۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

و خدایی که در این نزدیکی است اسکارلت قسمت 10


این داستان را از اول بخوانبد।وخدایی که در این نزدیکی ست
.می گویم زندگی یعنی این .کیفم را روی تخت خالی می کنم یک لباس خواب روی تخت است .سفید وگوگولی به نظرم تنگ می آید ولی از وسوسه پوشیدنش
نمی توانم صرف نظر کنم . راحت واندازه است وخوش ترکیب !کرپ کشی که سمیرا می گفت گرفته وداده ده تا لباس خواب دوخته این بود. آنروز چقدر خندیدیم به کارش جلو روش وپشت سرش!


عودم که همیشه همراهم است روشن می کنم.خدایا توی کیفم شمع هم دارم . از ترس سمیرا وبوی سیگار .شمع عزیزم را هم روشن می کنم.
روز طولانی را به آخر رساندم.صابون نیست .خمیردندان هم وجود ندارد.
دستمال کاغذی هم که نیست. البته چادر نماز همیشه هست. ولی افغانی ها مهر هم ندارند مهم نیست. ساعت را نگاه می کنم ساعت تازه ده دقیقه به یک است. تا صبح خیلی مانده.نماز قضا شده . حساب می کنم نه اصلا دلم نمی آید شکسته هم بخوانم.نزدیک شومینه رو به قبله می ایستم.
وسایل کیفم را از روی تخت یک نفره ونصفی جمع می کنم وبه این اصطلاح خودم لبخند می زنم .سیگارم را بر می دارم .ودنبال زیر سیگاری و آب پایین می روم. کمی سرد است. آبی در آشپزخانه وجود ندارد سرم رانزدیک شیر آب مزه لجن میدهد .حالم بد می شود.حرحصم می گیرد اسیری که نیامده ام. کنار آشپرخانه دری کنار یک پنجره که به کوچه باز می شود باز است کلید هم پشتش نیست. این دیگر نمی شود یک بار دیگر باید زیبا بیاید. بدون آب وکلید این در، تا صبح نمی توانم سر کنم. آیفون را می زنم . جواب نمی دهد . پدر ومادر سمیرا را با حرص یاد می کنم دو باره آیفون را می زنم. محمد جواب می دهد. می پرسد چیزی شده؟ می گویم در رو به کوچه قفل نیست. آب هم ندارم صابون و خمیر دندان و دستمال کاغذی هم ندارم .می پرسد کاپوچینو قهوه اسپرسو چیز دیگری ببین کم نداری؟ نفسم را حبس می کنم تا دهنم باز نشودبگویم اسیری که نیاورده اید.در این گوشه باغ سمیرا من را با دوربین های مدار بسته اش تبعید کرده که انگار هیچ موجود زنده ای وجود ندارد شوهرش هم متلک بار می کند. می گویم نه متشکرم . می گوید زیبا و حکیم خوابند می دهد به بابای حکیم بیاورد. واضافه می کند ولی تا صبح نگهش نداری!!!
. چقدر پررویی . تا پنج بار برایت نماز میت نخوانم دلم خنک نمی شود.تو وسمیرا بمیرید هم کم است.
برای سعید نماز میت خواندی سر همین چیزها بود دیگه .سرش را خورده بودی. از دست تو خودش را پرت کرد تو دره. آیفون را می کوبم سرجایش. گلیم ها را از پنجره کنار می زنم .همه جا ساکت وخاموش است . سرد است وبالا می روم .روبرو شومینه میشینم به آتش خیره می شوم . اشکهام سرازیر می شود. سیگارم را با آتش شومینه روشن می کنم و اجازه می دهم سیلاب صورتم را خیس کند. اه دستمال هم که نیست با چادر نماز زیبا یا استین گرم کن لاله هم نمی توانم بینی ام را پاک کنم. از این احساس که هیچ چیز مال خودم نیست ؛باران اشکهام تند می شود. باز فاصله خوشبختی و بد را در نیم ساعت طی می کنم.
گوشی ام را از کیفم بر می دارم. و نگاه می کنم همچنان نو سرویس است. یک آهنگ پیدا می کنم ومی گذارم بخواند.
آهنگ هتل کالیفرنیا را در اتاق رها می شودواشکهای من به دریاچه پشت سد انگار وصل باشد تمامی ندارد. در را
می زنند چادر را می بندم به کمرم و با پشت دست اشکهام را پاک می کنم صدای محمد می اید. روم سرویس از پله ها پایین می روم.
محمد چراغ را روشن می کند یک زنبیل پلاستیکی دستش است. می پرسد گریه کردی هنوز برای سعید گریه می کنی؟
سرما می ریزد تو . می گویم در را ...........
در را می بندد. گلی چت شد باز؟
چیزی نیست. به سمت اپن می رود .زنبیل را روی کانتر می گذارد. از جیبش خمیر دندان را در می آورد. وجعبه دستمال
را دستم می دهد. بدنم می لرزد. سکوت کرده . همان بهتر که در فشانی نکند اصلا حوصله ندارم. آستین های گرم کن را می پوشم.
ترسیدی گلی این در که کلید دارد چرا نبستی؟ در آشپزخانه را قفل می کند. وکلید را پشتش می گذارد.
برای اینکه چیزی گفته باشم می گویم ببخشید شما چرا زحمت کشیدید l.

- آخر کارهای سمیرا را همیشه من باید جمع جور کنم . نگاهش کن چه گریه ای کرده .برو صورتت را بشور اینجا سرد است. شومینه بالا روشن است و دنبال من از پله ها بالا می آید. خوب اینجا گرم است . جلو آینه دستشویی چشمم به قیافه ام می افتد اصلا مهم نیست که چه شکلی شده ام باید به خودم مسلط باشم واقعا این چه بساطی است راه انداخته ام .
بیرون که می ایم محمد هنوز بالاست و با انبر آتش را زیر و رو می کند. رویی تنها مبل اتاق می شیند و می گوید:
من هم این آهنگ را دوست دارم این را ، نه انرا که آن شهرام شپره خوانده. ادامه میدهد، ما عصری داشتیم می رفتیم دیزین. وقتی
تورا دیدم فهمیدم کار آن زن است. نمی شد برگردی تهران کلید ماشین را که حکیم داد. دیدم نمی توانم تو را بااین سه تا افغانی بگذارم وبرم. غر غر شادی که صابون هتل دیزین را به تنش مالیده بود گوش فلک را کر کرده بود . با بقیه فرستادمش برود.
می پرسم مگر راه باز بود.
می گوید راه همیشه باز است ریسک دارد باید مجهز باشی آنجا سرد سیر است همیشه آماده اند.
همیشه از جاده بالا می روید؟
معمولا، روزقبل عصری راه می افتیم که یک سری هم به اینجا بزنیم وشب را دیزین باشیم.
باسمیرا ؟
نه من چند ساله با شادی می روم دیزین.
چند سال؟ مگر شادی چند سالش است؟
سی سال چطور مگه؟
سمیرا گفت بیست سالش است.
ببین همه حرفهایش همین طور است. بگذریم من هفته دیگر می روم کانادا. شادی درسش را ادامه بدهد.
برای همیشه می روی
همیشه! الان است دیگر کسی برای همیشه نمی رود. تا آب ها از آسیا بریزد. با لیستی که آن خانم برای
افشا گری داده بمانم اینجا چه کار ؟ نامه را خواندی ؟
سرم را تکان می دهم. سه چهار کابینه دوسه دوره مجلس و تمام خودت که می دانی
ادامه می دهد بیمارستانها و داروخانه ها مساجد سوپر مارکتها ، دکه های آدامس فروشی و قبیل از همه روزنامه ها. مگر تو برای همین اینجا نیستی؟ متاسفانه الآن همه زیر رزه بین هستند خیلی ها منتظرند سقوطم را ببینند .
گاهی فکر می کنم سمیرا از جایی تحریک می شود.
یعنی از طرف دوستانت؟نه فکر نکنم همان خانم دکتر است که مشاوره بهش می دهد.


هیچ نظری موجود نیست: