که. جلو مامان اینها مشکوک می شوند. دم کردی برنج را خوب من دم می کردم.
نگاهش می کنم جلو هاله ، چشمهایم را تنگ می کنم و میگویم : هاله این مهناز عاشق محمد است چوبش را سمیرا برای من بلند کرده؛می بینی ؟ تو برنج دم می کردی کی پیش محمد می نشست؟ بز مجه؟
عاشق جوش آوردن مهنازم ولی این بز مگر جوش می آورد؟ اصلا کم نمی آورد بد حرفی نمی زند.
پیش بند را باز می کنم .مهناز در نهایت خونسردی جواب می دهد : عاشق محمدم . عاششق و لی جه فایده مار روش خوابیده ،با گوشه چشم به من نگاه می کند؛ دستم را می خواند.
هاله ریسه می رود.
از معجون مهناز یک سری می ریزم وبا شیرینی به سالن می برم .سلام می کنم ومی گویم این معجون ساخت مهناز است سینی را روی میز می گذارم و استگان عزیز را می گذارم کنار دستش. بفرمایید عزیز، شما بفرمایید مهرداد خان
این بار دوم است که خط قزمز محمد را رد می کنم و مهرداد صدایش می زنم
. می خند د وتشکر می کند ولحنش ملایم و طنز آلود است وبه خودش اجازه می دهد؛ سر تا پای مرا برانداز کند سیندرلای آشپز خانه را.
گلی جان اصرار دارد من رابا اسم شناسنامه ام صدا کند. مشگلی نیست! امشب شام دستپخت شماست دیگه ؟
اگر شام می مانید زنگ بزنید سمیرا وبچه ها هم بیایند. مامان خوشحال می شنود .
روشا صدایم می کند ؛ عذر خواهی می کنم بیرون می آیم
تاکسی آمده می روم پایین سوارش کنم .به راننده می گویم . سر ساعت برو دنبالش. وبر گردانش اینجا .
شماره ماشین را یادداشت می کنم.
می خواهم بالا بروم که جلو در آسانسور به محمد روبرو می شوم کمی جا می خورم خداحافظی کرده ودنبالم آمده .می گویم شام می ماندید.معلوم است تعارف می کنم. سرم را بالا می گیرم وپشتم را صاف می کنم به نظر دستپاچه می رسد . چشمانش چیزی بروز نمی دهد نه خوب نه بد.
می خواهم صحیت کنم .
اینجا!؟ خیر است انشا الله

خیر اش را تو مشخص می کنی . دستش را جلو می آورد . به دیوار تکیه می کنم که عقب تر باشم .لبخندش گرم و محواست.
در پارکینگ سرد و یخ زده ؛ لرز می کنم. بوی ادکلنش گرم وشیرین است حس رخوت و خواب آلودگی را تداعی می کند سر انگشتان داغش را از کنار بینی ام تا نزدیک گوش وبلندای گردنم را به آرامی حرکت می دهد. یک لحظه سرش به جلو متمایل می شود ؛ طره مویم را پشت گوشم مرتب می کند.صدایش یک دست است . دستش را با نرمی عقب می زنم هر لحظه ممکن است کسی برسد.
بر می گردم گلک ؛ سمیرا تا آن موقع تکلیفش را یکسره کرده شادی را هم می گذارم کانادا . می خواهم به من جدی فکر
نشد محمد نمی گذارم حرفش را ادامه دهد. این قرار را نداشتیم تو شادی را می کذاری کانادا برمی گردی سر زندگیت پیش سمیرا شانه هایم را می گیرد و فشار می دهدو در یک حرکت . به سمت ماشین می رود
. پاکت بزرگی دستش است درش راباز.میکند یک بسته مخمل قرمز که خوب می دانم چیست قرآن دست نویس متعلق به مراسم عقد مادر شوهر عزیز. این دین من به شماست نیت کرده بودم نذر کرده بودم به توبدهم تو لیاقتش را داری . نمی گذاری خاک بخورد می خوانیش.
پارچه سرخ را باز می کنم صندق چوب گردو نمایان می شود دلم فرو می ریزد. همه دنبال این قرا نند که به مهرداد بخشیده شده وقتی مرتب جبهه می رفت ومی آمد قران عقد عزیزو مادرشوهرش یکی بود .عزبز بهش هدیه کرد. برای قدر دانی
.مال خودت است باید قبول کنی نخواستی بده به ایتام.قران موروثی را من به ایتام نمی دهم . پاکت را نگاه می کنم اوراق قرضه است بسیار زیاد. نگاهش می کنم نه محمد من خریدنی نیستم . به اینها نیاز ندارم. همان قران را می گیرم .صدایش را در نمی یاورم عزیز می داند؟
نه فقط ایرج می داند. می خواهم تا نیستم راحت زندگی کنی مثل لاله وسمیرا . روشا باید بهترین باشد
سر همان شرط دیگر؟ روشا یه اندازه خودش دارد بیشتر هم دارد.
چشمانش موذی می شود. بلی شرط .همیشه تورا می خواستم معلوم نبود همه می دانستند.
نیت من بوده قصد کرده بودم و باخدا پیمان بسته بودو شرایط فراهم شود . اینها را به دستت برسانم
شادی را گذاشتم آمدم صحبت می کنیم .
مطمئن باش هیج صحبتی نداریم .
سکوت می کند قصد کرده بودم و باخدا پیمان بسته بودو شرایط فراهم شود . اینها را به دستت برسانم
بعد می گوید: باشه می روم تا آبها از آسیاب بریزد ولی شادی را نمی برم وهمین جا بماند تا من برگردم اگر تصمیمت عوض شد زنگ بزن شادی را ببرم دلم برای شادی می سوزد
می گویم تصمیم من همین است شرطم هم بوده؛ باشد این مال من اوراق را هم قبول می کنم ولی محمد بر می گردد سر زندگیش. . به داد سمیرا برس. حالش بد است.
هر از گاهی از این بازیها در می یاورد. جدی نگیر قبل از رفتن دوست دارم یک دل سیر ببینمت. .و می بینمت.
نه محمد فکرش را نکن . تمام شد برو .
فعلا زن منی نمی بخشم تا سه ماه وده روز حق منی . می فهمی؟ حق من یعنی حق الناس مفهوم است دیگر .برای بعدش بعدا فکر می کنم.
نه محمد نه!!!
دیشب دست تو بود الآن نه دیگر قبل از رفتن می بینمت وبی برو برگرد
نه محمد فکرش را نکن.برای همین اوراق را می پذیرم تا ماجرا تمام شود. همه اش مال توست یا سمیرا هم سهم دارد؟
سهم سمیرا هر چه در گاوصندوق را شکسته و برداشته وآنچه از ملک وغیره به نامش است دستش است اینها به
او ربط ندارد. مال شخص توست . می بینمت .و می رود.
محمد صبر کن
محمد صبر کن
می ایستد در نور نیمه صورتش پیداست ونیم دیگر آن محو خیره نگاهم می کند.

دبشب خاطره شد تمام شد ؛ یک شب بعد از این مدت مثل اسکارلت در فیلم بر باد رفته زندگی کردم خرابش نکن . بگذار بماند برای من وبرای تو برای روز های پیریمان تا بهش پناه ببریم .اگر ادامه بدهیم زندگی هر دومان به هم می ریزد مال تو از این هم بدتر می شود.چه اصراری داری بهم بریزی این خاطره از آهنگ هتل کالیفرنیا را . بگذار بماند . ما آینده ای با هم نداریم .نمی گذارند داشته باشیم . مگر یک رابطه پنهانی . و عواقبش . سمیرا همین الان دنیا را به هم ریخته یس است.
خیره نگاهم می کند ؛ چشمانش را می بندد . می چرخد وبا سرعت به سمت در خروجی می رود .
من هم پاکت را در صندوق عقب ماشین می گذارم و. نفس بلندی میکشم می روم.

.
پایان

۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

محمد می آید 17

این داستان را از اول بخوانبد।نمی ارزید مهناز اصلا نمی ارزید .هیچ وقت نمی ارزد . مایه نباید بگذاری جز برای ایرج . هیچ مردی ارزشش را ندارد. من هم فیله بودم مرده وزنده ام صد تومان. فرق نمی کرد همین داستان اینجا جریان داشت فرقش اینه که الان دلم نمی سوزد . داد هم نمی زنم.و روشا را صدا می کنم تا مهناز تمامش کند
مامان حاضر شو برو . اینجا نمی شود دیر بروی.
می روم هاله سرم را برام درست می کند
بگو چشمت را هم بکشد .
ول کن مامان اونجا کسی این چیزها حالیش نیست.
صدای مهناز است
پس خاله بگو هیچ کس حالیش نیست دیگه .! خودت هم حالیت نیست؟. دختری مثلا، تر تمیز باید باشی.
روشا می رود
صدایش می کنم عزیز چطور است ؟ بی حاله دلم نمی خواد برم با این حال عزیز. با مامانی غر غر می کنند . گوش مجانی من وهاله راگیر آورده اند.
دارم آماده می شم دیگه . و می رود
.مهنار می گوید چه اصراری داری برود ؟
با همسن وسالهاش باشد بهتر است . تا نگران این مزخرفات باشد
.زیر چانه سمیرا و مامان وعزیز گوش درد گرفته از بس صد من یک غاز شنیده ؛خوبه هاله عاقله اظهار نظر نمی کند .
پس براش بهتر است نباشد. و دوباره صدایش می کنم
. بیا یک چیزی بخور روشا .
مامان آن پنجره را باز کنید. می آیم می خورم برایم نگهدارید. شب اینجا بمانیم . الان حلوا خوردم .
مهناز می گوید یادم رفته بود حلوا کره دارد نمی خوری آره ؟.با چایی عالی می شود ها ! چایی هم که نمی خوری ماندم تو با چی کیف می کنی ؟
کیف می کنم چه جور برام چایی قرمز دم کن .لیمو عمانی هم بنداز با عسل خواهر خوبم .
آره برای عزیز ومامان هم خوب است سنبلتیو بریزم با گل گاوزبان دیگه چی . ؟
همین زعفران و عسل نوک قاشق چایی هم زنجبیل هم یادت نرود کم ها.
دیگه آرامبخش نمی شود .
شادی آور که می شود.
به درد آقایان می خورد تقویت شوند نه مامان وعزیز !
مهناز اولش قراز بود برای من دم کنی فکرت جایی دیگر کار نمی کند؟.آن چیزی که من دوست دارم؛ که دلم می خواد شما که با چایی حال می کنید؟ مگر نه ؟ سر این هم کل کل می کنی.!
ترکیبش را مطمئنی بد نباشه براشون.؟
هر کاری می خوای بکن .
معجونت را درست می کنم. برا ی سرما خوردگی خوب است سر و کله ات حسابی به هم ریخته . وایسادی بساط سرخ کردنی هم راه انداختی .
موذیانه می گویم فلفل قرمز یک قاشق بزرگ بریز توش خوب می شود. یاد نوشیدنی گرمی که دیشب توی آب سرد زیبا بهم داد می افتم آنهم سوزان بود. چی داشت توش ؟ یادم نمی یاد. تلخ بود وتند ولی مطمئنم ال ک ل نداشت . ای کاش پرسیده بودم خیلی برام خوب بود.
مهناز می گوید گم شو یک قاشق هم مایه ظرفشویی می ریزم رودل همه پاک شه
بریز عالیه.
زنگ را می زنند. روشا با یک جوردلهره می گوید: بابای لاله است چه کار کنم ؟نمی خواهم من را ببیند با این قیافه دارم می روم بیرون.
. گفتم زود برو . گوش نکردی حالا یکی یکی می آیند. فکر کنم زود بره شام نمی مانه برو تواتاق آنوری زنگ بزن تاکسی. می شینن توسالن از هال یواشکی رد شو چادرت دم دست باشد.
هرچند می دانم این دیگر آن محمد نیست . ولی لازم نیست همه بدانند
هاله می اید دوتا چادر نماز دستش است .
مهناز به من نگاه می کند فکر کن با چادر بری جلوش .
همین کار را می کنم اگر بیایم جلو حتما با چادر می آیم.
قبول کن کل قضیه کمدی است.من وتو کی جلوش با چادر بودیم که دفعه دوم باشه . این هاله از ماهی های حوض هم رو می گیرد.
به هاله می گویم تعارف کن توسالن عزیز را مهناز می آورد پیشش.
هاله به حرف مهناز می خندد.
این را راست می گوید. صدای یا الله می آید سه بار پس هنوز یادش نرفته .
ماهی ها را سرخ می کنم .صدای حرفشان می آید ؛عزیز ناله می کند.
محمد می گوید عزیز حالت خوب است کجات درد می کنه؟ فشارت که فشار دختر پانزده ساله است .
مهناز چای می ریزد . روشا در آستان در ایستاده ادای محمد را در می آورد وبه جای او لب می زند ودستهایش را تکان می دهد.
مهناز ومن از خنده غش می کنیم. چایی را می دهد دست روشا روشا با شکلک اعتراض می کند . مهناز می گوید من ببرم یا مامانت مگه خواستگار است وببر دیگه .
روشا جواب می دهد هاله چکاره است پس .؟
می گم برو چای یخ کرد .تنبل
صدای سلام روشا می آید .صدای محمد :سلام گلی خانم . ای وای یک لحظه فکر کردم گلی است .ماشاالله
به مهناز می گویم: شکر خدا کور هم شده .بین من وروشا فرق نمی گذارد. عجب!!!!
کور نیست زبان باز است.
شاید هم سیاستمدار!
صدای عزیز می آید: . گلی بچه ام که آب شده . این زن تو سمیرا هم که باز شروع کرده گه زیادی خورده می دانی جلو هممون پای تلفن گفت به گلی دیشب پیشش خوابیدی چقدر مهرت کرده چه مدت قراره نگهت داره زنته مادر ناراحت نشی ها حرفهایی که لایق مادر وخواهر خودش است را بار گلی کرده.
صدای محمد: شما هم برای همین حالتان بد شده دیگر .
گلی از وقتی آمده از توی آشپزخانه در نیامده بچک . به چه رویی درآد .به زنت می گی جلو همه میاد دست گلی را می بوسه معذرت می خواد.
مهناز نطر می دهد : عزیز هم پاک از مخ خلاص شده سمیرا ودست بوسی؟
صدای بغض آلودعزیز: مثل آن دفعه که گفت هر چی زن بیوه تو تهران است آدرس مطب محمدتان را بلد است گلی چطور آدرس می خواهد.
صدای محمد که: قربان صدقه عزیز می رود بعد توضیح می دهد:که دارد می رود خارج از دست همین کارها وخیلی از کارهای دیگر سمیرا.
روشا می آید ؛می گوید: هه هه!! من را با تو عوضی گرفته . !!آلن دلون .
مهناز می گوید روشا آلن دلون را از کجا می شناسی خاله .؟! حالا که زمان انریکو و براد پیت واین حرفهاست خاله!!! واقعا که این کجاش به انریکو می خورد؟ برا زمان خودش شاید چیزی بوده حالا که پیره .

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

اسکارلت کم کم آرام می شود 16

این داستان را از اول بخوانبد।. قیاقه روشا ترسیده . رنگ پریده بغلش می کنم سرش را توی سینه ام می گیرم خودم احساس آرامش می کنم.
میپرسم شب دعوت نداشتی؟
با این حال عزیز؟
چرا نری لباسهات را آورده ام. و بر ای آماده کردن شام به آشپزخانه میروم.
می دانم تمام این بازیها برای این است که عزیز می خواهد سر از ما جرا در بیاورد. مهم نیست ااز زبان من وروشا نباشد از هرکه می خواهد بپرسد.
روشا دنبالم می آید چشمانش پر از سوال. می گوید مامان راست است راست می گویند ؟
چی را مامان اینقدر اینجا قصه و افسانه از دیروز سر هم شده که نمی دانم کدام را می گویی ؟
همین داستان را دیگر رویش نمی شود مثل دیگران باشد .
می گویم بعدا در باره اش حسابی صحبت می کنیم خانه خودمان در آرامش.
ماهی ها را آماده سرخ کردن می کنم. مهناز می آیدمی پرسد چه کار کنم.
آب برای برنج بگذار . . ادامه می دهم جی فکر می کنی مهناز این کارها چیه ؟ فیلمه شورش را در آورده اند. من واقعا نمی توانستم دیشب برگردم جراتش را نداشتم توی این برف . آن جاده پیچ وا پیچ.
می گوید بهانه است دیشب اصلا راه بسته بود می آمدی هم همین برنامه بود. بلاخره این گندکاری را سمیرا ندیده نمی گرفت باید یک جوری پای فامیل را .وسط می کشید. و خودش را تبرئه می کرد.دیوار کی از وکوتاهتر؟مامان را که می شناسی.
تازه هیچی نمی دانه
صدای مهناز محکم می شود گلناز مریضی خودآزاری داری مامان چی را باید بدانه।نمی دانه می خوای برو الآن عزیز را هم توجیه کن। نه اصلا براش توضیح بده ।
عزیز بهتر از مامانه می گه خوب کردی .
می خنده من هم می خندم. .وادامه می دهد مهم اینه که بلاخره بعد از هفت سال یک کاری کردی
می گم نه سال از مرگ سعید میگذره .بیست وپنج روز دیگه می شه نه سال.
ماهی تابه را آماده می کنم .
مهناز می گه زود نیست ؟
نه روشا مهمانه ناهار هم نخورده . جایی هم غذا نمی خوره گرسنه میره کرسنه بر می گردد.
پس کی می خواد بره؟ الان مردها میان که.
نمی دانم همیشه آنقدر دیر مره که تا می رسه زنگ می زنم برگرد. می گه اول از همه برم دانه دانه سلام علیک کنم آخر از همه میرم یک بار سلام علیک می کنم اول از همه هم میام یک بار خداحافظی می کنم.
سلام علیک هم کوپنی شده اینا دیگه کی اند؟
روشا کوپنی اش کرده می شناسی اش که.
نمی شد گلی به یک پلو خوروش رضایت می دادی ؟ این بوی ماهی را بعد از بوی حلوا راه نمی انداختی؟
بوی حلوا را که عزیز راه انداخت. مامان گفت ماهی بکیر برای شام که به همه بچسبه.
همه را هم خودب وایسا سرخ کن . فاطمه را هم زنگ می زد می امد .
تو برو بیرون بو نگیری . و هود را روشن می کنم.
من بو بگیرم مهم نیست الآن محمد میاد . تو بو می گیری .
این وسط عزیز ویتامین محمدش کم شد که چی بشه. تو هم که دست به نقد زنگ زدی بیا . اگر همه اش فیلم باشه چی فکر می کنه من ردیف کردم می خوام ماه به پیشونی اش ببینم. این مرد ها را که می شناسی فوری فکر می کنند چه خبره.
خوب فکر کنه گلی یک بار در زندگیت فکر کردی یک قدم تو جلو بگذاری برای بدست آوردن کسی؟
کسی یعنی محمد . آره دیگه در تمام عمرم قبل از دیشب اصلا به محمد فکر نکرده بودو بعد از این هم نمی کنم.
تو فکر نکرده بودی محمد که کرده بود.
اون به تمام زنهای دنیا فکر می کند. به مردی فکر کنم وبراش به خودم زحمت بدم بوی ماهی وحلوا نگیرم لابد الان هم بروم آرایش هم بکنم که در جا شوهر دو زن دیگر است؟
شوهر سه زن است!!!
باکفگیر می زنم توی دلش . پرو .... بعد خنده ام می گیرد عجب لعبتی تور کردم !! حال می کنی مهناز ؟
مهناز سرش را بالا می گیرد جشمانش را به سقف می دوزد و می گوید بد هم نیست!!وآه می گشد.
مهناز میشه رسما خفه شی؟ فکر کنم اشتباه شد تو دیشب آنجا می ماندی بیشتر خوش می گذشت.
این ایرج وا مانده اگر نبود آآآره من که مثل تو خر نیستم . تاج نجابت را روی سرت نمی بینم جایی گذاشتیش؟
حالا که ایرج هست. سمیرا هم هست خانم دکتر شادی نمی دانم چیچی مند هم هست.
آره غیر از همان آخری همه را می شناسم ولی خودم را سانسور نمی کنم مرد جذاب و خوش تیپ و..........
بس کن مهناز قرار نبود خفی شی। پولدار هم هست بقیه اش را هم می دانی
اوه.... اوه ......... داری حسودی می کنی .دیدی ؟می خواستم ببینم تو چی می گی برای من وتو که پولدار نیست برای اون سمیرای ندید بدید همه چی تمام است .بقیه اش هم تودیدی کافی است.
نمی ارزید مهناز اصلا نمی ارزید .هیچ وقت نمی ارزد . مایه نباید بگذاری جز برای ایرج . هیچ مردی ارزشش را ندارد. من هم فیله بودم مرده وزنده ام صد تومان. فرق نمی کرد همین داستان اینجا جریان داشت فرقش اینه که الان دلم نمی سوزد . داد هم نمی زنم.و روشا را صدا می کنم.که تمامش کند.
مامان حاضر شو برو . اینجا نمی شود دیر بروی.
می روم هاله سرم را برام درست می کند
بگو چشمت را هم بکشد .
ول کن مامان اونجا کسی این چیزها حالیش نیست.
صدای مهناز است پس خاله بگو هیچ کس حالیش نیست دیگه । خودت هم حالیت نیست। دختری مثلا تر تمیز باید باشی.روشا می رود
صدایش می کنم عزیز چطور است ؟ بی حاله دلم نمی خواد برم با این حال عزی।ز دارد با مامانی غر غر می کنند ।

می توان ایستاد 15

این داستان را از اول بخوانبد।

- .روشا زنگ می زند پول ندارد با تاکسی سرویس آمده ومی روم پایین پول راننده را بدهم وکیفش راهم از ماشین برمی دارم ولباسهایش را به دستش می دهم.
بالا که می آییم جو سنگین است. آمدن روشا شاید تغییری باشد
.برمی گردم به آشپزخانه ویک ماشاالله بلند می گویم کسی دست به شربتهای ولو شده رو زمین نزده. خودم را سرگرم می کنم، مثل همیشه که آزرده ام وبه خاطر می آورم اصلا نباید آزرده باشم . اندام بلندوباریک روشا در آستانه درمیبینم که صحنه غش عام را تماشا می کند. وچشمانش متعجب است. وگرسنگی از وجودش ساطع است. رو به مامانم می گوید چایی داریم ؟و مامانم جواب می دهد قوری را پیدا نکردم.!!
نگاه مبهوت وچشمان گردشده روشا به نگاهم قفل می شود. می پرسد سمیرا جون با شما هم حرف زده؟
می کشمش این سمیرا را. باید خودم را کنترل کنم . سه شماره میشمرم و بعد به سمت یخچال می روم پشت به همه تا نگاه وحشی ام را پنهان کنم
باشما حرف زد مگه؟ خانم .از ارامش صدایم جا می خورم.
نه زنگ زد سرکلاس بودم جواب ندانم.
دختر من است. می شناسمش بهتر از خودم رفتار او را پیش بینی می کنم .ولی رفتار خودم را نه . راست نمی گوید. حد اقل از مادرم بیشتر کنترل دارد . ماهی ها را بیرون می آورم . تا آماده کنم. نگاه همه را پشت کردنم احساس می کنم . صدای عزیز می آید مثل اینکه برای یک بچه قصه می گوید. مادر جان سمیرا باشوهرش دعواش شده اوقاتش تلخ است وعیب ندارد تلفنش را جواب بده .ولی حرفهایش ر همین ا گوش نده . بیا ببینم دم بریده چه خبرها .
صدای روشا لرزان است ولی کنترل دارد. دلم را آتش میزند. عزیز جان من دیگر با سمیرا کاری ندارم. ببخشید خیلی بی ادب است.
می گویم بعدا درخانه با هم صحبت می کنیم .
روشا می گوید نه مامان همین جا جلو همه من حرفم را می زنم. خاله مهناز شما هم گوش کن. مامان بزرگ اگر یک بار دیگر سمیرا جون حرفهایی همیشگی را تکرار کند یا یک بار دیگر مثل امروز حرف بزند به همین روی قبله جوابش را می دهم . من هم هرچه می دانم به لاله می گویم.
چه چیز را می داند این بچه؟ صدای مهناز را می شنوم بدون دستکش ماهی ها را می شورم. مثل یک تیک عصبی. اههههههههه خاله قسم نخور گناه داره!؛ سمیرا که قسم خوردن ندارد؛ اعصابش ناراحت است بیا چای حاضر شد. صدای عزیز است . نه مهناز حرف نزن ببینم چی می داند این دم بریده ؟!!
سکوت مامانم محکومم می کند او هم مرا می شناسد فکر می کنم من مگر چه جنایتی کرده ام جز اینکه شوهرم بی موقع مرده. . ماهی ها را ادویه می زنم . مهناز می پرسد گلی داری چه کار می کنی ماهی است نه مرغ.سیر اینجاست چه شامی داریم امشب.
عزیز دست بردار نیست مهناز حرف تو حرف نیار هنوز این فامیل بزگتر داره من نمردم که هنوز . برمی گردم نگاهشان میکنم زن برادرم معذب خشکش زده هنوز به این داستانها عادت نکرده. همه چیز را هم دقیق نمی داند معذب است ونگاهی هراسان دارد. فکر می کنم تلفن وصحبتهای سمیرا راهنوز هضم نکرده. سرش را باید گرم کنم مادرم که دهنش را باز نمی کند. سنگین برایش تمام شده. با نگاهم روشا را دعوت به سکوت می کنم. می فهمد.
گلی بس است؛ سکوت کافی است . باسکوتت فقط خودت را محکوم می کنی.نهیب خودم است. رو به عزییز می کنم. وبا آرامترین صدای ممکن می گویم : بلی عزیز حق باشماست. شما بزرگتر هستید. هر کس با هرکس هر خورده حسابی دارد . بیاید وحرفش را بزند ولی با روشا کار نداشته باشد روشا هم هیچ چیز بیشتر نمی داند .رو به خانم برادرم می کنم .بانگاهی مستقیم همان نگاهی که همه را لال ومیخکوب می کند. نگاه سر کلاس و لبخند را هم اضافه می کنم .هاله جان شما سالاد را آماده می کنی؟
دستهای چروکیده عزیز به هم گره می خورد. تمام صورتش سرخ است. دستهایم را می شورم . ومیگویم عزیز من توضیح می دهم.
سرم را بالا نگه می دارم دارم صلیب را حمل می کنم تا بالای تپه های ناصریه باید بروم بلکه امروز تمام شود فرقش این است که من گلی هستم نه حضرت مسیح . صدای خودم را می شنوم .یک هفته است سمیرا زنگ می زند . ولی حرفش حرف امروز نبوده. به من گفت می خواهد خصوصی با من حرف بزند رو به رو . برای اینکه کسی نفهمد گفت باغچه همدیگر را ببینیم . برای چهارشنبه قرار گذاشت. من هم رفتم وسط راه برف گرفت. نمی شد برگردم . رفتم آنجا منتظرم بودند . هرچه صبر کردم نیامد ولی محمد آمد. برف سنگین شده بود محمد نگذاشت برگردم .یعد فهمیدم سمیرا اصلا قصد حرف زدن و آمدن نداشته از صبح هم با پسرش .برق کار آنجا بوده تا اتاق خوابها را هم دوربین کار گذاشته .ظاهرا می خواسته من با محمد صحبت کنم. همین . من هم مجبور شدم شب را در سریداریشان بمانم جون همه جا دوربین داشت.
صدای مادرم است.آ نگوشه باغ طرف کوچه باریکه ؟ تو دیشب آنجا ماندی؟ تنها؟
می پرسم چه کار دیگری می توانستم بکنم .جلو دوربین های سمیرا؟
هاله نظر می دهد . جلو دوربینها که بهتر از ته باغ بود.
چند لحظه سکوت می کنم. سمیرا تلفن را قطع کرده بود موبایل هم نمی گرفت جز بالکن طبقه آخر . رفتم باسمیرا از همان جا صحبت کردم . ازبس سرد بود فشارم افتاد وسه ساعت توبالکن خوابم برد. توسرما زیبا می گفت یخ زده بودم.
عزیز گفت محمد کجا بود.
نبود رفته بود . حرفم را می خورم. تعجبم از این است که گوش عزیز درست می شنود.
کیفم را بر می دارم ومی روم بالکن سیگاری روشن می کنم وبه دیوار تکیه می دهم تا آنجا که همه می دانستند برایشان تعریف کردم بقیه زندگی خصوصی محمد است وسمیرا وشادی هرچند بعید می دانم قضیه شادی را ندانند.شهر را نگاه می کنم که از این بالا در برف غنوده.ازهوای برف نفس عمیق می کشم. یاد محمد می افتم چیزی در دلم میریزد. و البته به خاطر می آورم شرط بندیش را با ایرج بی غیرت.
سرگردان درمیان برف وخنکی مرطوبش در حسی میان زمین وآسمان با فکرم می روم باز به سمت دریاچه . بوی چوب سوخته شومینه؛ آهنگ هتل کالیفرنیا؛گلیمهای پشت پنجره و کرپ کشی سفید! ادکلن گران قیمت محمد..تماشای سپیدی صبح از پنجره روبه اسمان حمام خانه زیبا.و مهارت دستان آموخته محمد. شاید عشق کهنه . شاید شرط با ایرج ! شاید بلهوسی . احساسی گس نرم سبک و فراموش شده. بی قراری .بی قراری وآرامشی شیرین و بعد از آن. جای پای روی برف و .دوباره محمدی غریبه. بازبانی تند. قهوه کنار شومینه وخداحافظی رسمی جلو دوربین. سیگار دوم را در می آورم روشا بارنگ گچی در را یاز می کند
.بیا مامان عزیز در دستشویی افتاده و بند دلم پاره می شود
. می دوم عزیز سنگین شده دودستی جسبیده یه شیر روشا سعی دارد بلندش کند مهناز ومامانم می آیند نمی شود.میگویم عزیز پایت را به زمین فشار بده بلندش می کنم مهناز سمت تلفن می دود. مامانم کولش می کند. به سمت هال می بریمش وومینشانیمش ومن با سر داخل مبل می افتم تعادلم به هم می خورد میگویم روشا زنگ بزن به اورزانس.مهناز می گوید زنگ زدم به محمد. گفت خودش را می رساند .عزیز محمد لازم شده پس نوهً دور دانه اش. آب ولگن می آوریم عزیز دستهایش را بشوید .سرم کیج می رود و با لگن آب سکندری می خورم تو دیوار.وکمرم خشک مانده. هیچ احساس خوبی ندارم. آب قند برای عزیز می آورند . قیاقه روشا ترسیده . رنگ پریده بغلش می کنم سرش را توی سینه ام می گیرم خودم احساس آرامش می کنم. میپرسم شب دعوت نداشتی؟

میروم به سبک بالی باد 14

این داستان را از اول بخوانبد।


زیبا را صدا می زنم وازش می خواهم به شوهرش بگوید روی ماشین من را تمیز کند.می خواهم بروم.
محمد می گوید صبر کن یک کم هوا باز شود.
نه اگر بمانم باز می شود داستان دیروز مجبور می شوم شب بمانم।

چشمانش خندان می شود ؛مگر بد است؟ بینی اش را جم می کند مثل بچه گی ها که جر زنی می کرد
هر جور صلاحت است. خیلی احتیاط کن.
حتما مرسی از پذیزاییتون سلام من را به سمیرا خیلی برسانید.
چشم.حتما می رسانم.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
وای بلاخره چشمم به میدان نو بنیاد روشن می شود .خدایا شکرت.
به خانه میروم تلفن را می کشم حوصله سمیرا را اصلا ندارم. به روشا اس ام اس میدهم بیا خانه مامان بزرگ خودت را نشان بده. جواب می دهد باشه کیف لپ تاب را بیاور.گوشی را خاموش می کنم.
لباسم را عوض می کنم روی مبل عزیزم لم می دهم وسیگارم را روشن می کنم ودر کاپ عزیزم یک شیر قهوه عالی می نوشم.
چشم انداز شهر برفی است آرزو می کنم امشب سر جایم بخوابم. وتاشب چه راه درازی است امروز ، امروزهمان جمعه طولانی امسیحی هاست هر چند پنجشنبه است . ولی احتمالش را می دهم تا شب به صلیب کشیده شوم . و غیر از آن تمام روز را هم باید صلیبم را حمل کنم.
لیست خرید مامان را کامل می کنم. بد جوری همه جا یخ زده. وهزار تا عطسه می کنم سرما خوردم رد خور نداره.
از در که وارد می شوم همه هستند. سلام می کنم خرید ها را می برم آشپزخانه. مهناز خواهرم خودش را به من می رساند ومیگوید: سمیرا پوستمان را کنده از بس زنگ زده. چرا گوشیت خاموشه؟
از دست سمیرا.می دانم چی می خواهد بگوید. حوصله اش را ندارم. من را فرستاده آنجا خودش نیامده راستی چی دارد بگوید؟ تمام خانه اش را دوربین کار گذاشته غیر از دستشوییها

مهناز وا می رود। همانجور خیره به من می ماند. ومی گوید عجب. خوب دستشویی ها راهم می گذاشت!!!!چشمهایم را تنگ می کنم وبا نگاهی موذیانه می گویم حق با تو بود . محمد زبان باز ترین و زن پسند ترین مرد آسیاست.

-پس بلاخره موفق شدی مرد های آسیا را از دم امتحان کنی!!!
- نه محمد را امتحان کردم.
- آرررررررررره آفرین بلاخره دستش به تو رسید. با ایرج شرط بسته بود.
-شرط بسته بود که چی ؟ این گوهر تو شوهرت واقعا که آقاست آدم سر خواهر زنش شرط می بنده. بی غیرت فکر می کردم تمام زورش همان نون زیر کباب صدا کردنه من است بی شرف.
- ولش کن . گفته بوده اگر یک روز به آخر عمرم مانده باشه گلی را می گیرم خیلی ثواب داره.
-شوهرت شرط را برد !! شل نده ها!!!
_ یعنی چی ؟ مگه نمی گی که بلی؟
- نه آنطور که او می خواست من زیر بار هیچ چی نرفتم.
- از بس خری حالا صداش را در نیار . ریز می خندد....وزیر گوشم ور ور می کند.
- می گویم نه چندان ! بود دیگه!!!حالا!!!
- با لحن یک کارشناس حرفه ای اظهار می کند: همان دفعه اول که معلوم نمی شوداقلا سه –چهار قسمتش را باید ببینی بعد.
- حرفه ای هستی مهناز آفرین .
- ایرج می گه !!
- توهم اینقدر خری مه به همه می گی. انگار تجربه خودت است.گه می خوره ایرج.
- روسگته ها گلناز بس کن.تمام خریدها را جا به جا می کنم .می شینم تو هال مهناز بد جوری حالش گرفته شده. بهت زده نشسته.دلم می سوزد. می روم بوسش میکنم. عزیز جان می رود آشپز خانه . مادرم می آید ویک جوری که عروسش نشنود می گوید چرا دیشب آنجا ماندی؟
- انگار خودم خواستم بمانم!! جواب می دهم وا............ مگر برف رانمی بینین.؟ چطور می آمدم؟ . رویش را می کند آنطرف و باغیظ اضافه می کند همانطور که رفتی!!!!
- این دختره سمیرا صد دفعه زنگ زده و می دانی چه زبان زهری هم دارد.باشوهرش شب ماندی ییلاق. فکر آبرو ما را نکردی خواهرت جلو ایرج .برادرت پیش زنش.
- دهانم را می بندم این بهتر است. من می دانم وسمیرا . با این آشی که برای من پخته. تصمیم می گیرم باهاش صحبت کنم وحالش را جا بیاورم.
- عزیز جان از آشپز خانه صدا می زند گلی بیا ببین این آرد سرخ شده؟ حالا باید جواب این یکی را هم بدهم. می روم آرد را ریخته هنوز سفید سفید است می گیرم از دستش و می گویم بدین من عزیز جان . وقاشق چوبی را ازش می گیرم. می گوید حمد بخوان. وشروع می کند: خدا رحمت کنه حسینم را این شب جمعه ای . کمرم را شکست. زنده که بود از دست خانم بازیهاش حالا هم از غصه رفتنش می سوزم . این پسرش هم به خودش رفته هیز وهوس باز. زنش هم که عایشه خانم دست هرچی سلیطه را از پشت بسته. ننه برای چی شب مانده بودی با این پسره تنها؟
- شکر می کنم که این اقلا مقدمه چینی بلد است .می گویم برف بود راه بسته بود نمی شد بیام.
- ننه زن بیوه باید رعایت خیلی چیز ها را بکند در دروازه..............مهناز می آید تو ونجاتم می دهد. بیاین کمک گلی داره حلوا می پزه .بیا سر از کارش در اریم چرا حلواش معروف شده. همه می آیند وآنجا جمع می شوند من حمد وسوره می خوانم وآرد را سرخ می کنم .تلفن را بچه مهناز می آورد خاله باشما کار دارد. می گویم مهناز بزن رو آیفون حوصله ندارم بعدا توضیح بدهم.
- سمیرا پشت خط است و می گوید گلی چی شد. محمد آمد. می پرم توشکمش که من را کشاندی آنجا خودت نیامدی این همه هم اراجیف سر هم کرده ای ؟ ببین اینها چی می گویند آشی که برای من پختی همین الان اینجا حاضر شده. بیا اینجا کاسه کاسه کن. بده خیرات مثل آبروی من که بر باد دادی.
- من حرفی نزدم حرفها مال جای دیگر است. محکم می گوید. هرچه باشد وکیل است دیگر.
- صحیح . شما من را فرستادی جایی که همه اتاقهاش دوربین داره؟ دیدی حظ کردی.؟ چی باید می دیدی سمیرا که من را دستاویز قرار دادی؟
- محمد آخرش چی گفت؟ کار خودت را کردی چی مهرت کرده؟ حالا مدتِ چقدر قرار گذاشتید.؟ محمد را من می شناسم سه ماه بیشتر به کسی رو نمی دهد. شستم خبر دار می شود که دارد اقرار می گیرد تلفن را ضبط می کند.
- حرفه ای برخورد می کنی سمیرا .آدم فروشی هم بد شغلی نیست
- .همه سر تا پا گوش شده اند نفس از کسی در نمی آید. صدای سمیرا از آیفون تلفن توی آشپزخانه می پیچد.:
- من از اول می دانستم .همش هم می گفتم این گلی که بالا سرش قسم می خورید ج..............
- مامانم حالش بد می شود می شیند رو صندلی . مهناز آب قند درست می کند زن برادرم دهنش را به زور جمع می کند.تا لبخندش معلوم نباشد. عزیز جان چنگ انداخته صورتش را خراشانده.من حلوایم را هم می زنم.
- می گویم خوب کردم بار چندمته سمیرا.؟ مدیون می کنی خودت را . فکر آخرتت را کرده ای؟من نمی گذرم یادت باشد.
- محمد می رود دختره را می گذارد کانادا اگر تو خرابترش نکنی بر می گردد.
- سکوت می کند. بعد می گوید: توچی تو چی می شوی؟
- من را که تو گذاشتی تو دامنش خودت جمعش کن.
- راست بگو گلی شب کجا خوابیدی؟
- باید جواب بدهم از دوربین ها بپرس . مگه ندیدی؟تو سویت زیبا اینها.
- کی تو اتاق لاله خوابیده بود؟
- نمی دانم یا زیبا وحکیم یا پیرمرده.دیگر هم حوصله ات را ندارم به من زنگ نزن . می گویم آرد سوخت اشاره می کنم که تلفن را قطع کنند.ماهیتابه را می گذارم زمین سرم را بالا می گیرم رو به زن برادرم خیره می گویم شربت را بده.
- شربت را می دهد. هنوز وقتش نشده آرد را می گذارم زمین وشربت را بو می کنم . این گلابش زیاد است هلش کم است. هل را پیدا می کنم ومی سابم. ارد را دوباره حرارت می دهم و برای رنگش امتخان می کنم. موقع اش است.داغ وسوزان است . می گویم: عزیز شربت و عزیز با حال خراب قابلمه شربت را می آورد وشربت از دستش میافتد به سرعت قابلمه را می گیرم وبین زمین وآسمان بقیه شربت را میریزم روی آردویک قاشق هم روغن مایع اظافه می کنم.وهم می زنم . رنگ وعطرش مثل همیشه عالی شده و عزیز می گوید به شادی بپزی حلوای ما را گلی نپزد گلی فقط حلوا به شادی بپزد.

۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه

فلسفه های گلی 13


این داستان را از اول بخوانبد।

بس کن گلی چقدر فلسفه می بافی وتوجیه می کنی هنوز که کاری نکرده ای ।ولی می کنی می دانم . ومی دانم که استفاده می کنی استفاده نمی شوی!!!!! اگر اینقدر شعور داشتی که اینجا نبودی الان در خانه امن خودت بودی . همین الان هم ازت استفاده شده.


***************************************************************************************


بیدار که می شوم یادم می آید پنجشنبه است. با این برف کلاسها که حتما تعطیل است ولی شب مامانم !!همه خانه مامانم هستندو مهناز که طبق معمول تنبل است ودخترم روشا مهمانی دعوت دارد. و باز برنامه داریم.وچشمانم را باز می کنم وگلیمها را می بینم وخیلی چیزهای دیگر یادم می آید!! آماده می شوم برای برگشتن. پایین می آیم از آشپزخانه لیوان بردارم آّب می رخورم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم وری برف جا پا است جای پای کسی که از در آشپزخانه رفته بیرون. جای پای محمد که با برف پر می شود برفی. ک هنوز می بارد.جوری غم انگیز وغریب ؛ به نظرم می رسد. جای پای آدم رفته. موهای خیسم را باروسری وشال می پوشانم حتما آنجا زیبا صبحانه دارد . من سر حالم یعنی خیلی سر حالم وسبک بر عکس آنچه فکر می کردم، اصلا پشیمان یا ناراحت نیستم . نه اصلا . بیشتر از آنچه باید باشم محکمم. راه پارو شده است وکپه برفی را می بینم که دیروز ماشینم بوده.محمد صبحانه می خورد سلام می کنم ونگاه می کنم سر میز چیز دندان گیری که دوست داشته باشم هست یا نه ؟ به زیبا می کوییم یک لیوان شیر گرم کند با یک قاشق عسل وباشیشه نسکافه بیاورد .
محمد می گوید :سان شاین ساندی هم بگذار کنارش. باکیک برانی.
میگم اره اگر حاضره هستم می خورم.
زیبا می گوید:شای ساندی نداریم شایمان احمد است . برانی برای ناهار.
. اگر نسکافه نداری همان چای را بیاور با شیر خوبه شا. یتان محمد نیست.
.
محمد اشاره می کند به دیس واضافه می کند. این عالیه ؛ روسی است .
نگاهش می کنم دزدی آنهم شلغم؟ نمی دانم این جماعتی که می دانند من گوشت نمی خورم یک بند گوشت تعارفم می کنند آنهم برای صبحانه.
بدنم درد می کند. وبی اختیار اه می کشم .
چیزیت شده؟ ]
نه همه جام درد می کنه.
بلی دیشب توی سرمی بیست وهفت هشت درج زیر صفر نزدیک سه ساعت نشسته بودی خوابیده بودی چیچی فیشن کرده بودی؟
این چه عذابیه به خودت میدی . گناه داره.
زیبا شیر را باقوری چای وشیشیه نسکافه می آورد تشکر می کنم.شیشه را نگاه میکنم و می گویمم این مارک می گیرید نستله شرکت اسراییلی است مسلمانان تحریمش کرده اند.
محمد می پرسد. این مسلمانی تو آدم را یک مدل دیگر دق مرگ می کند. چه ربطی دارد. ؟ هنوز دفتر روز نامه کار می کنی؟
روزنامه که خیلی وقته تعطیل شده فقط درس می دهم.
با کتک تعطیل شد دیگه چماق .سنگ و انتفاضه!.توهم کتک خوردی؟ ومی خندند
نه من فقط یک روز باز داشت شدم بازجویی هم نشدم آزاد شدم. به خاطر نام فامیلم البته!!!
من ریش گرو گذاشتم برات.
عالیه متشکرم. بعد هم جار نزدی عجیب است. آنهم از محمد دایی حسین.
نمی توانستم جار بزنم وگرنه حتما می زدم.
صحیح
شانس آوردی فامیلی خودت بود که به من گفتن. اگر فامیلی سعید بود هتل روشاخت بود.
صحیح
باورت نمی شه از وقتی شنیدم تا وقتی عمه گفت آمدی نمی توانستم بشینم همش راه می رفتم.
مرسی پباده روی رفته بودی ؟واضافه می کنم . تو نمی دانستی روزنامه باز است یا بسته چه طوری باور کنم؟
شیر وچای وعسلم را بر می دارم می روم جلو شومینه وموهام راهوا می دهم نمش کشیده شه.
کی می شه رفت ؟
یکی دوساعت دیگر . پیست تعطیل بوده شادی اینها بعد از ظهر از آن طرف بر می گردند.
وای شادی شد سمیرا من شدم شادی . وای وای
می خوای برو سوییت زبیا استراحت کن .بعداز ظهر باهم بریم امروز که مملکت تعطیل است.
شام دور همیم یک عالمه خرید دارم . می رم خانه مادرم برای شام پختن. خانم جان هم آنجاست .
زیبا می آید خانم خوب خوابیدید سویت راحت بود؟
مرسی زیبا خیلی خوب بود همه چیز عالی بود
محمد نگاهم می کند. پس عالی بود.
چرا نه. عالی چطوری است دیگر.
از صد حساب کنی نمره ات هفت است
نمره خوبی است هفت عددی کامل اس ,
روی تو هم کم ا ست کم نیاری.
زیبا را صدا می زنم وازش می خواهم به شوهرش بگوید روی ماشین من را تمیز کند.می خواهم بروم.
محمد می گوید صبر کن یک کم هوا باز شود.
نه اگر بمانم باز می شود داستان دیروز مجبور می شوم شب بمانم.
هر جور صلاحت است. خیلی احتیاط کن.
حتما مرسی از پذیزاییتون. سلام من را به سمیرا خیلی برسانید.
چشم.حتما می رسانم.